تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow اخبار تیتر یک arrow چطور مي‌توانم به چاقوها اعتماد كنم
گفت‌وگو با غلامرضا بروسان؛ شاعر
چطور مي‌توانم به چاقوها اعتماد كنم
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1 بدعالی 
11 ارديبهشت 1389 - 16:43
چطور مي‌توانم  به چاقوها اعتماد كنم

مجتبا پورمحسن:غلامرضا بروسان، شاعر مشهدي اين روزها و به‌خصوص در بين شبكه‌هاي اجتماعي اينترنتي ايرانيان با استقبال مواجه شده است. او كه در سال ۸۵ برنده جايزه شعر خبرنگاران شده، دل دريايي براي گفتن از شعر دارد. بروسان كه مجموعه شعر دومش، «يك بسته سيگار در تبعيد» مخاطبان زيادي را برايش به ارمغان آورد، سومين مجموعه‌اش را با نام «مرثيه براي درختي كه به پهلو افتاده است» در سال ۸۸ منتشر كرد. با غلامرضا بروسان، درباره شعرش و نگاهش به شعر گفت‌وگو كردم.

يك چيزي كه از شعرهاي پابلو نرودا و ناظم حكمت براي من جالب است و شما هم رفته‌ايد روي همان بخش زوم كرده‌ايد اين است كه علي‌رغم ظاهر سياسي متن‌هايشان، ساختار شعرهايشان بسيار بكر است. متاسفانه شايد مترجماني كه اين شاعران را اولين‌بار به ما معرفي كردند، جان شعر اين شاعران را كمتر منتقل كرده‌ و فقط به اين خاطر كه شعر اينها سياسي است يا خودشان شاعراني سياسي هستند، همان را فقط منتقل كرده‌اند.
دقيقا. من خودم تا حالا آنقدر فكر نكرده‌ام كه چقدر موافق حرف منوچهر آتشي هستم كه مي‌گفت شاملو مدام از صداي شليك خوشش مي‌آمد و بعد همين استفاده را از نرودا و آقاي ناظم حكمت مي‌كند و اين رشته را بيشتر معرفي مي‌كند. اينها شاعر سياسي بودند، اما نه به اين پررنگي كه شاملو معرفي مي‌كند. اول شاعر بودند. ولي مي‌خواهم بگويم كه مگر چاره‌اي جز اين هم هست؟ مگر ما مي‌توانيم واقعا آن وجه را پررنگ جلوه ندهيم. اما ما نمي‌توانيم مثلا شعر نرودا را حتي 30 درصدش را نيز انتقال بدهيم. نمي‌توانيم واقعا خيلي سخت است.
شما اتفاقا مثل آنها، نه آنطور كه ديگران انتظار دارند، كارهاي سياسي را هم كار كرده‌ايد. از مدل‌هاي عاشقانه‌اي وارد عرصه سياست مي‌شويد، ولي تلخي هم در آن هست، علتش را در چه مي‌دانيد؟
من فكر مي‌كنم همان كاري كه شاملو با آن زبان سخت كرد كه آمد حماسه و جنگ را كنار هم آشتي داد و با هم حركت كردند، ناظم حكمت، پل الوار بود. اين ريتم واقعي وحشي امروز ما است كه ناگزير است انگار عشق در كنار حماسه قرار بگيرد و اين دو باهم حركت كنند. من هم يك جاهايي آمدم فضاي امروز خودم را كنار همسر خودم ديدم. وقتي اين را كنار آن ببيني قضيه اصلاً توام و معجوني از اين دو مي‌شود. از محمود درويش مي‌پرسند كه تو چطور شاعر سياسي شدي؟ می‌گوید وقتي من و تو از‌ آش رشته هم حرف بزنيم سياسي است. وقتي درباره اجتماع خودمان حرف مي‌زنيم نهايتا باز پهلو مي‌زند به نحله‌هاي سياسي. حالا اين هيچ، ولي درويش حرف قشنگي مي‌زند، مي‌گويد وقتي من از پنجره تانك را مي‌بينم كه در پياده‌رو نشسته، خلاصه ناچارم شاعر سياسي باشم. خيلي از موضوعات هست كه كنار يك شاعر عاشقانه‌سرا مي‌تواند از من يك شاعر سياسي بسازد و به نظرم من بايد خيلي زرنگ باشم كه از صداي شليك مدام خوشم نيايد، چون ناخودآگاه ديگران را مي‌تواند منحرف كند.
در مقابل خيلي از شعرهاي شما كه عاشقانه است، اما در جاهايي خيلي عصيان دارد؛ عصيان تيرگي و تاري  بي‌رحمانه. از آن دنياي عاشقانه تا اين خشونت، چطور اينها كنار هم قرار گرفته‌اند؟‌
ريتم واقعي اين است. من فكر مي‌كنم ما بايد فقط و فقط اين ريتم و زبان را بشناسيم و يك مقدار با ريتم واقعي‌مان صادق باشيم. وقتي من نگاه مي‌كنم كنار سبزي‌فروشي سر كوچه شما، آقايي فرض كنيد از مسافرتی دارد برمي‌گردد، كنار آن تربچه‌ها سر گوسفندي را مي‌برند، ببين اين قضيه كافي است كه من ببينمش و بخواهم آن را روايت كنم. اين خشونت وقتي در ذات انسان است، حالا چه انسان شرقي، چه غربي، فرق نمي‌كند، اين خشونت را ما مدام داريم مي‌بينيم. من چطور مي‌توانم به چاقوها اعتماد كنم؟
فكر مي‌كنم شما شاعر بسيار وحشي‌ای هستيد، يعني منظم شعر نمي‌نويسيد، اما فكر مي‌كنم اين فشارها كه از شما انتظار شعر بيشتري دارند، باعث مي‌شود مثلا در همين كتاب دوم مقداري از حساسيت خودتان درباره كلمات كم كنيد، به همين خاطر با وجود اينكه تعداد كلمات اين كتاب از آن يكي كمتر است، ولي در اين كتاب احساس‌تان نسبت به ديگري خيلي خفيف است، خودتان نگاه انتقادي نسبت به مجموعه شعرتان داشته‌ايد؟ در ذهن و خلوت‌تان فكر، مقايسه كرده‌ايد؟
من با آن كلمه وحشي كه شما گفتيد خيلي موافقم. ولي چيزي كه نتوانستم تحليل كنم آن «كمتر»، «بيشتر» است.
حالا هر دوي ما از يك لحاظ، هم شما و هم من مي‌توانيم يك ديد انتقادي داشته باشيم و من خودم را به‌عنوان يك شنونده حرفه‌اي مي‌بينم و با اين قضيه مخالفم، با هم صحبت كرده‌ايم، با اينكه كتاب اول را خيلي دوست دارم. ولي فكر مي‌كنم روشي كه پيش گرفته شده در كتاب دوم خيلي متفاوت با كتاب اول و خيلي حرفه‌اي‌تر است.
ممكن است در اين كتاب راه تازه‌اي را برويد، من نمي‌دانم. اما در كتاب اخير ما كم‌كم داريم با بروسان ديگري روبه‌رو مي‌شويم. شايد آن بروسان فعلا در اين كتاب آنطور كه بايد محقق نشده، شايد اگر ما در آينده شعرهايي از وی بخوانيم كه مثل شعرهاي قبل نباشد، آن‌وقت مي‌توانيم بگوييم كه شما خيلي موفق شده‌ايد.
من در كتاب جديدم سعي كردم نگاهم را قدري عوض كنم. در كتاب قبلي حس مي‌كردم مقداري رمانتيك هستم و هست اگر بخواهم نمونه بياورم. ولي در كتاب بعدي فكر مي‌كنم كه خواستم مدرن‌تر هم باشم.
مثلا در همين شعر درست مثل يك قطار، مثل يك كاميون، اين شعر كاملا حامل يك نگاه مدرن است. اما يك جاهايي آن نگاه روشنفكر از بالا را داريد. من فكر مي‌كنم كه ساختار شما در اين شعر اين كار را كرده، «در سرزمين ما پاييز كه مي‌شود، هواپيماها يكي‌يكي مي‌افتند» يا اين يكي «چگونه است تنهايي قرص ماه را بزرگ‌تر مي‌كند، تنهايي، تنهايي/ اين را بلندترين شاخه خوب مي‌فهمد» يا «چرا به روزنامه‌ها گفتم كه دوستت دارم، چرا گفتم، چرا...» شايد اينها هر كدام‌شان به تنهايي يك شعر باشند،‌اما احساس من اين است كه گزاره‌هاي خبري نشان مي‌دهد شما به‌عنوان يك شاعر، ناخودآگاه خودتان را در هيئت پیکی از غیب مي‌بينيد كه داريد خبر مي‌دهيد.
