حامد زارع:استاد دكتر رضا داورياردكاني در سال 1312 شمسي در اردكان يزد به دنيا آمد و پس از طي دوره تحصيل ابتدايي و متوسطه مدتي كوتاه به تحصيل مقدمات علوم اسلامي پرداخت. سپس در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران در رشته فلسفه تحصيل كرد.
دكتر داوري هماكنون استاد فلسفه دانشگاه تهران و عضو پيوسته فرهنگستان علوم جمهوري اسلاميايران است. از ايشان تاكنون مقالات و كتابهاي بسياري منتشر شده است. از آن جمله ميتوان به كتابهاي شاعران در زمانه عسرت، فارابي موسس فلسفه اسلامي، وضع كنوني تفكر در ايران، ناسيوناليسم و حاكميت ملي، انقلاب اسلامي و مسائل كنوني عالم، مقام فلسفه در تاريخ دوره اسلامي، دفاع از فلسفه، فلسفه در بحران و فلسفه در قرن بيستم اشاره كرد.
«من بيش از ۶۰ سال كتاب خواندم (الان ۷۱ سالهام) ۵۳ سال معلمي كردهام شغلي كه اشرف مشاغل است و هميشه شغل خودم را معلمي ميدانستم.» اين سخنان فيلسوفي است كه در تاريخ معاصر ما و در تاريخ فلسفه معاصر ما، مقامي انكارنشدني دارد. وي به اكثر مسائل بنيادين و مستحدثه معاصر انديشيده و يك فيلسوف به معناي واقعي كلمه در دوراني از تاريخ ما است كه آيندهاش، گذشته غرب است. هماره با اصالتدهي به فلسفه از مقام آن در انديشه انساني سخن ميسرايد. در پي اين سوال است كه امروزه فلسفه چه كاركردي ميتواند داشته باشد؟ اصلا مگر بعد از نيچه فلسفه زنده است؟ بهطور كلي مگر فلسفه مردني و از دست دادني است؟ اينها سوالاتي است كه ذهن فيلسوف ايراني ما را به خود واداشته تا كتابها و مقالاتي را تصنيف كند كه امروزه سهم سترگي در منابع فلسفي ما دارند. دكتر رضا داورياردكاني كه ما ايرانيان با بيمهري تمام او را در دستهبنديهاي سياسي جاي دادهايم، بهشدت از آنچه ميشناسيم، فاصله دارد. وي نهتنها ايدئولوگ حكومت حكمتمحور نيست بلكه يك آزادانديش است. آزادانديش به كسي ميگويند كه رها از يقين و جمود، هماره در حركت است؛ حركتي در مدار انديشه كه از او يك فيلسوف كامل ميسازد. وي هميشه در پرسش است و مقام شك را گرامي ميدارد. دكتر داوري بر آن است كه مقام جواب، مقام آرامش و سكون است، در حالي كه مقام پرسش، مقام تكاپو است. بنابراين، شأن تفكر، «حركت» است تا آنجا كه به «علم» برسد، اما شأن علم، «ثبات» است. در حكمت اسلامي برخلاف فلسفه و كلام مسيحي قرون وسطي كه اصطلاح «فكر خدا» را به كار ميبردند، از اصطلاح «علم خدا» استفاده ميشد، زيرا «حركت» در شأن ذات باريتعالي نيست لذا انتساب «علم» به ذات حق، با ثبات تناسب دارد و «فكر» منسوب به موجودات ذيشعور متغير نظير انسان است. از اين رو، در مقام پرسش، ذهن در حركت است تا پاسخ را دريافت كند و اين حركت، عين تفكر است. پس انسان متفكر، همان انسان پرسشگر است و هرگاه به هر دليل و علت از پرسش بازماند، ديگر در مقام متفكر نيست. پس غريب نيست كه متفكران حقيقي بسيار اندك و انگشت شمارند و دردمندانه و عاشقانه خريدار رنج بيپايان «تفكر» بوده و هستند و عافيتطلبي و تنعم را به ديگران وانهادهاند.
دكتر رضا داورياردكاني از معدود انديشمنداني است كه هم به فلسفه كلاسيك مسلط است و هم نظريهپرداز فلسفه اسلامي است. هم از مدرنيته آگاه است و هم از نخستين كساني است كه در زبان فارسي به پستمدرنيته انديشيده است. شايد به همين دليل است كه در سخنانش و در مقالاتش، صرف نظر از اينكه به كدام فيلسوف علاقه دارد يا كدام فيلسوف را در نهج درست ميبيند، از فلاسفه به احترام ياد ميكند. براي رضا داورياردكاني افلاطون، ارسطو، دكارت، كانت، هگل، ماركس، نيچه، فارابي، ابنسينا و سهروردي هيچ تفاوتي ندارد! نه اينكه بر تفاوتها و تناقضهاي آنان آگاه نيست بلكه وي همانند فرديد نيست كه بگويد: «من موضع منفي نسبت به كانت يا هگل، راست و چپ دارم و هايدگر را با اسلام تفسير ميكنم. يگانه متفكري كه در جهت جمهوري اسلامي است، هايدگر است.» داوري از همه فلاسفه وام گرفته و همين نكته است كه دانش فلسفي او را كمنظير و نگاه فلسفي او را نقادانه كرده است. در درگيري فلسفياي كه ميان شاگردان و حاميان عبدالكريم سروش و دكتر داوري در كيهان فرهنگي درگرفت، كمتر كسي در آن زمان به جان سخنان داوري نگريست. داوري قبل از اينكه روش علمي پوپر او را آزرده كرده باشد و قبل از اينكه نگاه پوزيتيويستي پوپر به فلسفه او را رنجانده باشد، از توهين به فيلسوفان نگران است؛ توهيني كه به بيحرمتي فلسفه ميانجامد. داوري هايدگريتر از آن است كه با افلاطون، هگل و ماركس موافقت داشته باشد. اما وي فيلسوفتر از آن است كه از سر بازيچه اسامي فلاسفه را رديف كند و از سر تفنن در فلسفه شده باشد.
وي نسبتانديش «ما و غرب» و «تاريخ و مدرنيته» نيز هست و در پي فهم امروز ما از مجراي فلسفه ما است. داوري برخلاف آنچه مشهور است، بهشدت سياستگريز است و حتي در فلسفه سياسي نيز به اندازه فلسفه اثر نيافريده. وي تذكردهنده سياست است. داورياردكاني معتقد است: اگر ندانيم چرا فلسفه ميخوانيم و چرا بايد بخوانيم چهبسا كه سياست ما را به سمت فلسفه ببرد و از فلسفه براي توجيه ايدئولوژي استفاده شود و اين ظلم به فلسفه است. آيا شنيدهايد يا ميتوانيد تصور كنيد كه آموختن علمي عين ظلم به آن علم باشد؟ قدماي ما گفته بودند آموختن حكمت به نااهل ظلم به حكمت است، ولي ما نااهل نيستيم بلكه سياست وجود ما را تسخير كرده است.
رضا داوري به مقام فلسفه مشغول است و آن را گرامي ميدارد. تجدد را ميشناسد. دينانديش متبحري نيز هست و مقام ديانت و تعقل را خلط نميكند. وي هماره در دفاع از فلسفه، منتقد جدي جرياني بوده كه خواستار جمع ديانت و مدرنيته است. اگر چه اين انتقادات براي داوري گران تمام شد و وي به فاشيست ضدعلم متهم شد، اما سبب شد تهماندهاي از حقيقت راستين تاريخ فلسفه و حقيقت غرب براي ما روشن بماند. وي درباره غرب موضع روشني دارد. استاد با روش فلسفي در تاليفاتش ازجمله «فلسفه چيست؟»، «انقلاب اسلامي و وضع كنوني عالم»، «فلسفه و انسان معاصر»، «فلسفه معاصر ايران»، «شمهاي از غربزدگي ما» «فلسفه و بحران غرب» و «مباني نظري تمدن غربي» به تبيين و تحليل غرب پرداخته، بهگونهاي كه ميتوان گفت گوهر معرفتي داوري، تحليل غرب است. به نظر داوري، غرب تنها يك حقيقت سياسي نيست بلكه يك مجموعه و كليت و جوهر واحدي است. وي غرب را يك كليت و مجموعهاى واحد مىداند. به اعتقاد او، انتقاد بايد با هدف گرفتن انسان باورى و تجدد بهعنوان معروفترين ميراث آن، تفكر غربى را بىاعتبار سازد. غرب يك نحوه تفكر و عمل تاريخى است. به نظر وى، علم و تكنولوژى توام با باور و ارزش است. تكنولوژى مجموعهاى از اشيا و ابزار نيست بلكه يك ذات و شيوه تفكر است كه بر جهان تسلط يافته است. در نتيجه در پى نفى مطلق غرب است. به نظر داورى، تكنولوژى نهتنها مردم را ارباب خود نكرده بلكه آنان را فرمانبردار خود كرده است؛ يعنى وسيله آزادى به ابزار اسارت تبديل شده است. او مىگويد: غرب مجموعهاى يكپارچه است و نمىتوان چيزهايى را به دلخواه از آن برگزينيم. در نتيجه بايد به سرنوشت خود غرب بينديشيم نه به سرنوشت فردفرد غربيان.
نگاه داوري به ديانت هم روشن است. وي معتقد است: در حقيقت، مساله نسبت دين و مدرنيته مساله چندان دشواري نيست و اگر گاهي دشوار مينمايد از اين رو است كه كساني مايلند و ادعا دارند ميتوانند دست مدرنيته را در دست دين بگذارند و با اين هر دو به سر برند و اگر كسي بگويد كه اين كار چه دشواريهايي دارد، از همه سو مورد اعتراض قرار ميگيرد.
حقيقت اين است كه رضا داورياردكاني، آني نيست كه به ما شناساندهاند! بلكه در اين مقطع از تاريخ و فلسفه معاصر هر چه بيشتر بايد او را بشناسيم. وي دشمن خيالي روشنفكري ديني نيست! شاگرد هايدگر و هيتلر هم نيست! دستپرورده فرديد هم نيست. او فيلسوفي است كه هر چيز را در مقام و موضع خود ميبيند و ميخواهد. از التقاط به دور است و به همه چيز ميانديشد. از فوتبال و مطبوعات و تلويزيون گرفته تا غرب و مدرنيته و تاريخ و شعر. داوري علم و فلسفه را گرامي ميدارد. دانشگاه را دوست دارد. پاك است و در هيچ دورهاي كمر به تصفيه و اسلاميسازي و علمتراشي نبسته است. وي به اصالت علومانساني ايمان دارد. داوري مينويسد: علومانساني و اجتماعي را ما تاسيس نكردهايم و هر چه از علوم داريم از راه ترجمه به دست آوردهايم. هنوز هم از ترجمه بينياز نشدهايم و بايد ترجمه كنيم تا اين علوم كمكم در زبان ما بومي شوند و جايي پيدا كنند. داوري هماره از سوي كساني مورد هجمه قرار ميگيرند كه در اوان پيروزي انقلاب در دانشگاهها سخن از علم الهي ميكردند. يكي از سرمداران اين كسان در مناظره با ماركسيستها معتقد بود كه از علم الهي سخن ميگويد و خطاب به كيانوري ميگفت شما از علم مادي سخن ميگوييد!
اما آيا علم مادي و الهي داريم؟ آيا روشنفكري ديني داريم؟ آيا در مقام تجميع ديانت و مدرنيته موفقيم؟ حداقل برترياي كه داوري به معاصرين خود دارد اين است كه اهل وضوح است. انديشهاش قابل رويت است و از تناقض به دور است. انديشهاي يكپارچه دارد و سلسله آثارش فقط براي يك امر است؛ امر فلسفه به مثابه فلسفه! فلسفه به سبب فلسفه بودن براي داوري اهميت دارد، نه به سبب مبنايي براي تشكيل حكومت يا حتي منبعي براي استخراج احكام اخلاقي. با داوري فلسفه، فلسفه ميماند. وي اهل پاسخ دادن نيز نيست! داوري پرسشگر زمانه ما است و از نسبتها پرسش ميكند. اهل نسخه پيچيدن نيز نيست. هيچگاه حكم قطعي صادر نميكند. نميگويد كه دين و مدرنيته قابل جمع است؛ چه اينكه معتقد است هر كس چنين كاري كند به ناچار وارد وادي ايدئولوژي ميشود. ما چه چيزي جز نقد ايدئولوژي ميخواهيم؛ آن هم نقد ايدئولوژي به كمك فلسفه. اين كار با رضا داورياردكاني مهيا است. وي نميگويد فلسفه در انحطاط است؟ نميگويد انديشه در زوال است. چه اينكه كار وي در مقام معلم فلسفه اينگونه پاسخ دادن نيست! 14 سال پيش مقالهاي از رضا داورياردكاني در مجله نامه فرهنگ به چاپ رسيد كه پس از گذشت اندكي در مجلات نقد و نظر و انديشه حوزه باز انتشار شد. در آخر آن مقاله داوري قصهاي را نقل ميكند كه من نيز آن قصه را براي آخر مقاله خود برميگزينم. باشد كه با داوري و به داوري بيشتر بينديشيم.
من وقتي چندي پيش با دو دوست و همكار در باب نسبت دين و مدرنيته سخن ميگفتم، از ايشان پرسيدم اگر كسي بگويد مدرنيته دين را دوست ندارد شما چه ميگوييد؟ يكي از آنان گفت: مدرنيته نسبت به دين بيطرف و بيتفاوت است. دوست ديگر گفت: شايد به تو جواب بدهند كه مسيح فرمود دشمن خود را نيز دوست بداريد و من به ياد بيت حافظ افتادم كه:
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبيح ميفرمود اگر زنار ميآورد