گزارش دومين جلسه از سري دوم سلسله درسگفتارهاي مراد فرهادپور را با عنوان بحران بازنمايي و منطق استثنا هفته گذشته در اين صفحه از نظر گذرانديم.
در گزارش پيشرو ادامه بحث فرهادپور را پي ميگيريم. گفتني است اين درسگفتارها در موسسه پرسش (www.qporsesh.com) برگزار ميشود.
در جلسه پيش مراد فرهادپور هدف دنباله بحث خود را زدن پلي از طريق سه مفهوم وضعيت، كنش و شكست به آراي متفكراني چون بديو و آگامبن اعلام كرد. وي پس از تشريح مفهوم وضعيت، درباره مفهوم دوم يعني كنش، ابتدا پرسشي مطرح كرد: «آيا اين كنشي كه از روي ناتواني صورت ميگيرد چيزي جز انفعال ناب نيست؟» فرهادپور سپس با بررسي بخشي از نظرات آگامبن اين كنش را با بالقوگي منفي يا به بياني آنچه آگامبن آن را «im-potentiality» مينامد نزديك دانست كه بر مبناي آن ما صرفا با سوژهاي منفعل روبهرو نيستيم بلكه با انفعال روبهروييم؛ انفعالي كه فعال است و به بياني ديگر انسان به ابژه بودن تن ميدهد و ابژه بودن را به شكلي فعال ميپذيرد. «نكتهاي كه آگامبن بر آن انگشت ميگذارد آن است كه بالقوگي مستقل از سوژه، در آگاهي و اراده انسان وجود دارد. وجود داشتن آن به شكلي است كه آدمي با نوعي مقاومت در برابر فعليت يافتن يا با نوعي عدم فعليت يافتن روبهرو است. به بيان ديگر آنچه ميتواند رخ دهد ولي رخ نميدهد. اگر اين جنبه رخ ندادن را كنار بگذاريم، تمام امور ممكن، فورا تحقق پيدا ميكند و بالفعل ميشود و آنچه از بالفعل شدن سوژه جلوگيري ميكند همان توانايي عجز است. به ديگر سخن، آنجا كه فرد توانا به ناتواني است. توانايي تنها به عمل كردن نيست بلكه توانايي به عمل نكردن، به صبر كردن و به سكوت نيز هست كه اين بخشي اساسي از تواناييهاي سوژه است.» مترجم «عليه ايدهآليسم» سپس به تفسير مفهوم سوم يعني شكست پرداخت: «شكست نزد بكت نوعي ستايش اگزيستانسياليستي از مرگ، بيماري يا نوعي لذت مازوخيستي بردن از تمارض نيست. بلكه آنگاه كه ميگويد تنها هنرمند توانايي تن سپردن به شكست را دارد، مفهومش تن سپردن به بازيهاي شبهديني، شبهاگزيستانسياليستي و شبهالهياتي نيست بلكه دقيقا پذيرش سوژه است در مقام ابژه يا همان انفعال فعال؛ پذيرش تن سپردن به يك چارچوب. جاييكه آزادي سوژه، به بيان ژيژك، نه در خود تعيين بودن، كه در انتخاب آن است؛ كه تعيين كند چه چيزي او را تعيين كند. شكست درواقع آن است كه هر تلاشي براي دادن هويتي به خود از ابتدا فرد را درگير ديگري ميكند كه اين درگيري در خودآييني من شكاف مياندازد و هويت «من» را نامنسجم ميسازد. بنابراين انتخاب شكست يعني اينكه فرد هر هويتي را لحاظ كند باز اين هويت همراه با شكاف و تركي خواهد بود و چنين شكافي اصولا برسازنده هويت است و بدون آن امكان رسيدن به آن هويت وجود نخواهد داشت.»
مراد فرهادپور معتقد است چنانچه بگوييم تحليل ابژه الگويي براي تفكر است و در اين راه از بكت استفاده كنيم، بدين نتيجه ميرسيم كه اين ابژه چيزي نيست جز بحران بازنمايي. به باور اين روشنفكر ايراني، آنچه بكت ميخواهد انجام دهد درواقع بازنمايي امر بازنماييناپذير يا به بياني ديگر بازنمايي بحراني است كه در دل بازنمايي حضور دارد. «اين مساله را ميتوان با تفسير بديو از كار دريدا مقايسه كرد. اين تفسير در مقالهاي كوتاه در بخشي از كتاب رخداد سه هم چاپ شده است. در آن مقاله بديو هدف فعاليت فكري دريدا را گرفتن جملات يا كلمات اثري ادبي نميداند. بهعبارتي به عقيده وي قصد دريدا از واسازي، گرفتن يا تسخير ابژه نيست بلكه وي بهدنبال ردپاي ابژه است. لحظهاي كه حضور ابژه تبديل به غيبت آن ميشود و از تور عقلانيتي كه انسان برايش انداخته است، ميگريزد. اگر بخواهيم تعبيري از شكارچي بياوريم، هدف نه شكار صيد كه شكار، فرار صيد است. به بيان ديگر فرق دوربين با تفنگ در آن است كه قصد دوربين هم نزديك شدن به شكار است بدون داشتن قصد شكار آن. در آن مقاله بديو كل مقوله واسازي را بر اين اساس تعريف ميكند.»
به باور مولف كتاب «عقل افسرده»، هدف امروزه آن است كه به شكلي انسان به اين نقطه بحرانساز نزديك شود: «عدهاي هستند كه خود بحرانزدگي را تبديل به مناسبتي جديد ميكنند؛ بهجاي تن دادن به اين بحران، خود اين بحران، اين فرار و اين غيبت را به موضوعي حاضر تبديل ميكنند و قصد شكار آن را دارند. در چنين وضعيتي است كه بهجاي نزديك شدن به موضوع و گرفتن يا بازسازي فرار كردن، خود اين فرار كردن به قابل گرفتن تبديل ميشود و اين نقدي است كه به پستمدرنيسم وارد است. چنانكه در برنامههاي مستند، بهجاي تفنگ، دوربين وجود دارد ولي حتي در اين برنامهها عطش سلطه فرو ننشسته است و تمايل به شناخت همه چيز و وسواس به تعريف و تبيين همهچيز تحت عنوان مفاهيمي چون علم و تكنولوژي وجود دارد.»
فرهادپور تاكيد ميكند در اينجا بحث آن است كه در كنار كلنجار رفتن و پرداختن به فرار و بحران كه همانا كار فكري بكت؛ بازنمايي بحران بازنمايي بوده است، نبايد در دام سوءاستفادههاي پستمدرن از مساله بحران افتاد و نفس بحران را به موضوعي براي سرگرم بودن و ايجاد غناي فرهنگي تبديل كرد. «موقعيت بكت براي ما معنادار است زيرا او نيز بهدنبال به چنگ آوردن حقيقت است چراكه حقيقت، آن حقيقتي كه از قرن شانزدهم وجود داشت، براساس گفتار دكارتي و سپس ايدهآليسم آلماني، حقيقتي است كه بهشكلي شسته و رفته تعيين شود و سوژه بتواند آن را بشناسد و در خودش بازتابش دهد. در داخل اين فضا است كه ديگر نميتوان از بازنمايي، صاف و ساده سخن گفت، بلكه اين بازنمايي هميشه در حال فرار و بحران است. كاري كه ميتوان كرد نزديك شدن به اين صيد و به دام انداختن لحظه فرار و نه شكار آن است؛ اين امر مستلزم دقت بسيار است و وسواس.»