الان در «چگونه تنهايي قرص ماه را بزرگ‌تر مي‌كند»، اين را مي‌بينيد؟
گفتم در مجموعه اين شعرها، چنين شعرهايي را زياد مي‌بينيم.
مي‌دانيد من در آن شعر «چرا به روزنامه‌ها گفتم دوستت دارم» آن ژست را نمي‌بينم شايد من حتي با آن قسمت «تنهايي،‌ تنهايي،‌ شايد بلندترين شاخه خوب مي‌فهمد،» احساس مي‌كنم كه شايد آن احساس به شاعر دست داده و اين را گفته، ‌ولي در «چرا به روزنامه‌ها گفتم كه دوستت دارم» من فكر مي‌كنم از زبان شاعر مي‌توانستم اين حرف را بزنم.
درست، اما در كل فكر نمي‌كنيد كه در اين كتاب نسبت به كتاب قبلي، ‌آن احساس از غیب‌گویی بيشتر وجود دارد؟
من مي‌خواهم بگويم كه شايد بعدها چنين چيزي پخته‌تر شود و شكل بگيرد. من در آن كتاب قبلي نمي‌توانستم اين‌طور مدرن حرف بزنم. يا «نامم را فراموش كردم/ كبريت بزن/ دستم را از ياد برده‌ام/ به زنداني شبيهم كه راه فرارش لو رفته باشد.»
من خواستم اين دو را با هم توام كنم.
اما در كتاب قبلي آن چيزي كه ما بيشتر مي‌بينيم، قريحه شماست،‌ داشته‌هاي دروني شما بود.
بله،‌ داشته‌هاي دروني من بود. مثلا يك و جاهايي مدرن مي‌شد: «تنهايي در اتوبوس 44 نفر است.» من اين را همين حالا هم دوست دارم. مدرن نه به خاطر كلمات، به خاطر نگاهم. من در شعر كاميون با اين گفته شما موافقم كه من آنجا خواستم مدرن حرف بزنم، ولي تصنع نگذاشته است.
شما به من گفتيد به زبان خيلي حساسيد. الان دو نوع رويكرد نسبت به زبان در شاعران وجود دارد؛ يك عده از شاعران هستند كه وقتي درباره زبان حرف مي‌زنند، اين چيزي كه شما مي‌نويسيد مدنظرشان نيست. خيلي‌ها مدافع شعرهايي هستند كه - حالا من مي‌خواهم يك چيزي بگويم كه قضاوت نباشد، در توضيح آن باشد - شعرهاي تصنعي باشند در كاركرد با زبان اما شما اينجا تا حد ممكن از زبان كار مي‌كشيد. اين همان خستي است كه من معتقدم شما بايد هميشه حفظ كنيد. هيچ‌وقت پيش نيامده كه به آن نگاه دچار شويد،‌ نگاهي كه خيلي تصنعي است؟
اينجا يك اعتراف غمگين پيش مي‌آيد،‌ من اين كلمات «مجموعه مرثيه‌» را واقعا دوست دارم. ولي احساس مي‌كنم كه در اين كتاب آن خود واقعي و طبيعي من كمتر است.
خيلي مهم است كه يك شاعر چنين حرفي مي‌زند.
من وقتي مي‌گويم: «لبخندش حدود ساعت ۹ را نشان مي‌داد‌» اين را دوست دارم. يا حتي اين يكي را كه «چطور مي‌تواند مرگ از تو تنها گودالي را پر كند.»
بله،‌ ولي من در اولي بروسان وحشي را نمي‌بينم، اينجا نگاه‌تان يك مقدار محاسبه‌گرايانه است.
من مي‌خواهم بگويم همه اينها با يك چيزي به دست مي‌آيد. شايد آن كلمه وحشي درست است. با محاسبه و با فكر كردن به اينكه چطور كلمه‌ها را خلق كنيم، اينها به دست نمي‌آيد. بايد در آن‌ هاله قرار گرفت، «آن» و شهود بايد باشد. مثلا طرف اين را خوانده و بعد مي‌گويد ناخودآگاه‌مان به ياد غزل‌هاي سليمان مي‌افتد كه جزو عاشقانه‌ترين عاشقانه‌هاي جهان است. حتي مي‌تواند با خواندن اين كتاب ياد آن عاشقانه‌هاي سليمان هم بيفتد.
