یادداشتی كوتاه بر مجموعه داستان باسگاه نوشته آراز بارسقیان
آیا گام اول، گام مطمئنی است؟
۰۴ مهر ۱۳۸۹ - ۱۸:۰۰ تعداد بازدیدها: ۲۷۵۱
آیا گام اول، گام مطمئنی است؟

احمد بیگدلی:پیرزن سرظهر قابلمه غذا را در پارچه‌ای پیچید و از خانه بیرون آمد. می‌خواست از تلفن سركوچه با همسرش تماس بگیرد، ولی دید یكی دو تا از خانم‌های محل كنار تلفن ایستاده‌اند و منتظر نوبت‌شان هستند. با آنها احوالپرسی كرد و به طرف محل كار همسرش راهش را ادامه داد. پیرمرد همیشه روز تولدش را فراموش می‌كرد.

در شهری كه آنها متولد شده بودند، رسم نبود زن و شوهر تولد همدیگر را جشن بگیرند. زندگی آنقدر سخت بود كه كسی به فكر جشن تولد نباشد. اما بر اثر كار كردن برای خارجی‌ها، چند چیز برایش تبدیل به عادت شده بود. یكی از این عادت‌ها همین اهمیت دادن به روز تولد بود. مخصوصا روز تولد زنش و روز تولد خودش از یادش می‌رفت. حالا پس از این سال‌ها عادت زنش شده بود كه سرزنده برایش نهار و غذای مورد علاقه‌اش را ببرد. (از متن كتاب)
در همان صفحه دوم كتاب‌هایی كه نشر افراز چاپ می‌كند و معمولا برای مجموعه  داستان‌ها، صفحه‌های اندكی دارند؛ در یك سطر اعلام می‌شود كه این ناشر برگزیده  جایزه  گام اول سال ۱۳۸۸ است. یعنی چاپ اولین اثر نویسنده‌های جوان را هم در برنامه كار خود دارد. (البته این برداشت من است) به این ترتیب می‌توان مجموعه  داستان باسگاه نوشته آراز بارسقیان را در ردیف آثاری نهاد كه گام اول محسوب می‌شوند. این مجموعه ۸۷ صفحه‌ای دربرگیرنده  ۹ داستان است كه در یك توضیح صادقانه (كه این روزها خیلی كم پیدا می‌شود) آراز بارسقیان اعلام می‌كند كه سه داستان: داش مگس، باسگاه و گارسون را از لویسا والنزولا نویسنده داستان‌های فعلی برای كشتن، داستان گِل را از جیمز جویس و فیلم آخرین مرد، ساخته  اف‌دبلیو‌مورنو اقتباس كرده است. خوشبختانه ایشان خودش مترجم است و برای همین این اقتباس تحت‌تاثیر مترجم دیگری قرار نگرفته و شاید به همین دلیل داستان اقتباس شده  گارسون، آن لحنِ شیرین یك ترجمه  خوب را هم حفظ كرده است تا آنجا كه در مقایسه با داستان‌های دیگری كه اقتباس نشده‌اند، تفاوت لحن آشكارا خودش را نشان می‌دهد. مثل داستان «اطراف آنجا» (بخش اول) كه بخش دومش در پایان كتاب به چاپ رسیده است. در این مجموعه كوشش‌هایی برای رسیدن به آن تعریف كامل از داستان شده است كه شامل نصایح ادگار آلن‌پو است جهت القای وحدت تاثیر و حذف اضافات و توصیه  جمال میرصادقی در رعایت پیرنگ و سفارش چخوف برای یك پایان‌بندی خوب. اما گام اول این نویسنده كه از سال ۱۳۶۲ به ترجمه و نقد سینما مشغول بوده، با تردید همراه است به‌ویژه در داستان‌های داش مگس، عكسی از پارك كه بی‌هیچ اتفاق خاصی سردرگم و بلاتكلیف می‌مانند. این بلاتكلیفی با آوردن پیشانی‌نوشتی از تونی كوشز (فرشته‌ها در آمریكا، بخش دوم، پرده پنجم، صحنه دهم) برای داستان میان‌پرده: شهر خاكستری، تا آنجا پیش می‌رود كه آن كوشش نخستین برای داستان شدن، بی‌نتیجه می‌ماند، هرچند داستان باسگاه تا حد قابل قبولی آن را جبران كرده است. در مقایسه داستان‌های اقتباس‌شده و داستان‌های بی‌اقتباس تفاوت فاحش میان قدم‌های نخستین آشكارتر می‌شود. این قضاوت من البته مدیون اعتراف كاتولیك‌وار، در آن توضیح نخستین است. شاید اگر این اعتراف نبود، اینطور ریز نمی‌شدم. خودم هم یك بار به برداشتم از بورخس اشاره كردم و این طوق لعنتی به گردنم افتاد. آنچه مرا به فكر انداخته مساله خلاقیت است. البته خلق بدان معنا كه بتواند حساب خودش را از بسیاری نویسندگان نسل معاصر، تا آن حد جدا بكند كه این تصور «نازل» بودن و از روی دست یكدیگر نوشتن دامن آراز را نگیرد. داستانِ استاد نقاشی را می‌توان یك نمونه  موفق از داستان‌های شخصیت‌محور تلقی كرد كه تنهایی را به خوبی نشان می‌دهد و بلاتكلیف هم نیست. همه  داستان‌ها در «زبان» یگانه‌اند، اما در «آن» داشتن یا نداشتن با هم فرق می‌كنند. در این داستان‌ها یا «آنی» وجود ندارد یا اگر هست، مثل آفتاب پیش از طلوع است. به همین دلیل است كه من گام اول این نویسنده ارمنی را كه به راستی جنس زبان فارسی را به خوبی می‌شناسد تردیدآمیز تلقی می‌كنم. نه تا بدان حد كه ناامید باشم.