علیرضا محمودی ایرانمهر:شعله شمع خاموش میشود، اما نابود نمیشود. زیرا نور و گرمای آن چیزی را هرچند اندك در جهان دگرگون كرده است. این همان قانونی است كه درباره ثبات انرژی میگویند. انرژی نابود نمیشود، تغییر شكل مییابد.
وضعیتی شبیه به این بر روان انسان نیز حاكم است. آنچه در طول زندگی بر ما میگذرد فراموش نمیشود، بلكه به گونهای دیگر در روان ما نمود یافته و هستیمان را میسازد. رمان «آنجا كه برفها آب نمیشوند» نوشته كامران محمدی تصویری از روان و زندگی آدمهایی است كه رنج و وحشتهایشان نمودی دیگرگون مییابد. تصویری از بازماندگان بمباران شیمیایی سردشت كه بعد از گذشت سالها وحشت آن بروز مییابد. داستان مردی میانسال كه وقتی دختر جوانی را سوار اتومبیل خود میكند به قالب برادر ۲۶ ساله خود كه دانشجوی فلسفه بوده در میآید و در یك بازی پیچیده دختر را نیز وامیدارد نقش نامزد برادر كشتهشدهاش را بازی كند. داستان یك مجروح شیمیایی كه ناكامی و عذاب وجدان جانش را در هم كوبیده و به شكلی غیرمستقیم از خود انتقام میگیرد؛ سقوطی چنان عمیق و برگشتناپذیر كه باعث میشود از فاجعه زندگی عزیزانش در پنهانترین لایههای ذهن خود احساس نشئه و ارضا كند. داستان زنی كه شاهد قتلعام خانوادهاش بوده و اینك بعد از سالها برادر مجروحش را كه تنها بازمانده آن كشتارجمعی است با لبخندهای خود به شكلی پنهان شكنجه میدهد. داستان دختری كه وجودش حاصل فریب و خیانت مردی میانسال به مادر جوانش بوده و اینك خود را گول میزند تا عاشق مرد میانسال شود و برخی شخصیتهای دیگر كه هر یك به نحوی در حال بازنمود رنجها و سرخوردگیهای خویش به اشكالی دگرگون شدهاند.