من كلا آدم سختگيري هستم و اگر اين‌طور درباره شعرهاي شما حرف مي‌زنم، علتش اين است كه شعرهاي شما را دوست دارم.
خب، آخر ببينيد شما كه اين نگاه را داريد، ‌خود من هم تا اندازه‌ای با آن موافقم. غمگيني مساله اينجا است. من كه نمي‌توانم به خودم دروغ بگويم، ‌من شايد با دليل‌هاي شما مخالف باشم، اما با حس شما كه نمي‌توانيد تعريفش را هم بكنيد، موافقم. اينكه شما دو نمونه داريد و مي‌گوييد كه من نمي‌دانم چرا اين سليقه مرا بيشتر برمي‌تابد،‌ نمي‌دانم چرا. هر چقدر هم كه بخواهي بيشتر حرف بزني،‌ باز هم نمي‌تواني. من هم نمي‌توانم. من نمي‌توانم بگويم كه در اين چه اتفاقي افتاده. چون مي‌دانم اتفاق خيلي ناخودآگاه و خيلي زيرپوستي است.
ولي قبول داريد وقتي كه‌ بازار شعر در ايران، در اوج نيست و در فرود است و شعر حتي در سبد خريد كتابخوان‌هاي ما هم نيست، اينكه آقاي بروسان در چنين روزگاري مطرح شده و كارش خوب است و علاقه‌منداني دارد؛ وظيفه شما را خيلي سنگين‌تر مي‌كند. يعني خيلي براي شما خطرناك‌تر است.
با توجه به اينكه ابداً به مخاطب و استقبال فكر نمي‌كنم، ولي بله،‌ اين را حفظ مي‌كنم.
آن‌طور كه متوجه شده‌ام شما كتاب شعر زياد مي‌خوانيد.
بله،‌ زياد.
اين خيلي خوب است. چون معمولا شاعران ما، متاسفانه كمترين مخاطبان كتاب‌هاي شعر هستند.
حالا شما از آن بخش بدش نگفتي اما از آن بخش طبيعي‌اش نه،‌ فقط تنهايي را مثال آوردي. مي‌خواهم ببينم كه آيا اين نيست كه وقتي مي‌گويم «نامم را فراموش كرده‌ام‌/ كبريت بزن» اين وقتي وارد يك دنياي ديگر مي‌شود، كمتر مخاطبي را مي‌تواند هضمش كند؟ چون مي‌داني دارد يك دنياي ديگري را معرفي مي‌كند.
«در جنگ چيزهاي زيادي قسمت مي‌شود مثلا قمقمه، كلاهخود، تفنگ، مثلا سهم من از جنگ پدرم بود.» ببينيد نگاهي كه اينجا است‌ بسيار تغزلي مي‌باشد. من مي‌گويم اين شعر خيلي پيام‌رسان است.
من سعي كرده‌ام كه تقريبا ادامه منطقي همان كتاب باشد. من هم با اين موافقم در مورد جنسش مي‌خواهم صحبت كنم ادامه آن اين است: افتادم و بلند شدم چون چتري كه باز مي‌شود و بسته مي‌شود. ادامه آن است، شكل آن است. ولي در جاهايي هرزهايش اينها است: «در سرزمين ما پاييز كه مي‌شود.» حالا خيلي جالب است بعضي از مخاطبان به ظاهر حرفه‌اي اينها را هم دوست دارند.
اين قضيه براي من عجيب است و خيلي خوشحالم كه شما از اين شعرها بدتان مي‌آيد. من و همسرم هم خيلي بدمان مي‌آيد. وقتي آدم مجموعه‌اي را بيرون مي‌دهد در بعضي شعرهاي خودش ضعف‌ نشان مي‌دهد، آگاهي هم دارد و اين خيلي جالب است كه بعضي‌ها زنگ مي‌زنند و مي‌گويند اين عجب شعري است و آدم تعجب مي‌كند. خدايا اگر اينها دارند تعريف مي‌كنند، چرا اين را مثال مي‌‌زنند.
من حرفم اين است كه آقاي بروسان حداكثر توانايي‌شان در اين نوع شعر تصويرگرايانه است ولي شما خيلي فراتر از اين نوع شعر توانايي داريد.
