تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow گزیده اخبار arrow «مي‌خواهي جهان را از شر ظلم رها كني؟»
 
«مي‌خواهي جهان را از شر ظلم رها كني؟»
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
19 بهمن 1388 - 13:47
«مي‌خواهي جهان را از شر ظلم رها كني؟»

آریل دورفمن:ايميلي چند روز پس از مرگ ‌هارولد پينتر به من رسيد. ايميل را فاروق هومر برايم فرستاد كه در حال ترجمه سه نمايشنامه از ‌هارولد پينتر به زبان كردي بود و تاسف مي‌خورد: «بدشانسم كه نخواهم توانست يك نسخه از ترجمه كردي سه اثر اين نمايشنامه‌نويس بزرگ را كه به‌زودي منتشر مي‌شود، به‌عنوان هديه برايش بفرستم. چون او نمايشنامه زبان كوهستان را براي ما كردها نوشت.»

با وجود همه اداي احترام بازيگران و كارگردان‌ها و سياستمداران، اينكه زندگي و آثار‌ هارولد پينتر چه معنايي براي آدم‌هاي دورافتاده در گوشه‌هاي فراموش‌شده و پرت دارد، به‌سادگي ناديده گرفته مي‌شود. براي آدم‌هايي مثل فاروق هومر و آدم‌هايي مثل من. اوايل دهه 1960 در شيلي بود كه اولين بار نمايشي از پينتر را ديدم. در زندگي من مكان‌ها و زمان‌هايي است كه كار و زندگي‌ام را براي هميشه تغيير داده است. نام نمايش «بالابر غذا» بود و بلافاصله برايم قابل‌‌شناسايي بود، به زبان صميمي آمريكاي لاتين، اگرچه اصل متن را نويسنده‌اي اهل هكني لندن به زبان انگليسي نوشته بود. در سال‌هايي كه گذشت، نمايشنامه‌هاي پينتر به ما نشان داد كه چطور هنر نمايشي صرفا با زيرورو كردن ضرباهنگ مستتر در خطابه‌هاي هرروزه مي‌تواند شاعرانه باشد. او نجواكنان به من گفت: ما اغلب به منظور پنهان كردن و شايد دوري كردن از چيزي كه واقعا حس مي‌كنيم و فكر مي‌كنيم، حرف مي‌زنيم. او درك كرد كه اگر واقعيت را به اندازه كافي به سختي تحت فشار قرار دهيد، زير سطحش در بعد ديگري - فانتزي، ابزورد، هذياني و منفجر خواهد شد. او مي‌گفت بدترين تجسم ترس هم در مقابل آونگ طنز ايمن نيست. اما همه اين درس‌هاي استاد‌كاري نمايشي در كنار آنچه او به من درباره هستي انسان و سياست آموخت، رنگ مي‌بازد. اگرچه كاراكترهاي نمايش‌هاي اوليه پينتر، علاقه‌اي به تغيير جهان براي دنياي بهتر يا بدتر نداشتند و شهروندان ناراحت محيط‌هاي دوستانه بودند كه تنها دلمشغولي‌شان بقاي خودشان است؛ زندگي آن مردان و زنان به تماشاگران هر كجاي دنيا تغييرات تدريجي و انحطاط قدرت را نشان مي‌دهند، با خشونتي كه در كار ديگر نويسندگان غايب است، حتي آنهايي كه در ظاهر فكر و ذكرشان تقبيح و زيرسوال بردن سياست بود. كل قدرت، همه سلطه و آزادي‌سازي آنجا شروع شد. به نظر مي‌رسيد كه مي‌خواهد بگويد در آن اتاق‌هاي تنگ و تاريك كه هر كلمه‌اي اهميت دارد، براي هر گفته كوتاهي بايد دليلي وجود داشته باشد، چون در جريان پنهاني از اميد يا رنج، برايش پول پرداخت مي‌شود. شما مي‌خواهيد جهان را آزاد كنيد، بشريت را خلاص كنيد، از ظلم؟ به درون بنگريد، زيرچشمي نگاه كنيد، خشونت پنهان زبان را ببينيد. هرگز فراموش نكنيد كه زبان‌ جايي است كه خشونت موازي، ظلمي كه بر بدن اعمال مي‌شود، از آن سرچشمه مي‌گيرد. دو مرد در يك سرداب منتظرند تا يك نفر را بكشند. يك ولگرد پير، مدعي مالكيت اتاقي متروك است. جشن تولدي كه مزاحمان به‌همش مي‌زنند. زني كه مي‌ترسد از خانه بيرونش كنند. پسري كه با همسري مرموز به خانه و نزد خانواده معلولش باز مي‌گردد. صحنه‌هاي آغازين خيانتي كه مي‌تواند هر جاي كره خاكي ما اتفاق بيفتد، مظاهري از چشم‌اندازي بزرگ و ناراحت‌كننده از ترس، وضعيت پرمخاطره‌اي كه اكثر انسان‌هاي معاصر در آن زندگي ‌مي‌كنند، روايتي مغفول از قرن بيستم. پس طبيعي بود كه بگويم آن داستان‌هايي كه در انگليس خلق شده‌اند، مزاحم ارواح آمريكاي لاتين ما مي‌شوند. چند مرد مثل ديويس (شخصيت نمايش سرايدار) از خيابان‌هاي سانتياگوي ما عبور مي‌كردند؟ چند قاتل وقت‌شان را در سرداب‌هاي ديروز بوئنوس آيرس گذراندند؟ چند نفر در سرداب‌هاي فرداي سن پائولو منتظر ما بودند؟ و با در نظر گرفتن بلاتكليفي هستي‌هاي در آستانه انقراض، كه بي‌رحمانه نقاب‌هايي را از چهره بر مي‌دارند كه از وراي زندگي‌هايي كه براي خودمان ساخته‌ايم، روي صورت‌ها جعل شده‌اند؛ چگونه آن قصه‌ها را بايد گفت و آرام ماند، اوه چقدر حساس، با اين قربانيان فريب‌هايشان؟ پينتر مي‌دانست چطور بايد گفت. آگاهي او، ذهن مرا مشغول به خود كرد، آنقدر كه اولين كتابم، تحقيقي درباره نمايش‌هاي او بود.
سال‌ها بعد، وقتي نمايشنامه‌نويسي را شروع كردم، زيبايي‌شناسي او راهنماي من بود و تنهايي‌ام را تحمل‌پذير كرد. زماني كه نمايشنامه «مرگ و دوشيزه» را به او تقديم كردم، ما دوستان نزديكي بوديم، من و او و همسران‌مان؛ آنتونيا و آنجليكا. اما همه شام‌ها و گردش‌هاي ما درواقع ادامه مكالمه‌اي بود كه پيش از آنكه افتخار دوستي با پينتر را داشته باشم، با او آغاز كرده بودم. حالا او رفته است و من بايد با جهاني روبه‌رو شوم كه در آن ديگر نمي‌توانم شماره او را بگيرم و صداي خشكش را بشنوم يا با برادر بزرگم بنشينيم و مورد ماقبل آخر تجاوز به حقوق بشر را محكوم كنيم يا آخرين شعرش را در ايميلم ببينم. حالا من مانده‌ام و چيزي كه وقتي اولين بار نمايشي 45دقيقه‌اي از او را ديدم، كشف كردم. من مانده‌ام و قلب و ذهن اسرارآميز او كه با آن او به من و بي‌شمار فاروق هومرهاي اين جهان كمك مي‌كند تا از افتخارات و مصيبت‌هاي زمان‌مان سر در بياوريم.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >