به زور شوك الكتریكی هم كه شده خوشبخت باش
دعوت به خواندن رمان شیشه‌ای
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 4 بدعالی 
۱۹ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۰:۵۰ تعداد بازدیدها: ۳۷۱۴
دعوت به خواندن رمان شیشه‌ای

سارا سالار:استر یا به عبارت دیگر سیلویا پلات قهرمان رمان شیشه، آنطور كه خودش می‌گوید نه می‌تواند كارهایی را كه باید انجام بدهد، انجام بدهد و نه می‌تواند لااقل كارهایی را كه نباید انجام بدهد، انجام بدهد. انگار سیلویا برای این به دنیا آمده كه از زندگی متنفر باشد، از مرگ پدرش، از مادرش، از دوست‌پسر مزورش، از نجابت یا نانجیبی، از بچه، از زرق و برق نیویورك، از آن میهمانی‌های كسالت‌آور از مد و پالتو‌های پوست.

شاید سیلویا فقط به این منظور به دنیا آمده كه توی این حباب شیشه‌ای زندانی باشد و نتواند با آنچه دیگران خوشبختی می‌نامند ارتباط برقرار كند. او محكوم است، محكوم به افسردگی و دیوانگی و كشمكش و درگیری با تناقضات درونش، آنچه مادرش یا دیگران نمی‌توانند درك كنند این محكومیت است؛ محكومیتی كه سیلویا را به طرف مرگ می‌كشاند و انگار دیگر هیچ‌چیز و هیچ‌كس توی زندگی‌اش هیچ‌اهمیتی ندارد جز مرگ و رسیدن‌به آن. سیلویا خودكشی کرده اما نجات پیدا می‌كند و در آسایشگاه روانی بستری می‌شود و آن‌وقت است كه انسان‌های خوشبخت می‌خواهند او را هم به زور شوك الكتریكی خوشبخت كنند. دختر خوبی باش سیلویا، آنطور باش كه خانواده و جامعه می‌خواهند. دختر خوبی باش، مثل بقیه فكر كن و مثل بقیه زندگی كن، اما سیلویا نمی‌تواند اینطور باشد، چراكه در آن واحد دو چیز متغایر را می‌خواهد. دلش می‌خواهد همین‌طور بین عنصری متغایر و عنصر متغایر دیگری در پرواز باشد. او نمی‌تواند انتخاب كند. هر نوع انتخابی برایش بی‌معنا است. به نظر می‌آید او در حالی كه همه‌چیز را می‌خواهد هیچ‌چیز را نمی‌خواهد و برای همین از نگاه دیگران بیمار روانی است؛ بیمار روانی‌ای كه معلوم نیست انتخاب شده كه بیمار روانی باشد یا انتخاب كرده تا بیمار روانی باشد.
«زندگی‌ام را دیدم كه جلوی چشمم، مثل درخت سبز انجیر آن داستان، شاخه می‌دهد و از سر هر شاخه، مثل یك انجیر درشت بنفش، آینده درخشانی به من علامت می‌داد و چشمك می‌زد. یك انجیر، همسری بود و خانواده خوشبختی و فرزندانی، و انجیر دیگر شاعره مشهوری و انجیر دیگر استاد دانشگاه موفقی و انجیر دیگر، سردبیر شگفت‌انگیزی بود. یك انجیر دیگر اروپا، آفریقا و آمریكای جنوبی بود و انجیر دیگر كنستانتین و سقراط و آتیلا و گروه دیگری از عشاق با نام‌های عجیب و غریب و شغل‌های غیرعادی‌شان، انجیر دیگر قهرمان ورزشی در المپیك بود و بالا و فرای این انجیرها، انجیرهای دیگری بود كه نمی‌توانستم ببینم. خودم را مجسم می‌كردم نشسته در زیر این درخت انجیر و از شدت گرسنگی در حال مرگ چون نمی‌توانستم تصمیم بگیرم كدام یك از آنها را می‌خواهم برگزینم. یك‌یك آنها را می‌خواستم ولی انتخاب هردانه به معنی از دست دادن بقیه بود و همین‌طور كه نشسته بودم، عاجز از تصمیم گرفتن، انجیرها شروع كردند به پژمردن و سیاه شدن و یكی‌یكی، روی زمین و كنار من افتادند.» رمان شیشه‌ای از آن رمان‌هایی است كه می‌شود برای چندمین‌بار خواندش، چراكه جدا از داستان پركشش و مفاهیم به ظاهر ساده اما پیچیده‌ای كه در مورد مرگ و زندگی در این داستان گفته می‌شود، نثر، تشبیه‌ها، توصیفات و لحظات این داستان آنچنان درخشان، ناب و جاودانه‌‌اند كه در هر بار خواندن باز هم لذت‌شان را دارند. سیلویا بخشی از وجود ما است؛ آن بخش رنجیده از زندگی؛ بخشی كه نمی‌تواند پوچی و بطالت زندگی را فراموش كند؛ بخشی كه بعضی آدم‌ها می‌توانند با درآمیختن با ظواهر زندگی كمرنگش كنند و بعضی‌های دیگر نمی‌توانند.
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow آرﺷﯿﻮ بخشهای خبری arrow آرشیو یادداشت ها