من الان با يك مخاطب به شدت حرفه‌اي روبه‌رو هستم. من با شما روبه‌رو هستم كه به نظر من خيلي حرفه‌اي هستيد. شما از اينها گذشته‌ايد. اينها شما را راضي نمي‌كند. مثلا يكي انگشت مي‌گذارد روي تنهايي در اتوبوس 44 نفر است و از اين تعريف مي‌كند و براي اين نقد مي‌نويسد؛ بعد مي‌گويند عجب شعري بود. مي‌‌گويم آخر خدايا دم خروس را باور كنم يا قسم حضرت عباس را! و تا يك جاهايي گمراهت مي‌كنند. من خودم بي‌رحم هستم نسبت به خودم؛ مي‌فهمم و مي‌دانم اما در نهايت مي‌گذرم.
شنيده‌ام كه كار بعدي‌تان ممكن است اشعار كلاسيك باشد.
من فعلا روي كارهاي كلاسيك‌ خود متمركز شده‌ام، غزل‌ها و رباعي‌هايم با عنوان «سكته سوم» مي‌باشد و تقريبا يكسال و خرده‌اي است كه دارم روي‌شان كار مي‌كنم و به اميد خدا امسال چاپ خواهم كرد و خيلي هم دوست دارم كه با همين نشر مرواريد كار كنم. اما در مقدمه كتاب هم حتما خواهد خورد كه من مخاطب كارهاي كلاسيك نيستم، مخاطب حداقل واقعي كارهاي كلاسيك نيستم‌ و آن بحث نخ‌نما شده هزار سال پيش دوباره در اين مقدمه مرور مي‌شود كه با توجه به اينكه همه مي‌دانند اما باز هم دست از سر كارهاي كلاسيك به شدت برنمي‌دارند. حالا اينكه آدم به شكل تفنني كار كند خوب است، اما به شدت پرداختن را من غلط مي‌دانم.
همه حرف‌هاي خوبي كه در اين مجموعه گفته شده، اصلا شعر كلاسيك اجازه نمي‌دهد كه شما اينقدر آزاد باشيد براي نوشتن.
چون ريتم واقعي امروز را برنمي‌تابد. اين بحث به شدت نخ‌نما شده و با اينكه همه مي‌گويند اما از آن نمي‌گذرند، اين چه نخ‌نمايي‌اي است كه همچنان داريد مي‌بافيدش. اينجا آدم را عصباني مي‌كنند.
معماري ريتم آن زمان مثقال به مثقال جواب مي‌داد، به نوع زيبايي‌شناسي آن زمان جواب مي‌داد، اصلا اين بحث‌ها باور كنيد در چهارصد سال پيش هم جواب نمي‌داده ولي كسي نبوده كه به اينها بگويد.
اصلا معماري آن دوره هم، معماري تقارن است.
دقيقا. يعني ما اگر يك پنجره‌اي مي‌داشتيم كه يك گلدان اين طرفش بوده، ‌يك گلدان آن طرف مي‌بود، آن قالب كلاسيك اين را برمي‌تابيد و زندگي آن زمان را جواب مي‌داد. اما ديگر ما وضعيت واقعي امروزمان را نمي‌توانيم در آن برتابيم. هر چند با اين آگاهي كه به قول فروغ بابا ما با اين قالب اصلا مشكلي نداريم، بر پدر اين قالب لعنت كه اگر اين قالب آمد جواب داد، خب جواب داد.
پس كارهاي در دست‌تان همين كار غزل است؟
بله،‌ دارم كار مي‌كنم. چون خيلي از دوستان من در سراسر كشور معتقد هستند كه كارهاي كلاسيكم بسيار بهتر از شعر آزادم است متاسفانه. من كارهاي كلاسيك را بايد انجام دهم و يك مقدمه هم بدهم و تكليف خودم را با اين دوستان روشن كنم.
هر تعداد دوستي كه هست و من دوست‌شان دارم. دارم اين‌طوري چاپ مي‌كنم و فكر مي‌كنم كسي كه كار كلاسيك را 20 سال،‌ 10 سال به صورت حرفه‌اي دنبال كرده و 10 سال هم تفنني كار كرده، حقش است كه حرفش را بيشتر اين آقايان كلاسيك‌سرا بخرند.
نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >