صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow گزیده اخبار arrow دعوت به خواندن رمان شيشه‌اي
به زور شوك الكتريكي هم كه شده خوشبخت باش
دعوت به خواندن رمان شيشه‌اي
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1 بدعالی 
19 اسفند 1388 - 11:02
دعوت به خواندن رمان شيشه‌اي

سارا سالار:استر يا به عبارت ديگر سيلويا پلات قهرمان رمان شيشه، آنطور كه خودش مي‌گويد نه مي‌تواند كارهايي را كه بايد انجام بدهد، انجام بدهد و نه مي‌تواند لااقل كارهايي را كه نبايد انجام بدهد، انجام بدهد. انگار سيلويا براي اين به دنيا آمده كه از زندگي متنفر باشد، از مرگ پدرش، از مادرش، از دوست‌پسر مزورش، از نجابت يا نانجيبي، از بچه، از زرق و برق نيويورك، از آن ميهماني‌هاي كسالت‌آور از مد و پالتو‌هاي پوست.

شايد سيلويا فقط به اين منظور به دنيا آمده كه توي اين حباب شيشه‌اي زنداني باشد و نتواند با آنچه ديگران خوشبختي مي‌نامند ارتباط برقرار كند. او محكوم است، محكوم به افسردگي و ديوانگي و كشمكش و درگيري با تناقضات درونش، آنچه مادرش يا ديگران نمي‌توانند درك كنند اين محكوميت است؛ محكوميتي كه سيلويا را به طرف مرگ مي‌كشاند و انگار ديگر هيچ‌چيز و هيچ‌كس توي زندگي‌اش هيچ‌اهميتي ندارد جز مرگ و رسيدن‌به آن. سيلويا خودكشي کرده اما نجات پيدا مي‌كند و در آسايشگاه رواني بستري مي‌شود و آن‌وقت است كه انسان‌هاي خوشبخت مي‌خواهند او را هم به زور شوك الكتريكي خوشبخت كنند. دختر خوبي باش سيلويا، آنطور باش كه خانواده و جامعه مي‌خواهند. دختر خوبي باش، مثل بقيه فكر كن و مثل بقيه زندگي كن، اما سيلويا نمي‌تواند اينطور باشد، چراكه در آن واحد دو چيز متغاير را مي‌خواهد. دلش مي‌خواهد همين‌طور بين عنصري متغاير و عنصر متغاير ديگري در پرواز باشد. او نمي‌تواند انتخاب كند. هر نوع انتخابي برايش بي‌معنا است. به نظر مي‌آيد او در حالي كه همه‌چيز را مي‌خواهد هيچ‌چيز را نمي‌خواهد و براي همين از نگاه ديگران بيمار رواني است؛ بيمار رواني‌اي كه معلوم نيست انتخاب شده كه بيمار رواني باشد يا انتخاب كرده تا بيمار رواني باشد.
«زندگي‌ام را ديدم كه جلوي چشمم، مثل درخت سبز انجير آن داستان، شاخه مي‌دهد و از سر هر شاخه، مثل يك انجير درشت بنفش، آينده درخشاني به من علامت مي‌داد و چشمك مي‌زد. يك انجير، همسري بود و خانواده خوشبختي و فرزنداني، و انجير ديگر شاعره مشهوري و انجير ديگر استاد دانشگاه موفقي و انجير ديگر، سردبير شگفت‌انگيزي بود. يك انجير ديگر اروپا، آفريقا و آمريكاي جنوبي بود و انجير ديگر كنستانتين و سقراط و آتيلا و گروه ديگري از عشاق با نام‌هاي عجيب و غريب و شغل‌هاي غيرعادي‌شان، انجير ديگر قهرمان ورزشي در المپيك بود و بالا و فراي اين انجيرها، انجيرهاي ديگري بود كه نمي‌توانستم ببينم. خودم را مجسم مي‌كردم نشسته در زير اين درخت انجير و از شدت گرسنگي در حال مرگ چون نمي‌توانستم تصميم بگيرم كدام يك از آنها را مي‌خواهم برگزينم. يك‌يك آنها را مي‌خواستم ولي انتخاب هردانه به معني از دست دادن بقيه بود و همين‌طور كه نشسته بودم، عاجز از تصميم گرفتن، انجيرها شروع كردند به پژمردن و سياه شدن و يكي‌يكي، روي زمين و كنار من افتادند.» رمان شيشه‌ای از آن رمان‌هايي است كه مي‌شود براي چندمين‌بار خواندش، چراكه جدا از داستان پركشش و مفاهيم به ظاهر ساده اما پيچيده‌اي كه در مورد مرگ و زندگي در اين داستان گفته مي‌شود، نثر، تشبيه‌ها، توصيفات و لحظات اين داستان آنچنان درخشان، ناب و جاودانه‌‌اند كه در هر بار خواندن باز هم لذت‌شان را دارند. سيلويا بخشي از وجود ما است؛ آن بخش رنجيده از زندگي؛ بخشي كه نمي‌تواند پوچي و بطالت زندگي را فراموش كند؛ بخشي كه بعضي آدم‌ها مي‌توانند با درآميختن با ظواهر زندگي كمرنگش كنند و بعضي‌هاي ديگر نمي‌توانند.
نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >