فریبا حاجدایی:مجموعه داستان«قطار در حال حركت است» نوشته میترا داور به تازگی از سوی انتشارات هیلا -ققنوس منتشر شده است. این كتاب شامل ۱۶ داستان كوتاه است كه با مضمونی اجتماعی و قلمی طناز نوشته شدهاند. میترا داور دنیای اطرافش را به خوبی دیده و با ارائه تصاویری موجز، فشارهای بیرونی وارد آمده بر آدمی و تاثیر موحش آن بر روح و روان او را، بیهیچ قضاوتی، در معرض دید خواننده میگذارد تا جایی كه خواننده به خود میگوید: «یعنی نمیشد جور دیگری زندگی كرد؟!» داستانهای او راهحل نمیدهد و تنها در ذهن خواننده سوال ایجاد میكند.
آدمهای داستانی او جبونند؛ به كثافت خو كردهاند؛ بیرحمند؛ مستأصلند و بهرغم تمامی اینها دوستداشتنی هستند، چرا كه آدمند و بنده شرایط. اولین داستان كتاب «حق مساوی» نمونه خوبی بر این مدعا است. آدمهایی (زن و مرد) كه در فضای كارگاهی كار میكنند به آزار زن حاملهای میپردازند كه بهزودی به مرخصی چهارماهه زایمان خواهد رفت. او مرخصی خواهد داشت و پولش را هم خواهد گرفت و برای همین هدف حسدورزیهای همكارانش قرار میگیرد. آنها با گوشه و كنایه كلافهاش میكنند؛ جلوی دستشویی رفتنش را میگیرند و حتی تا آنجا پیش میروند كه مردی را كه گاهی به او كمك میكرده، كتك میزنند و تهمتهای ناروا بارش میكنند. این آدمها كه در شرایط دیگری میتوانستند سرشار از رحم و انصاف باشند با بیانصافی تمام به آزار زنی میپردازند كه مانند هر زن پابهماه دیگری شاید ضعیفترین یا قابلترحمترین موجود جهان است.
داستان دوم كتاب «نظرخواهی در كوچهای قدیمی» به ملال آدمهایی میپردازد كه با دستانداختن دیگری، ملال را از خود دور میكنند؛ طرفه آنكه آن دیگری تنها كسی است كه توانسته اندكی از پس زندگی برآید و سرپناهی ولو بسیار كوچك برای زن و بچهاش فراهم آورد. «زمان در تبعید» داستانی است، تجریدی از زبان راوی اولشخصی كه گویا مرده است. شخصا نتوانستم با این داستان ارتباط برقرار كنم. «قطار در حال حركت است» وضعیتی را مجسم میكند كه همه چیز ایستا است و به خواب مرگ فرورفته و این در حالی است كه مسافران قطار حس حركت دارند و فكر میكنند كه دارند به پیش میروند و وقتی متوجه میشوند كه مدتها است درجا زدهاند و قطارشان ایستاده، توان پیاده شدن و پیدا كردن وسیله نقلیه دیگری را ندارند. تنها دو نفر از مسافران كه از قضا جوان هستند و ظاهرا چندان در بند پیش رفتن قطار نبودهاند، جرات پیادهشدن از قطار و پیدا كردن وسیله نقلیه دیگری را پیدا میكنند. نظرگاه داستان اولشخص جمع است كه البته نظرگاه سختی است و نویسنده نتوانسته در تمامی داستان آن را حفظ كند.
«خط نازك ادرار» پرسنل شركتی را مجسم میكند كه همگی، بیهیچ دلیل مشخصی، از مردی و زنی افتادهاند؛ آدمهایی مسخشده در محیطی مسخشدهتر كه تمامی آدمهای آن بوی ادرار میدهند و عجیب آنكه برای هیچكدامشان غریب نیست. داستان كه نظرگاه دانای كل دارد از فضاسازی خوبی برخوردار است. «ایستاده هم میشود خوابید» اجبار به كار، آن هم از نوع طاقتفرسایش را نشان میدهد. كاری كه حتی در روز شهادت و تعطیل عمومی هم تعطیلبردار نیست و آدمهای این داستان، حتی فرصت فكر كردن هم ندارند و شب و روزشان را كار و تلویزیون پر كرده است. داستان خوب و قابل قبولی از كار درآمده است.
«حركت كند جارو» داستانی است در مرز «فیلمنامه و داستان كوتاه» كه از این منظر تجربه تازهای است. آدمهای این داستان به كثافت اقبال دارند، خواه مدفوع گربه باشد و خواه تار عنكبوت در گوشهای. معانی كنایهای جالبِ داستان آن را بسیار تأویلبردار كرده است.
«بچهای كه شكل میگرفت» به مشكلات زندگی شهری و كارمندی میپردازد و جدا از نثر آن كه با داستان چندان همخوانی ندارد، خوب از كار درآمده است.
«من همیشه كمی دیر میفهمم» برش خوبی است از یك زندگی كاسبكارانه با توصیفاتی عالی و درخور. داستان «صدا» مرد یا زن فلجی را مینمایاند كه درها را بر خود بسته و نمیخواهد با دنیای خارج هیچ تماسی داشته باشد. بازی با صدا در این داستان ترفند تازهای است كه به دل مینشیند و خواننده از راه شنیدن آواهای متفاوت به حس و حال آدم داستانی نزدیك میشود. «جادوی زرد» فضای دیوانسالاری را به خوبی منعكس میكند؛ فضایی كه كارمندان آن نه بویی از فرهنگ بردهاند و نه حتی سواد درست و درمانی دارند و تهیبودن زندگی بیرونی و درونی خود را با دستانداختن آدمهای بهتر و احتمالا متعالیتر از خود پر میكنند. «یلخی بازی كردیم، یلخی باختیم» اسم بامسمایی است برای داستانی كه آدمهایش به واقع چنین زندگی كردهاند. آدمپردازی داستان عالی است و گفتوگو عامل پیشبرنده داستان است. «پدرمون خیلی كتكمون میزد ولی ما عاشقش بودیم» راجع به زخمهایی است كه آدمیزاده در دوران كودكی برمیدارد. تعدد شخصیتها و بهخصوص اسمها كمی برای یك داستان كوتاه زیادی است. «خاله نوشا عاشق بود» زن سادهدل و عاشقی را ترسیم میكند كه منتظر كسی است كه مثل هیچكس نیست و عاقبت جان عاشقش او را به دامان مرگ میكشاند. او نگران هیچ باید و نبایدی نیست.
بیتوجه به حرف و حدیث دیگران دامن قرمزش را میپوشد و خانهاش نه در دارد و نه پنجره. «آدمی كه عاشق باشد خونهش دروپنجره نمیخواد.» «قسمتهای من» شروع خوبی دارد و زن و مرد داستان به خوبی ساخته میشوند ولی قسمت پایانی داستان دچار شعارزدگی میشود كه ایكاش نمیشد.
آخرین داستان این مجموعه «خانه كوچك حشره» است كه دغدغههای فكری زنی در قالب حشرهای كه از «دوران جنینی» در ذهنش خانه كرده نمود پیدا میكند و این دغدغهها چنان زن را عاصی كرده كه فكر میكند آیا میشود كلهاش را طوری به زمین بكوبد كه خودش آسیب نبیند ولی حشره نفله شود؟!
او میخواهد ساده و بیدغدغه زندگی كند و اگر شده برای دقایقی مشغلههای ذهنش را به كناری بیفكند: «مغزم بیتاب شده است. حشره خودش را میكوبد به دیواره مغزم. از تو قفسه داروها، دو تا قرص اگزازپام ده میلی برمیدارم، برای اطمینان دو تا مسكن هم بهش میدهم... طولی نمیكشد كه خوابش میبرد.» داستان با خروج حشره از سوراخ بینی زن و عاشق شدن او پایان میپذیرد.
«قطار در حال حركت است» در حوزه ادبیات اجتماعی اتفاق فرخندهای است كه باید تولدش را تبریك گفت.