|
یادداشتی درباره مجموعه داستان «دزد» شاهرخ تندروصالح روایتی از یک جزیره سرگردان |
| ۰۷ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۷ | تعداد بازدیدها: ۲۸۹۴ |
قاضی ربیحاوی:كتاب «دزد» نوشته شاهرخ تندروصالح را كه شروع میكنم به خواندن، اولین حسی كه به من میدهد لذت است؛ لذت خواندن و ادامه دادن سطور. هر كتاب با ترفندی تو را در صفحات اول مسحور میكند و وا میداردت كه سطور نخستین آن را دنبال كنی و ادامه بدهی. بعضیها با روش ایجاد حوادث هولناك و بعضی با تعلیقهای كنجكاوانه برای كشف اتفاقات اصلی. كتاب شاهرخ اما با روش یا ترفند دیگری شروع میكند كه اجرای آن به عهده راوی سطور است؛ ترفندی ساده و معمول اما همچنان لذتبخش (البته در شكل و شمایل حرفهای كه باشد لذتبخش میشود) و چون در این ترفند قرار نیست حادثهای رخ بدهد و چیزی در تعلیق بماند، بنابراین اصل این عهده میافتد بر شانه (همچنانكه گفتم) راوی كه چگونه و از چه گپ بزند كه خواننده كتاب را از خود دور نكند. و شاهرخ یك راوی ساده و بیغل و غش را انتخاب كرده است؛ یك نوجوان فقیر با قلبی ساده كه اطلاعات چندانی هم از دور و بر دنیای خود ندارد (اگرچه با همین بیان ساده بیآنكه خود بخواهد آن دنیا را بر ما برملا میكند) پسركی كه گفتاری ذهنی دارد با عزیزی كه فعلا در اینجا نیست و همه منتظر بازگشت او هستند. محور قصه البته آن جزیرهای است كه محل اقامت راوی است، سرزمینی كه او در آن زاده شده، رشد كرده و از قرار معلوم باقی عمر خود را هم در همان سپری خواهد كرد؛ جزیرهای كه پوسته زیبایی آن را پوشانده، اما چون راوی یكی از اهالی زیر این پوسته زیبا است، پس از آن زیر هم سخن میگوید و بر ملا میكند كه چه گندی پنهان است در آن زیر. تجمع مردمی فقیر و فعال با قلبهای زیبا در زیر پوستهای فریبنده و زشت. از اینگونه روایتها در ادبیات معاصر ایران كم نبوده است، خلق یك شخص بومی معصوم در میان بیگانگانی كه اكنون مالك آن آب و خاك هستند و با بومیان رابطهای از جنس بردهداری دارند، اما آنچه روایت شاهرخ را متمایز با دیگر روایتهای همنوع خود میكند، این است كه قبلا برای نشان دادن این مناسبات نویسنده داستانی با طرح و توطئه انتخاب میكرد و یك جوری این موضوع را در لابهلای آن داستان میگنجاند، درحالی كه روایت شاهرخ نیازی به ایجاد طرح و توطئه نمییابد، چون او ستون روایت را بنا گذاشته است بر نحوه روایت راوی از این جزیره با زبان شیرین یك نوجوان محلی، و چون در وقت خواندن سطور اولیه به تدریج درمییابم كه پشت این روایت ساده اطلاعات و آگاهی هم درباره این جزیره به من داده میشود، پس با لذت سطور را پشت سر میگذارم و ادامه میدهم و صفحات را طی میكنم و از قصهای به قصهای سفر میكنم و پی میبرم كه آن حس لذت حالا تبدیل شده به حس كنجكاوی. راوی دیگر آن جوان سادهدل نیست، بلكه مردی است قاطیشده در اوضاعی كه دارد آن را بیان میكند و این بیان آنقدر از درون وقایع انجام میشود كه نمیتوانم تصمیم بگیرم آیا این راوی است كه دارد موقعیتی را برای من باز میگوید یا یك موقعیتی است كه دارد مردی را برایم توصیف میكند؛ مردی كه در شبكه این موقعیت افتاده و راهی هم جز تحمل ندارد، مثل آدمهای اطرافش كه تا مغز استخوان قاطی هستند در لجنی كه اگر به وجود آن پی ببرند مسلما از آن بیزار خواهند شد، اما آیا آنان هم مثل راوی(فقط در پارهای از كتاب) بوی بد را كه از سوراخ چاه به بالا میخزد به مشام خود دریافتهاند هنوز؟ یا اینكه به واقع آن مردم آن بو را دریافتهاند اما حساسیت راوی را نداشتهاند كه به آن اعتراف بكنند؟ گفتم كنجكاوی زیرا حالا برای من مهم این است كه در لابهلای این داستانهای ساده كه من نامشان را روایت میگذارم، مكانی تصویر و توصیف میشود كه در دنیای امروز مكان عجیب و اسرارآمیزی به نظر میرسد؛ جایی شلوغ و درهم كه نه مردمش ارزشی برای قانون قائل هستند و نه قانون وقعی به مردمش میگذارد. نویسنده در سطور اولیه كتابش از جزیرهای سخن گفت كه ظاهری زیبا و حتی فریبنده دارد؛ جزیرهای كه مردم دارا و خوشگذران را به خود جلب كرده، بنابراین مثل هر جزیره دیگر توریستپسند پوسته زیبایی برایش ساخته شده، اما حالا نویسنده كه خود یكی از آدمهای اعماق این جزیره است، این پوسته را خواه یا ناخواه بالا میزند تا نشانم بدهد كه چه میگذرد آن زیر، و ذرهذره درمییابم اعماق این جزیره سرگردان متاسفانه شباهت بسیاری به پایتخت كشورم دارد؛ به تهران كه شهری زیبا بود و مردمش در صلح و با كمی هم صفا در كنار هم میزیستند و اكنون تبدیل شده به انباری از موتورسیكلتهای قراضه كه بیشتر آنها هم سر وكار با دزدی و سرقت دارند و خیابانهایی پر از بیاعتمادی. حالا فكر میكنم دارم میفهمم كه چرا نویسنده مرا اینچنین از خیابانی به خیابان دیگر میكشاند و از یك تاكسی به تاكسی دیگری پرتاب میكند؟ فكر میكنم دلیلش این است؛ هدف اصلی نویسنده نشان دادن همین سرگردانی است در لابهلای آدمهایی كه ریشه در یك خاك دارند و در یك جزیره مشترك میزیند اما نهتنها به طرز مأیوسانهای با هم بیگانه هستند بلكه به طرز بیرحمانهای هم دشمن یكدیگرند، بهطوری كه عبارت تهران مخوف را یك بار دیگر در ذهن من معنی میكنند. من در این چند سالی كه در غرب زندگی میكنم داستانها و روایت زیادی درباره داخل ایران و بهخصوص درباره موقعیت شهر تهران خواندهام كه هر كدام كوشیدهاند تكهای از اوضاع آن شهر را در زمان اكنون توصیف و تشریح بكنند، و كتاب شاهرخ تندروصالح جایگاه بهخصوصی در میان این نوشتهها دارد، شاید دلیل آن این باشد كه او انگار قصد توصیف این فضا را ندارد یعنی اینطور نیست كه او تصمیم گرفته باشد موقعیتی را برای خواننده توصیف بكند بلكه او فقط دارد موقعیت زندگی شخصی خود را توصیف و تشریح میكند و در این میان ناچار است توصیفاتی هم از اطراف زندگی خود بیان بكند كه همانها به نظر من میشوند اصل ماجرای كتاب یا حداقل برای من ایرانی كه سالها است دور از آن وطن زندگی میكنم این توصیفات میشوند اصل مطلب و اینكه چگونه شد آن ملت كارش به اینجا كشیده شد كه همه در خیابانها اینطور به هم بیاحترامی بكنند و همدیگر را هل بدهند و به هم اینچنین اتهام بزنند. كتاب را كه تمام میكنم متوجه میشوم سالها بود چنین تصویر دقیقی از تهران امروز ندیده بودم و فكر كردم به اینكه یك نویسنده انساندوست حتی در محدودیت باز هم راهی مییابد كه حرفهای نگفته ملتی را بگوید و حرف اعتراض جامعه آگاه آن شهر را چنین فریاد بزند. درود بر او و بر قلمش. |
|