به گذشته فكر میكردم. به روزهای شادابی و سرزندگی مادر؛ او در طول این سالها، با صبوری و تلاش خستگیناپذیر، زندگیاش را وقف ما بچهها كرده بود؛ ما ثمره زندگی پدر و مادر بودیم.
هر روز كه میگذشت ما یك قدم به سمت شكوفا شدن و آنها قدمی به سوی خزان عمر و برگریزان زندگی برمیداشتند. چین و چروكهایی كه گذر عمر بر چهره آنها انداخته بود، هر یك حكایتی از رنج و عذاب بار مسوولیتی بود كه بر شانهها داشتند. مسوولیت اینكه ما را به بهترین شكل به اجتماع تحویل دهند و بعد ثمره زندگیشان را نظاره كنند. گذشت زمان ما را از دیروزهایمان میچید و تقدیم فردا میكرد؛ سراشیب عمر بر چهره پدر و مادر خطوط سالخوردگی را حك میكرد. پدر انگار زیر بار زندگی خمیدهتر شده بود. كسی كه روزی برای من بزرگترین و برترین تكیهگاه بود و او را از همه قهرمانان جهان قدرتمندتر میشناختم، با رشد من هر روز تكیدهتر و نحیفتر میشد و این مساله قلبم را میلرزاند. آن روزها من تمام تلاش و كوششم را به كار میبستم تا با فراهم كردن رضایتشان، جبران این همه زحمت را كرده باشم.
به سختی درس میخواندم و در راه دین گام برمیداشتم تا پدر و مادرم را شاد كنم. دوست داشتم آنها بعد از این همه مصیبت، با دیدن ثمره زندگیشان دلخوش و راضی باشند. چون این بهترین كاری بود كه میتوانستم در مقابل فداكاریشان انجام دهم.
تابستان هم مشكلات فراوانی داشت؛ بیشتر خانهها را گود و كوچك میساختند، بهخاطر همین، ذرات پراكنده خاك از لای درها و درز پنجرهها به درون اتاقها نفوذ میكرد و روی طاقچه و اشیا و لوازم خانه را میپوشاند.
خیابانها، معابر و كوچهها خاكآلود بودند و بهخاطر همین زنان جلوی خانههای خود را آب و جارو میكردند.تهران شهر كمآبی بود و آب مورد نیاز مردم از طریق قناتهایی كه حفر میشدند تامین و مورد استفاده قرار میگرفت. همچنین چشمهها و سردآبها نیز در تامین آب شهر مفید بودند. به همین دلیل برای اینكه آب از طریق كانالهای خاص به داخل خانهها هدایت شود، خانهها در گودی ساخته میشد، خصوصا خانههای جنوب شهر و محلاتی كه ما در آن زندگی میكردیم. از در خانه تا حیاط چند پله ساخته میشد و حیاط همیشه پایینتر از سطح كوچه بود.