تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow مأمور بودیم و معذور
گفت‌وگو با آذردخت بهرامي نويسنده مجموعه تلویزیونی شمس‌العماره
مأمور بودیم و معذور
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3 بدعالی 
29 آبان 1388 - 13:32
مأمور بودیم و معذور

مهربانو ابدی‌دوست: آذردخت بهرامي، را اهالي ادبيات به‌عنوان شاگرد هوشنگ گلشيري و نويسنده مجموعه داستان «شب‌هاي چهارشنبه» مي‌شناسند. بهرامي با اين مجموعه نخست خود موفق به دريافت عناوين بهترين مجموعه داستان سال در يكي، دو جايزه ادبي شد. نام او در ميان نويسندگان مجموعه تلويزيوني«شمس‌العماره» خيلي‌ها را اميدوار كرد كه تدبير مديران تلويزيون، سرانجام پاي نويسندگان خوب را به اين رسانه باز كرده است. مجموعه شمس‌العماره از ابتدا قرار بود با دوازده خواستگار به پايان برسد و هركدام از ماجراي خواستگاري‌ها، يك هفته طول بكشد. با اين احتساب، فكرش را نمي‌كرديم كه مديران تلويزيون تا اين حد ما را غافلگير كنند كه به همان هفت خواستگار رضايت بدهند. خبرهايي البته قبل از اين به گوش‌مان خورده بود كه سرپرست نويسندگان، در ميانه كار، عطاي سرپرستي را به لقايش بخشيده و بنابر اختلافاتي كه هميشه بنابر مصلحت و محافظه‌كاري‌ها در سيستم كار كردن با تلويزيون در حد حرف‌هاي درگوشي باقي مي‌ماند، در هيچ‌كدام از مصاحبه‌ها، حرفي از آن به ميان نياورد. اما آذردخت بهرامي در گفت‌وگو با فرهيختگان ترجيح داد اگر چه به قيمت ناراضي‌شدن برخي‌ها، ناگفته‌هايي از پروسه حضورش در گروه نويسندگان شمس‌العماره را بازگو كند. برخي از پرسش‌هاي اين مصاحبه، تاريخ چاپش به‌طور منطقي تمام شده اما پاسخ‌هاي بهرامي، حرف‌هايي نبودند كه حتي بعد از اتمام غيرمنطقي شمس‌العماره، خواندني نباشد. براي همين از حذف و تعديل آن صرف‌نظر كرديم.

خانم بهرامي شما را به‌عنوان داستان‌نويس مي‌شناسيم و البته شنيده‌ايم كه نمايشنامه‌هاي زيادي هم براي راديو نوشته و تنظيم كرده‌ايد. اما سريال شمس‌العماره مجالي بود براي اينكه با مخاطب عام سروكار داشته باشيد و با مخاطبان ميليوني مواجه شويد. لابد براي آنها كه با داستان‌هايتان آشنا هستند و شما را به‌عنوان داستان‌نويس مي‌شناسند، جالب است بدانند كه چطور شد براي تلويزيون، آن هم سريال شمس‌العماره نوشتيد. به‌عبارتي ورودتان به اين مجموعه طنز روتين شبانه چگونه بود؟
نمي‌دانم كجا خوانده‌ام كه بزرگي گفته‌ است: «فيلمنامه‌نويس، همان داستان‌نويس است كه به آن مي‌گويند نمايشنامه‌نويس!» شايد هم جايي نخوانده‌ام، و توهم است!!! اما گذشته از اينكه چه كسي ـ كدام عزيزي!‌ـ باعث‌وباني ورود من به گروه نويسندگان مجموعه تلويزيوني شمس‌العماره شد، بايد عرض كنم، فيلمنامه‌نويسي را از 15سال پيش، شروع كردم. البته در دانشگاه تئاتر خوانده‌ام و گرايشم نمايشنامه‌نويسي بوده و واحدهاي فيلمنامه‌نويسي را هم گذرانده‌ام، در نتيجه تجربه‌ي آكادميك هم دارم. اما اولين سريالي كه كار كردم، در سال 1374، سريال «خانه، محله، مدرسه» بود كه سرپرست نويسندگانش آقاي اصغر عبداللهي و كارگردانش آقاي اسماعيل براري بود و از شبكه يك پخش شد و حدود 17 قسمت آن را من ‌نوشتم. بعد از آن، در سال‌هاي 76 تا 77 سريالي صدقسمتي به سفارش شبكه جهاني سحر بود كه با همكاري آقاي حسين مرتضاييان‌آبكنار نوشتيم. اين سريال داستاني، آموزش زبان فارسي بود براي ايرانيان مهاجر، كه حدود 50 قسمت آن را من نوشتم. بعد از آن در سال 78 فيلمنامه‌هاي «نمايش روز» را نوشتم، به كارگرداني آقاي صادق هاتفي كه در آن مجموعه هم در حدود 12 قسمت را من نوشتم كه همگي براساس خبرها و حوادث روزنامه‌ها بودند و كاملا ماهيت طنز داشتند. در كنار اينها، اگر خاطرتان باشد، در آن زمان، جُنگ‌هايي باب روز شده بودند كه همه‌ي ما فيلمنامه‌نويسان را تبديل به پلاتو‌نويس‌هاي حرفه‌اي و جوان‌پسند كرده بودند! در اينجا مي‌توانيد به اين‌ آش شله‌قلمكار، يكي دو تا نمايشنامه‌ عروسكي را هم اضافه كنيد؛ مثلا نوشتن نمايشنامه عروسكي «خروس بلا» به كارگرداني دوست عزيزم سنبل رحيمي. (اجرا در سال 77)
در سال 80 سريال رستوران خانوادگي به‌وقوع پيوست كه طرح اوليه‌ آن از خودم بود و قسمت‌هاي اول آن را هم خود نوشته بودم. كارگردانش جناب آقاي سهيلي بودند و بعد از آن ديگر براي تلويزيون كاري انجام ندادم. و فقط به‌طور پراكنده در مطبوعات مرتكب طنزنويسي مي‌شدم! و به‌شدت مشغول داستان‌نويسي بودم. و بعد در راديو شروع به كار شدم. چهار سال مداوم نمايشنامه‌نويسي را تجربه كردم كه حاصلش 183 نمايشنامه‌ اجرا شده است كه تجربه بسيار خوب و گرانبهايي بود. و با اينكه تصميم گرفته بودم ديگر براي اين جعبه‌ جادويي سريال ننويسم ولي نمي‌دانم چرا وقتي پيشنهاد كار شمس‌العماره به من شد نتوانستم جواب رد بدهم و در كل به جز يكي دو تبصره و اما و اگر، به‌طور كلي از انجام اين كار پشيمان نيستم!
چند قسمت از شمس‌العماره را شما نوشتيد؟ برايمان جالب است بدانيم آيا همه‌ آنچه شما نوشتيد استفاده شد و اين چند قسمت را در چه پروسه‌اي نوشتيد؟
گمانم بطلميوس و فيثاغورث هم نتوانند به اين سوال شما جواب بدهند. چراكه من درواقع چيزي حدود 20 قسمت از كار را نوشتم اما با تغييراتي كه در كل كار انجام شد، اصلا نمي‌دانم چند كار را به نام من تيتر زدند! كارهايي بود كه شايد بدون اغراق 85 درصد آنها را من نوشته بودم اما همزمان چهار نويسنده‌ ديگر هم مدعي نوشتن كل آنها بودند! قضيه اين است كه وقتي سرنخ كار از دست فرد مسوول درمي‌رود، آن وقت ملاحظات غيرحرفه‌اي مي‌توانند فضايي ايجاد كنند كه انواع و اقسام سوءتفاهمات مجال بروز پيدا مي‌كنند.
شما از اول پروژه بوديد؟
بله. پروژه از دي‌ماه سال 87 شروع شد و من هم تقريبا از همان ابتدا شروع به همكاري با گروه كردم و كار خيلي خوب پيش مي‌رفت. جناب آقاي رامين عباسي‌زاده و آقاي سامان مقدم و اميد سهرابي از ابتداي كار وسواس زيادي داشتند و خيلي اصرار داشتند طنز متفاوتي ارائه بدهند. شايد باورتان نشود، اگر بگويم بيست قسمت اول سريال را دويست بار بازنويسي كرديم!!!! و باورترتان! نشود اگر بگويم بعد از عيد، ناگهان همه‌ بيست قسمت اول سريال را دور ريختيم و دوباره همه را از نو نوشتيم! (به زبان ساده‌تر، همه را من از نو نوشتم!) مي‌توانيد قيافه‌ خندان مرا تصور كنيد، كه شب‌ها جلو آن جعبه‌ جادويي مي‌نشستم و به تيتراژ سريال شمس‌العماره چشم مي‌دوختم و هر بار، به جاي اسم نويسنده، هر اسمي مي‌ديدم، الا اسم خودم! شكرخدا كه عقده‌ خود نويسنده‌بيني نداشتم وگرنه تا حالا صددفعه خودم را سربه‌نيست كرده بودم! (براي همين بود كه گفتم بطلميوس و فيثاغورث هم نمي‌توانند بگويند من چند قسمت از اين سريال را نوشته‌ام!) متأسفانه، به‌رغم وقت و انرژي و نيرويي كه گذاشتم، آنطور كه بايد و شايد، نتيجه نگرفتم و براي همين، از اواسط مجموعه به‌رغم ارادتي كه به جناب آقاي مقدم و آقاي عباسي‌زاده داشتم، از همكاري با گروه، كنار كشيدم.
قسمت‌ها را همانجا در لوكيشن مي‌نوشتيد، جلوتر مي‌نوشتيد يا همزمان با پخش سريال؟
ما اول خيلي از پخش سريال جلو بوديم، كار فيلمبرداري هنوز شروع نشده بود و ما چيزي حدود 20 قسمت را نوشته بوديم. اوايل من در خانه مي‌نوشتم. طرح‌ها و سيناپس‌ها را در خانه مي‌نوشتم و بعد يا ايميل مي‌‌كردم يا مي‌رفتم لوكيشن و دور هم جلسه مي‌گذاشتيم و دوستان اگر نظراتي داشتند، ارائه مي‌دادند. اما بعد از عيد، كه كار فشرده‌تر شد، از 9 صبح تا 7 شب در لوكيشن بوديم و اگر هم تواني بود، در خانه كار را ادامه مي‌داديم. بعد كه كم‌كم روند توليد شتاب گرفت قرار شد براي تسريع در كار سيناپس‌ها را آقاي اميد سهرابي بنويسد و من آنها را در خانه يا در لوكيشن باسرعتي نفسگير اجرا كنم.
قصه رويكرد زنانه داشت اما سرپرست نويسندگان و كارگردان، هر دو مرد هستند و دنياي مردانه‌اي دارند. اول اينكه چگونه با هم درباره شخصيت‌ها و سير قصه با سرپرست نويسندگان و كارگردان به تعامل مي‌رسيديد؟
پلات و طرح كار پيشنهاد سرپرست نويسندگان بود. شايد من خودم خيلي موافق اين طرح نبودم ولي به ‌هر حال طرحي بود كه سفارش سرپرست بود و ما انجام‌دهنده‌ كار بوديم. شايد تنها چيزي كه مرا به انجام اين كار ترغيب مي‌كرد، جنبه‌ طنزآميز آن بود وگرنه، اينكه در سرتاسر يك مجموعه‌ تلويزيوني، قرار باشد دختري 10،  12 تا خواستگار داشته باشد، از نظر من اصلا جذابيتي نداشت. من مدام به آقاي سهرابي مي‌گفتم مگر دل اين دختر پاركينگ است كه محل رفت‌وآمد اين همه خواستگار باشد؟ آن هم اين همه خواستگاري كه بيايند و بروند و تكليف‌‌شان روشن نشود! ولي اصرار آقاي سهرابي اين بود كه پلات كلي كار همين باشد و خب، ما هم مامور بوديم و معذور! البته قابل درك هم هست ظاهرا تنها واقعه‌اي كه در جهان زنانه مورد علاقه صداوسيما است و به‌راحتي مجوز اجرا مي‌گيرد خواستگاري است و خواستگاري و خواستگاري. اصلا مگر اتفاق ديگري هم مي‌تواند در يك سريال تلويزيوني براي يك شخصيت زن بيفتد؟
