درس‌گفتار دوم مراد فرهادپور
در جست‌وجوی حقیقت
۱۹ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۲ تعداد بازدیدها: ۳۴۵۷
در جست‌وجوی حقیقت

گزارش دومین جلسه از سری دوم سلسله درس‌گفتارهای مراد فرهادپور را با عنوان بحران بازنمایی و منطق استثنا هفته گذشته در این صفحه از نظر گذراندیم. در گزارش پیش‌رو ادامه بحث فرهادپور را پی می‌گیریم. گفتنی است این درس‌گفتارها در موسسه پرسش (www.qporsesh.com) برگزار می‌شود.

در جلسه پیش مراد فرهادپور هدف دنباله بحث خود را زدن پلی از طریق سه مفهوم وضعیت، كنش و شكست به آرای متفكرانی چون بدیو و آگامبن اعلام كرد. وی پس از تشریح مفهوم وضعیت، درباره مفهوم دوم یعنی كنش، ابتدا پرسشی مطرح كرد: «آیا این كنشی كه از روی ناتوانی صورت می‌گیرد چیزی جز انفعال ناب نیست؟» فرهادپور سپس با بررسی بخشی از نظرات آگامبن این كنش را با بالقوگی منفی یا به بیانی آنچه آگامبن آن را «im-potentiality» می‌نامد نزدیك دانست كه بر مبنای آن ما صرفا با سوژه‌ای منفعل روبه‌رو نیستیم بلكه با انفعال روبه‌روییم؛ انفعالی كه فعال است و به بیانی دیگر انسان به ابژه بودن تن می‌دهد و ابژه بودن را به شكلی فعال می‌پذیرد. «نكته‌ای كه آگامبن بر آن انگشت می‌گذارد آن است كه بالقوگی مستقل از سوژه، در آگاهی و اراده انسان وجود دارد. وجود داشتن آن به شكلی است كه آدمی با نوعی مقاومت در برابر فعلیت یافتن یا با نوعی عدم فعلیت یافتن روبه‌رو است. به بیان دیگر آنچه می‌تواند رخ دهد ولی رخ نمی‌دهد. اگر این جنبه رخ ندادن را كنار بگذاریم، تمام امور ممكن، فورا تحقق پیدا می‌كند و بالفعل می‌شود و آنچه از بالفعل شدن سوژه جلوگیری می‌كند همان توانایی عجز است. به دیگر سخن، آنجا كه فرد توانا به ناتوانی است. توانایی تنها به عمل كردن نیست بلكه توانایی به عمل نكردن، به صبر كردن و به سكوت نیز هست كه این بخشی اساسی از توانایی‌های سوژه‌ است.» مترجم «علیه ایده‌آلیسم» سپس به تفسیر مفهوم سوم یعنی شكست پرداخت: «شكست نزد بكت نوعی ستایش اگزیستانسیالیستی از مرگ، بیماری یا نوعی لذت مازوخیستی بردن از تمارض نیست. بلكه آنگاه كه می‌گوید تنها هنرمند توانایی تن سپردن به شكست را دارد، مفهومش تن سپردن به بازی‌های شبه‌دینی، شبه‌اگزیستانسیالیستی و شبه‌الهیاتی نیست بلكه دقیقا پذیرش سوژه است در مقام ابژه یا همان انفعال فعال؛ پذیرش تن سپردن به یك چارچوب. جایی‌كه آزادی سوژه، به بیان ژیژك، نه در خود تعیین بودن، كه در انتخاب آن است؛ كه تعیین كند چه چیزی او را تعیین كند. شكست درواقع آن است كه هر تلاشی برای دادن هویتی به خود از ابتدا فرد را درگیر دیگری می‌كند كه این درگیری در خودآیینی من شكاف می‌اندازد و هویت «من» را نامنسجم می‌سازد. بنابراین انتخاب شكست یعنی اینكه فرد هر هویتی را لحاظ كند باز این هویت همراه با شكاف و تركی خواهد بود و چنین شكافی اصولا برسازنده هویت است و بدون آن امكان رسیدن به آن هویت وجود نخواهد داشت.»
 مراد فرهادپور معتقد است چنانچه بگوییم تحلیل ابژه الگویی برای تفكر است و در این راه از بكت استفاده كنیم، بدین نتیجه می‌رسیم كه این ابژه چیزی نیست جز بحران بازنمایی. به باور این روشنفكر ایرانی، آنچه  بكت می‌خواهد انجام دهد در‌واقع بازنمایی امر بازنمایی‌ناپذیر یا به بیانی دیگر بازنمایی بحرانی است كه در دل بازنمایی حضور دارد. «این مساله را می‌توان با تفسیر بدیو از كار دریدا مقایسه كرد. این تفسیر در مقاله‌ای كوتاه در بخشی از كتاب رخداد سه هم چاپ شده است. در آن مقاله بدیو هدف فعالیت فكری دریدا را گرفتن جملات یا كلمات اثری ادبی نمی‌داند. به‌عبارتی به عقیده وی قصد دریدا از واسازی، گرفتن یا تسخیر ابژه نیست بلكه وی به‌دنبال رد‌پای ابژه است. لحظه‌ای كه حضور ابژه تبدیل به غیبت آن می‌شود و از تور عقلانیتی كه انسان برایش انداخته است، می‌گریزد. اگر بخواهیم تعبیری از شكارچی بیاوریم، هدف نه شكار صید كه شكار، فرار صید است. به بیان دیگر فرق دوربین با تفنگ در آن است كه قصد دوربین هم نزدیك شدن به شكار است بدون داشتن قصد شكار آن. در آن مقاله بدیو كل مقوله واسازی را بر این اساس تعریف می‌كند.»
به باور مولف كتاب «عقل افسرده»، هدف امروزه آن است كه به شكلی انسان به این نقطه بحران‌ساز نزدیك شود: «عده‌ای هستند كه خود بحران‌زدگی را تبدیل به مناسبتی جدید می‌كنند؛ به‌جای تن دادن به این بحران، خود این بحران، این فرار و این غیبت را به موضوعی حاضر تبدیل می‌كنند و قصد شكار آن را دارند. در چنین وضعیتی است كه به‌جای نزدیك شدن به موضوع و گرفتن یا بازسازی فرار كردن، خود این فرار كردن به قابل گرفتن تبدیل می‌شود و این نقدی است كه به پست‌مدرنیسم وارد است. چنانكه در برنامه‌های مستند، به‌جای تفنگ، دوربین وجود دارد ولی حتی در این برنامه‌ها عطش سلطه فرو ننشسته است و تمایل به شناخت همه چیز و وسواس به تعریف و تبیین همه‌چیز تحت عنوان مفاهیمی چون علم و تكنولوژی وجود دارد.»
فرهادپور تاكید می‌كند در اینجا بحث آن است كه در كنار كلنجار رفتن و پرداختن به فرار و بحران كه همانا كار فكری بكت؛ بازنمایی بحران بازنمایی بوده است، نباید در دام سو‌‌ءاستفاده‌های پست‌مدرن از مساله بحران افتاد و نفس بحران را به موضوعی برای سرگرم بودن و ایجاد غنای فرهنگی تبدیل كرد. «موقعیت بكت برای ما معنادار است زیرا او نیز به‌دنبال به چنگ آوردن حقیقت است چراكه حقیقت، آن حقیقتی كه از قرن شانزدهم وجود داشت، براساس گفتار دكارتی و سپس ایده‌آلیسم آلمانی، حقیقتی است كه به‌شكلی شسته و رفته تعیین شود و سوژه بتواند آن را بشناسد و در خودش بازتابش دهد. در داخل این فضا است كه دیگر نمی‌توان از بازنمایی، صاف و ساده سخن گفت، بلكه این بازنمایی همیشه در حال فرار و بحران است. كاری كه می‌توان كرد نزدیك شدن به این صید و به دام انداختن لحظه فرار و نه شكار آن است؛ این امر مستلزم دقت بسیار است و وسواس.»