اشتباه نکرده؟ آیا ممکن است بعدِ این همه سال او را دیده باشد. نه، اصلا پیش نیامده در تشخیصاش دچار خطا و اشتباه بشود. کمی که جلوتر برود و از بالا نگاهی بیندازد شکش تبدیل به یقین میشود. خودش است. واقعا خودش است. میخواهد لبخند بزند ولی چه جای خندیدن است. خندههای بیموقع همیشه خدا کار دستش دادهاند. اگر آن روز نخندیده بود آن اتفاق نمیافتاد و کینه توی دلش نمیماند. زیر لب میگوید: ولی من تقصیری نداشتم. خمپارهها هم مدام دارن میان پایین .
کنارش مینشیند. میپرسد: چطوری
مرد زخمی غرق در عرق ناله میکند. چه سوال بیمعنایی! اگر کسی بشنود ناخودآگاه حمل بر نادانیاش میکند.
میگوید: تو عباسی، عباس گامبو
به زور میخندد: کسی که داری ازش حرف میزنی من نیستم
■ جدی میگی
■ بله، من عباس چیفتنم.
■ فهمیدم
کولهاش را از پشت باز میکند. کنارش میگذارد. مشغول کاویدن تویش میشود. چند باند جنگی بیرون میآورد و زخمهایش را میبندد.
■ باید بلند بشی، داریم عقبنشینی میکنیم
■ میدونم، تاکتیک جنگیه
■ منو نشناختی عباس گامبو
مشتش را گره میکند و رو به بالا جلوی صورتش تکان میدهد.
■ یه دفعه بهت گفتم من عباس چیفتنم
همین مشت دست راستش بود که کوبانده بود توی صورتش. چیزی نمیگوید. عباس به زور خودش را جمع میکند. مینشیند. نگاهش بیشتر از سر ضعف و خستگی است تا کنجکاوی.
میپرسد: تو کی هستی
■ یادت نمیاد
از اولش حدس میزد او را نشناخته باشد.
■ بلند شو راه بیفت وگرنه اسیر میشیم.
دست زیر کتفش برد. به سختی بلندش کرد. خودشان را میکشانند توی کانال. تا به انتهای کانال برسند هیچکدام حرفی نمیزنند.
بله، آن وقتها همه میشناختندش. خیلی وقت قبل بود. پیش از جنگ. توی آن مدرسه راهنمایی. تک بود. ولی ندیده بود به کسی زور بگوید.
حرکت لبهایش را میبیند. لبها خشکند. نمیتواند توی این وضعیت به او آب بخوراند.
■ نگفتی تو کی هستی
■ مهم نیست.
با فکر کردن زیاد به دلتنگی میرسید. انگاری وسط چهارراهی ایستاده، همان چهارراه چه کنم زاهدان که پیرمردهای قدیمی شهر به شوخی و خنده میگفتند هر کس به آن میرسد هراسان میپرسد حالا چه کنم.
در این لحظه حداقل میداند چه کند. باید او را به درمانگاه ببرد. درنگ میکند. نگاهی لجوجانه میاندازد. دستش را از دور کمر عباس جدا میکند و به آهستگی در گوشهای از کانال مینشاندش. روبهرویش میایستد. در پوش قمقمه آب را میپیچاند. سربند عباس را برمیدارد. خیسش میکند و به لبانش میکشد. رد رطوبت را به خوبی میبیند.
■ اینو توی مدرسه یاد گرفتم چیزی یادت نمیاره.
■ نه
■ ولی من هر بار این کارو انجام میدم عصبانی میشوم
■ بهطور حتم چیزی یادت میاره
■ همینطوره که میگی، اصرار دارم انکارش کنم
سکوت کرد. زل زد به چشمهایش. تردید را میشد در چشمهایش بخواند. شانهاش را بالا انداخت. رفت و کمی آن طرفتر نشست. مدتی بود صدای توپ و تیر نمیشنید. دوباره صداها از سر گرفته شدند. ناله عباس دردناک میپیچید. تا درمانگاه راه زیادی در پیش بود. کانالی که تویش بودند نیرویی در آن نبود. همان نیمههای شب قبل بود دانستند باید بروند عقب. اما دیدنش را چگونه توجیه کند.
اگر او را به حال خود بگذارد چه اتفاقی خواهد افتاد. کسی چه میداند. همهچیز ساده ختم میشود. هیچ رد پایی باقی نمیماند. واقعا که در برخی زمانها چه فکرهایی به کله آدمی میزند. پاهایش را دراز میکند. لکههای قرمز خون را که به سیاهی میزند روی لباس عباس میبیند. تصمیمش را گرفته است یا دارد تصمیم میگیرد. سرش را تکان میدهد: من نمیخواهم، نمیخواهم وجدانم زیر بار چنین گناهی برود. تصور میکنی بعدها خواب به چشمانت برود.
بهتر است دوتایی به عقب برگردند. دو تا آدم هستند یکی گنده و دیگری میانهاندام. ولی در مقابل گنده به حساب نمیآمد. مرد اصلی خودش است. زیر حلقه بسکتبال ایستادهاند و یک سری حرف از دهانشان بیرون میزند. اصلا خودش هم نمیداند. او که هیچوقت خدا حرف بدی نزده است در آن روز چرا چیزهایی میگوید که به منزله سقوطش است. گندهه میگوید: آب صاف و مرد پاک از یک جنساند. نمیگذارم.
چرا این حرفها را میزند. آفتاب بهشدت روی صورتشان میتابد.
■ کسی از تو نمیخواهد کاری بکنی، به این دلیل که هیچ چیز نمیدونی. اینو به خاطرت بسپار
■ هر کاری لازم باشه میکنم. جلوی دوستات حرفهای مرموز نزن
وقتی دیده بود فایدهای ندارد همین مردی که دارد جلویش ناله میکند چنان مشت توی صورتش خواباند که چند ماه آزگار با فک و دهان سیمپیچی شده فقط توانست مایعات رقیق و آبکی بخورد.
نگاهش میکند. دارد به او اشاره میکند. جلوتر میرود. از جیبش کاغذ تاخوردهای بیرون میکشد. به طرفش دراز میکند.
■ وصیتنامه منه، میدونم اونو به صاحباش میرسونی
نامه را گرفت و توی جیبش چپاند. هیچکس در اطراف نبود.
■ تا اسیر نشدی بدو. دیگه خداحافظ، یک روز همدیگر را میبینیم. وقت رفتنه یاور.
و میخندد.
میپرسد: پس همه چیز یادته
■ به این مساله فکر نکن
■ خوشحالم چیزی از یادت نرفته
تصمیمی که گرفته بود حالا داشت به سرعت اجرا میشد حتی با تاکید کامل او روبهرو شد.
■ آنوقتها دوست داشتم کاری بکنم، کسانی که دوستشان دارم مرتکب اشتباه نشوند. اون مشت رو با همین اندیشه بهت زدم. حالام اگه با رضایت خودم بری بهتره.
کنارش نشست. دستش را گرفت. گفت: سراسر این ماجرا غمانگیز بود. بر دل سیاه شیطون لعنت.