اين از تعامل! اما اينكه قصه رويكرد زنانه داشت، من تا آنجا كه مي‌توانستم، سعي كردم در پرداخت شخصيت‌هاـ به‌خصوص در مورد زنان اين مجموعه ـ به اين رويكرد توجه كنم. يكي از شخصيت‌هاي دلخواه من در اين مجموعه، شخصيت پري خانم بود. نوع شخصيت و نحوه‌ گويش پري‌خانم، پيشنهاد من بود؛ زني باتجربه‌ بسيار و از طبقه‌ متوسط رو به پايين جامعه كه بسيار سعي دارد خودش را به طبقات بالاي جامعه وصل كند و اين خصوصيت حتي در نحوه‌ حرف‌زدن او نمايان است. به هر حال، تا آنجا كه در توانم بود سعي ‌كردم- لااقل در قسمت‌هاي يك تا بيست ـ در ديالوگ‌هاي شخصيت‌هاي زن اين مجموعه روحي زنانه بدمم و ديديم كه با بازي خوب خانم‌ها رويا تيموريان و مرجانه گلچين و بازيگران ديگر اين مجموعه و كارگرداني آقاي مقدم، نتيجه مطلوبي گرفته شد.
در تجربه نوشتن اين سريال، طنز چه جايگاهي براي شما داشت؟
 طنز هميشه مرا به شوق مي‌آورد. اصلا به همين دليل بود كه اين كار را قبول كردم و البته خيلي هم از نوشتن آن لذت مي‌بردم. گاهي نوشتن ديالوگ‌هاي طنز خيلي مرا به شوق مي‌آورد و اصلا خستگي نمي‌فهميدم و گاهي 10 الي 12 ساعت در روز كار مي‌كردم.
دست‌اندركاران اين مجموعه، در چند مصاحبه ياد كرده‌اند كه اين طنز، نوعي طنز دايي‌جان ناپلئوني است، شما هم با اين نظريه موافق هستيد؟
دست‌اندركاران اين مجموعه از اول اصرار داشتند كه كار رگه‌هايي از طنز دايي‌جان‌ناپلئون داشته باشد و ردپايي از آن رمان و سريال به‌يادماندني داشته باشد و حتي اداي احترامي باشد به نويسنده‌ آن و خب تا آنجا كه توي ذوق نزند، سعي كرديم اداي‌دين كنيم به جناب آقاي ايرج پزشكزاد.
بيشتر دوستان مي‌گويند قصه خيلي خوب پيش مي‌رود ولي نمي‌تواند مخاطب را با خود همراه كند، اين نظر به‌عقيده شما از كجا نشأت مي‌گيرد؟ از دكور، بازيگران يا ديالوگ‌ها؟
شايد بهتر باشد اين سوال را از يك منتقد حرفه‌‌اي بپرسيد. كسي كه دست‌اندركار مجموعه نباشد. كسي كه به اندازه‌ كافي با كار فاصله داشته باشد تا بتواند منصفانه قضاوت كند. اما اگر بي‌انصافي نباشد، به نظرم، دكور كار، آنطور كه بايد و شايد نشان‌دهنده‌ يك خانه‌ قديمي اشرافي نبود. تابلوهايي كه بر ديوارها بود، با سليقه انتخاب نشده بود. تابلوي دختر افغان يا تابلوي جهان‌پهلوان تختي، اصلا تابلوهايي نبودند كه زني مانند عمه‌خانم بر ديوار شمس‌العماره بزند. مكان در اين داستان نقش تعيين‌كننده‌اي داشت و به‌نوعي داراي شخصيت بود و اين شخصيت احتياج به پرداخت بيشتر داشت، با تقدير از زحمات تمام عزيزان شايد بشود گفت صحنه‌آرايي و انتخاب لباس و گريم مي‌توانست نقش تعيين‌كننده‌تري در پرداخت شخصيت خانه بازي كند.
اما در مورد بازيگري، مطمئنم بازي‌ها همه خوب و عالي بودند. در مورد متن هم ديگران بايد نظر بدهند، قطعا من نمي‌توانم چيزي بگويم.
در كنار داستان ما قطعه‌هاي تبليغاتي هم داشتيم كه از زبان بعضي از شخصيت‌هاي خاص بازگو مي‌شد، نوشتن اينها براي شما سخت نبود؟
سخت كه نبود، ولي نوشتن آنها تقريبا مثل نيش‌ترمزي بود كه سرعت كار را مي‌گرفت. من به شخصه، بار اول كار را مي‌نوشتم و در بازنويسي دوم، تذكرات ايمني را جايگزين مي‌كردم. گاهي هم كار نهايي مي‌شد و بعد قسمت‌هاي تبليغاتي را مابين متن مي‌گنجاندم. بهترين حالت، شايد اين باشد كه اسپانسري در ميان نباشد اما ظاهرا چاره‌اي نيست و همه بايد اين ظرافت حرفه‌اي را بياموزيم.
در جايي گفتيد ديگر با بهاره رهنما كار را ادامه نداديد. چرا؟
مشكل همكاري با خانم بهاره رهنما نبود كه همكاري با ايشان باعث افتخار بنده است. موضوع بر سر مسائل حاشيه‌اي بود كه همه دست‌به‌دست هم دادند تا توان ادامه كار از من گرفته شود.
مثلا چه مسائل حاشيه‌اي؟
منظورم از مسائل حاشيه‌اي، مسائل شخصي است، يك وقت خداي‌نكرده فكر نكنيد كسي اسم و رسم كسي را خورده يا كسي حق و حقوق كسي را به جاي آب سركشيده يا مثلا اينجا به مردها براي هر قسمت، دويست تومان بيشتر از زن‌ها مي‌دهند، اصلا و ابدا!!! شايد در هاليوود و باليوود براي نويسنده جماعت دغدغه‌ مالي در ميان باشد اما بحمدلله، در اينجا چنين چيزي مطلقا وجود ندارد. اينجا همه‌چيز خوب است و ملالي نيست، جز مسائل شخصي حاشيه‌اي!!!
خودتان سريال را مي‌بينيد؟
اصلا، راستش تلويزيون نگاه نمي‌كنم. بنابر جنبه‌ حرفه‌اي قضيه كمابيش چند قسمت اول را دنبال كردم و بعد تمام. بايد توانم را براي نوشتن رمانم حفظ مي‌كردم كه برايم از همه‌ اينها مهم‌تر بوده و هست. براي تنظيم فشار خونم هم بهتر بود!
پايان غيرمنتظره‌ سريال اغلب مخاطبان را ناراضي كرد. خود شما به‌عنوان كسي كه در پيشبرد اين فيلمنامه نقش داشته‌ايد، نظرتان در اين‌باره چيست؟
همانطور كه گفتم، از قسمت بيستم به بعد اين سريال، ماجراهاي آن را دنبال نكردم.
در مورد كتاب‌تان صحبت كنيم. چه سالي اين كتاب چاپ شد؟
مجموعه داستان «شب‌هاي چهارشنبه» اولين مجموعه داستان من بود كه نشر چشمه آن را در سال 85 چاپ كرد و جايزه منتقدان مطبوعات و جايزه مشترك روزي‌روزگاري را گرفت و كانديداي جايزه‌هاي گلشيري و پكا هم شد.
در حال حاضر كاري آماده‌ چاپ يا در دست انتشار داريد؟
 رمان «آب، آسمان» و رمان طنز «شازده فرخ» را آماده‌ چاپ دارم كه به‌زودي به ناشر ارائه خواهم داد.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >