printlogo


گفت‌وگو با علی کریم کارگردان فیلم «من از سپیده صبح بیزارم»
دل بستن به روایتی با پشتوانه
فرهیختگان| فیلم «من از سپیده صبح بیزارم» به کارگردانی علی کریم این روزها در قالب طرح اکران هنر و تجربه بر پرده سینماهای تهران است. فیلمی که قطعا می‌تواند گروهی از مخاطبان جدی‌تر سینما را با خود همراه سازد. «من از سپیده صبح بیزارم» فیلمی عاشقانه است که مفاهیمی انسانی را در چارچوبی متفاوت از جریان اصلی سینمای ایران مطرح می‌سازد. به همین بهانه پای صحبت‌های علی کریم کارگردان فیلم نشسته‌ایم.



گویا پیش از «من از سپیده صبح بیزارم» هم یک فیلم بلند دیگر ساخته‌ای که خیلی‌ها آن را ندیده‌اند. ماجرای آن فیلم چه بود؟
بله، سال 1388فیلم اولم «چاله» را با همراهی دوست خوبم مجید مطلبی به‌عنوان تهیه‌کننده ساختم. «چاله» به‌عنوان تنها نماینده ایران در هفته منتقدان جشنواره ونیز حضور داشت و عجیب بود که در همان سال، فیلم را به جشنواره فجر هم ارائه دادم که حتی در میان فیلم‌های ویدیوئی هم انتخاب نشد. همان سال در فبیو پراگ در بخش بزرگداشت سینمای ایران هم به نمایش در آمد. فیلم قصه مردی است که قربانی زلزله‌ای هولناک می‌شود و با اینکه خانواده‌اش را از دست داده، مسیری را برای ادامه زندگی انتخاب می‌کند و به جاده‌ای متروک می‌رود.

«من از سپیده صبح بیزارم» و ایده ساخت آن چگونه به ذهنت خطور کرد؟ چه مراحلی را طی کرد تا به آنچه امروز روی پرده می‌بینیم، تبدیل شد؟
نسل ما نسل شبکه‌های مجازی و اینترنت است. با جست وجو درهمین شبکه‌های مجازی ایده اولیه در واقع قصه (امیر دستیار کارگردان) به ذهنم رسید و دنبال فضایی بودم تا امیر، در تقابل با شخصیتی دیگر قصه‌پردازی کند. یک فیلمساز مستقل و البته آرمانی را انتخاب کردم تا جواب ساده و منطقی و بدون شعاری برای قصه امیر باشد. قرار بود یک کمپانی در تولید فیلم مشارکت کند که شب قبل از فیلمبرداری منصرف شد. من ماندم و یک فیلم و اندکی پول. دوستانی که بعضی‌هایشان را حتی تا روز قبل از فیلمبرداری نمی‌شناختم به کمک آمدند و در ابتدا و میانه کار بخشی از سرمایه تهیه شد و خوشبختانه ایده روی کاغذ باقی نماند و شد «من از سپیده صبح بیزارم».

هنگام نمایش در جشنواره هم مشکلاتی برای فیلم به وجود آوردند. گویا روی نام فیلم حساسیت‌های بی‌موردی به‌وجود آمد و تو ناگزیر شدی نام فیلم را برای نمایش در جشنواره تغییر دهی. ماجرا چه بود؟ آیا ممیزی دیگری هم روی فیلم صورت گرفت؟
بله، ابتدا صحبت از تماس جنسی در فیلم بود من پرسیدم کدام تماس؟ گفتند دختری که سندروم داون دارد با پسری که همراهش است. جالب اینکه آن دختر و پسر خواهر و برادر واقعی هستند و در فیلم هم درباره این نسبت صحبت می‌شود. به‌شدت پریشان شدم و درباره ارتباط خواهر و برادری آنها توضیح دادم که با پادرمیانی یک دوست تهیه‌کننده غائله ختم شد. ماند نام فیلم و توصیه نام‌های دیگری مثل سپیده صبح، صبح یا سپیده و صحبت از اسمی با «امید» بود که به نظر من خیلی پیشنهاد بیهوده‌ای بود و تصمیم گرفتم با تغییر معکوس و با نام «من عاشق سپیده صبحم» فیلم در جشنواره حضور پیدا کند.

نخستین واکنش‌ها پس از تماشای فیلم در جشنواره سی‌ویکم چگونه بود؟حتما بازخوردها برایت مهم و مورد توجه بوده است.
دو نوع برخورد وجود داشت. بعضی‌ها اصلا فیلم را دوست نداشتند و می‌گفتند مستندی در مورد سینماست و برایم جذاب بود که این همه تلاش نتیجه داشته است و مخالفان، تصویر باورپذیری از فیلم را در ذهن دارند و گروه دیگری هم فیلم را بسیار دوست داشتند. مردم این سرزمین سال هاست می‌ترسند پشت آدم‌های گمنام و آثار و فیلم‌های ناشناخته بایستند و این تلخ‌ترین دستاورد من در این روزهاست. مگر مخاطب بدون کمک منتقد و روزنامه‌نگار می‌تواند فیلمی را از میان چند فیلم کشف کند؟ این ترس به نظرم عجیب است، اصلا تشویق سال‌هاست که چمدانش را بسته و از سرزمین ما رفته است. فلان فیلمساز بزرگ که همه دنیا و ما و من ستایشش می‌کنیم چه نیازی به من و تو دارد؟ پس جسارت حرفه‌ای چه می‌شود؟ کشف و شهود چه؟ کاش منتقدی به رادیکالی مسعود فراستی هم بود در مقابلش که از فیلم‌های کوچک حمایت می‌کرد و با همین پیگیری و تندی، پای فیلم و فیلمساز می‌ایستاد و به فیلمساز می‌گفت من دیدم چه کردی و به مخاطب این سینما پیشنهاد می‌داد که دنیای دیگری هم از سینما وجود دارد. صحبت از تعریف و تمجید نیست. این چه هنری است که اگر فرنگی‌ها برای یک فیلم بومی ما کف زدند ما هم بگوییم، به‌به؟ پس منتقد ایرانی که از پایین آمدن سطح فرهنگی و انسانی و اجتماعی سینما نگران است و وبلاگش و صفحه شبکه‌های اجتماعیش پر از اعتراض به قهقرا رفتن هنر و سینماست، سهمش چیست؟ سال‌هاست تمرین کرده‌ام اگر چیزی را دوست دارم درباره‌اش حرف بزنم و به قولی پرزنتش کنم. این تمرین خوبی است و واقعا فیلم‌های کوچک ما و خود ما به حمایت نیاز داریم.

حال و هوای پشت صحنه سینما همواره هم برای مخاطب جالب بوده و هم دستمایه فیلم‌های پرشماری قرار گرفته است، چه به صورت فیلم در فیلم و چه به شکل‌های دیگر. اما سینمای ایران در این زمینه ضعیف عمل کرده و معمولا پشت صحنه سینمای کشور، در فیلم‌ها به شکل واقعی و ملموس تصویر نشده است. «من از سپیده صبح بیزارم» در این زمینه از معدود نمونه‌های واقع‌گرا و طبیعی مناسبات پشت دوربین سینماست. در این‌باره صحبت کنیم.
از روز اول نوشتن با همین نگاه کار کردم. سعی‌ام بر این بود که این صحنه‌ها ابتدا باورپذیر باشند و اگر فیلمسازی دید، باورش کند. تمام مدل‌های غلط را بارها دیدم و سعی کردم از آنها یاد بگیرم. خوب تجربه کارهای سینمایی هم به کمکم آمد. بعضی وقت‌ها این همه غلو در فیلم‌ها عجیب است. به قول بابک سپهری،  شخصیت کارگردان در فیلم واقعیت خودش را دارد و من هم تلاشم همین بود که سعی کنم مخاطب احساس کند کسی پشت دوربین ما نیست و دوربین پشت صحنه تصاویر را ثبت کرده است.

بابک کریمی تقریبا تنها بازیگر حرفه‌ای فیلم است. به جز او دیگران را به‌عنوان بازیگر نمی‌شناسیم. این گروه بازیگران چگونه جلوی دوربین فیلمت گرد آمدند؟
سراغ عوامل خود سینما رفتم که در اولین قدم خودم باورشان کنم. بعد بقیه بازیگران را از دوستان و آدم‌های پیرامونم انتخاب کردم که خوب می‌شناختمشان و همین‌طور آنها به من اعتماد بیشتری داشتند تا کار کاملا تحت کنترل فیلمساز جلو برود. بابک کریمی از اولین دیدار در فستیوال ونیز در سال 88 روی من تاثیر‌گذار بود و با پیشنهاد من به انسانی‌ترین شکل ممکن در کنار فیلم قرار گرفت و با فیلم همراه شد. حدود 50 روز هم با هم دورخوانی کردیم و همیشه همراه بودند. البته محمد احمدی با سابقه درخشان‌شان در سینما و همین‌طور علیرضا علویان که از بهترین‌ها در بخش صدا در سینمای ایران است هم بودند. تمام تلاشم این بود که این کاراکتر‌ها درست رفتار کنند پس باید کاملا تخصصی انتخاب می‌شدند. وقتی به بازیگری فکر می‌کردم مثلا برای نقش فیلمبردار، ذهنم به‌هم می‌ریخت و باورش نداشتم پس سریع به سراغ همین عزیزان رفتم و دوستان هم به من لطف فراوان داشتند.

شیوه روایت فیلم بیش از آنکه بر درام کلاسیک استوار باشد، مبتنی بر روایت برشی از زندگی است که در نگاه اول ممکن است چندان دراماتیک به نظر نرسد. اما فیلم کنکاش می‌کند تا لحظات جذاب دراماتیک را از دل همین موقعیت‌های به ظاهر ساده بیرون بکشد. شیوه‌ای که با کیارستمی در سینمای جهان باب شد و پس از او هم فیلمسازان خوب و بد دیگری این رویه را در پیش گرفتند. درباره این شیوه و ساختار کلی «من از سپیده صبح بیزارم» صحبت کنیم.
برخلاف تصور، نوشتن قصه‌های اینچنینی کار دشواری است. در شیوه‌های رایج قصه‌گویی در سینما مدام با هیجان‌های کاذب و پنهان‌کاری مخاطب سردرگم می‌شود و منطق روایی را فراموش می‌کند و به حوادث ساختگی و بی‌پشتوانه دل می‌بندد. همانگونه که در برخی از آثار سینمایی و تلویزیونی نویسنده مخاطب را گول می‌زند و مخاطب کم‌کم دل به روایت بی‌پشتوانه می‌سپرد. در این نوع از روایت که قرار نیست با احساساتی کردن مخاطب و گره باز کردن‌های متداول روایت‌گری عمل کنی، باید به جزئیات بیشتر بپردازی و سعی کنی در نموداری بی‌تنش و بی‌حادثه، داستان و مایه اصلی شکل‌دهنده را بدون بسته‌بندی پر زرق و برق به مخاطب بسپری و با احترام به درک مخاطب پیش بروی. متاسفانه بخشی از محصولات تلویزیونی و سینمایی خودمان کم بودند که سریال‌های نخ‌نما و بدلی و گاهی حتی سخیف همسایه کناری هم اضافه شده‌اند. خیلی عجیب است که این نوع سادگی که البته سهل‌انگاری نیست، همیشه در سینمای ایران نادیده گرفته می‌شود و ناگهان فیلمی با همین فرم که اتفاقا در سینمای ایران سال‌ها پیش عمیق‌تر و تاثیرگذار‌تر توسط کیارستمی تجربه شده و صادر شده در بسته‌بندی آمریکایی‌اش می‌شود فیلم «locke» و مخاطب ایرانی از نسخه وارداتی با حیرت یاد می‌کند.


و بالاخره پس از نزدیک به دو سال، فیلم در گروه هنر و تجربه به نمایش درآمده است. آیا از بازخورد‌های فیلم پس از اکران راضی هستی؟ آیا اساسا با روش کار و نمایش فیلم در سازوکار گروه هنر و تجربه راضی هستی؟
دولت یازدهم و رئیس سازمان سینمایی کار خوبی کرده‌اند که بعد‌ها تاثیرش را خواهیم دید. این جریان برای پایداری و برقراری‌اش نیاز جدی به حمایت منتقدان دارد تا از سایه بیرون بیاید و همین‌طور این برنامه‌ریزی یک ساله برای گونه‌ای دگر از سینما بی‌نتیجه نماند. اولین‌بار است که به‌طور جدی و بدون لابی کردن، دولت همچون کشورهای مترقی در فرهنگ و هنر پای اینگونه از سینما می‌ایستد و مدیریت را می‌سپارد به شورایی که با بهترین انتخاب‌ها و از جنس همین نوع اندیشه این جریان را مدیریت کند تا از نگاه دولتی دور شود. به نظرم اکران هنر و تجربه برای سینمایی که نزدیک به صدسال از تولدش در ایران می‌گذرد، یک بزنگاه تاریخی است. حتما روزی از مدیرانی که این جریان را طراحی و مدیریت کردند به نیکی یاد خواهد شد. در این جریان فیلم‌هایی پس از 10 سال نمایش داده شدند و تلاش می‌کنند مخاطب خاص را با این نوع از سینما آشتی بدهند. کار سختی است که مخاطب سختگیری را که به راحتی بهترین فیلم‌های روز سینما را در خانه خود می‌بیند به سینما برگردانی که این بخش جای بحث فراوان دارد و اتفاقا دیگر به مدیریت دولتی کاری ندارد و حرکتی جمعی را طلب می‌کند. در کنار این اکران و این نوع سینما نیاز به جریان ژورنالیستی داریم که به همان شیوه مخالفان این نوع از سینما، پای این جریان و سینما بایستند. جالب است که در سرزمین ما همه پای ثابت کمپین راه انداختن هستند، مثلا برای فیلم‌های توقیفی یا تحریم شده و صدالبته ما هم با تمام انرژی در برابر بی‌قانونی و عدم تحقق عدالت اجتماعی می‌ایستیم. بعد از سال‌ها حسرت، ما صاحب فرصت نمایش برای این نوع از سینما شده‌ایم. فیلمسازهایی که با چنگ و دندان فیلم ساخته‌اند و تازه فرصت نمایش دارند نباید تنها بمانند و هیچ‌کس جرات دفاع از این جریان سینمایی را نداشته باشد. فیلمسازهای بزرگ سینمای ایران که کم هم نیستند بعد از سال‌ها کار مخاطب خود را پیدا کرده‌اند ولی فیلمساز جوانی که فیلمش نه تبلیغات محیطی دارد و نه در رسانه ملی جایی دارد، چه باید بکند؟ در همه جای دنیا فعالیت‌های فرهنگی، ستون ثابت شهرداری یک شهر است. حتی حمایت‌های مالی برای ساختن اینگونه از سینما هم با حمایت شهرداری آن شهر صورت می‌گیرد. فیلمساز کارش فیلم ساختن است و دولت کارش فراهم کردن بستری مناسب برای ارائه اثر. منتقد سینمایی و ژورنالیست کارش کشف و شهود و معرفی گونه دیگری از سینماست. به نظرم فیلم‌های ما تنها مانده‌اند و این به معنای انفعال من و همکارانم نیست.

فیلم دیگری در دست داری؟ فیلم بعدی‌ات چگونه فیلمی خواهد بود؟
همین‌طور با همین مسیر و سماجت و اصرار و در همین نوع از سینما مشغول نوشتن دو طرح هستم. یکی خارج از تهران با نام «تک‌درخت کدخدا محمدعلی» و طرحی در داخل تهران با نام موقت «اسم من شادی است.»
 

 

***

 

علی کریم: در سریال مختارنامه به‌عنوان دستیار اول کارگردان مشغول کار بودم، سال سوم، روزی احساس کردم این نوع کار بسیار از ایده‌آلم و از مسیر حرفه‌ای فاصله دارد و البته کمی هم از فضای پشت صحنه دلخور بودم. تصمیم گرفتم سراغ کاری بروم که می‌خواستم در سال‌های آینده انجام دهم و آن هم فیلمسازی بود. در جست وجوی مسیری برای تحصیل در رشته سینما خارج از ایران بودم. خبری که دوست عزیزی به من داد به‌شدت غافلگیرم کرد و آن هم اولین ورک‌شاپ فیلمسازی عباس کیارستمی در ایران بود که انگیزه کشف و شهود برای ماندن شد. آن زمان کیارستمی سینماگری پرافتخار بود و شناختم از او، شناخت مخاطبی بود از چند اثر خاص از ایشان و البته در کنارش هم در کلاس‌های فیلمنامه‌نویسی ناصر تقوایی مشغول شدم. داستان ناصر خان تقوایی هم بماند که بی‌شباهت به عباس آقای کیارستمی نیست. اولین دیدار با مردی که عینک تیره می‌زند و دروازه هر اقلیمی به روی او باز است بسیار عجیب و شگفت‌انگیز و البته صادقانه بگویم دور از دسترس بود. قرار بود یک فیلمساز با مشخصاتی که در ذهن داشتم ببینم، دور از دسترس و حیرت‌انگیز. کلام کیارستمی که آغاز شد مردی بود آرام، مهربان و با کلماتی ساده ولی تاثیرگذار که تصویری جدید از سینما ارائه داد. البته با ادبیات جدید، بسیار ساده و صمیمی. فیلمسازی را می‌دیدم که هم در رفتار و هم کلام کاملا منطبق جهان‌بینی درون آثارش بود. احساس کردم سینمای کیارستمی را به همین دلیل باور دارم و جست وجو در آثارش برای من به‌طور جدی آغاز شد. فیلم ساختن بعد از حضور در چند پروژه بزرگ به‌عنوان دستیار کارگردان و در 30 سالگی، کار سختی شده بود و در روزهای آخر کارگاه که با موضوع فرش ایرانی جلو می‌رفت. با ترس و نگرانی ایده‌ای را بدون اینکه در کارگاه مطرح کنم در دو روز فیلمبرداری تبدیل به تصویر کردم که در عین حیرت و غافلگیری خودم در میان صد فیلم که با همین موضوع ساخته شده بود بهترین فیلم کارگاه شد و این اولین بار بود که با آقای کیارستمی رودررو صحبت کردم و سینما آغاز شد. تاثیر‌پذیری من از نگاه او انکارناپذیر است و به نظرم چشمه‌ای است جوشان. کیارستمی فیلمسازی است که از مردان بزرگ هالیوود تا فیلمسازان جریان مستقل جهان و اروپا را تحت تاثیر قرار داده است و در آثار و حرف‌هایشان این تاثیر را حس می‌کنی. فضای پراز کینه و کوچک سینمای ایران و پیرامونش نخبه‌کش و غریب‌پرور است. کیارستمی مرد قدرتمند میدان نبردی نابرابر بوده و در این 30 سال با تمام بی‌مهری‌ها که سهم همکاران سینمایی‌اش و شبه‌روشنفکران بیشتر بوده، در جایگاه خودش ایستاده و به من تصویری دیگر از زندگی را نشان داده و هم در اثر و هم در کلام، نقشه راهی را ترسیم کرده است. من از این تصویر نزدیک به واقعیت از شرافت انسانی و زندگی خوشحالم. «من از سپیده صبح بیزارم» را به همین دلیل به ایشان تقدیم کردم، چون در ستایش زندگی است.


Page Generated in 0/0131 sec