تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow اخبار تیتر یک arrow شهرت براي نويسنده لازم است
با احمد غلامی برای چاپ سوم «کفش‌های شیطان را نپوش»
شهرت براي نويسنده لازم است
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1 بدعالی 
26 آبان 1388 - 17:04
شهرت براي نويسنده لازم است

محسن بوالحسني:احمد غلامي داستان‌نويسي تجربي است. خودش اين را مي‌گويد و اين مساله در كارهايش نيز مشهود است. غلامي سه مجموعه داستان منتشر شده با نام‌هاي «تو مي‌گي من اونو كشتم؟»، «فعلا اسم ندارد» و «كفش‌هاي شيطان را نپوش» را در كارنامه خود دارد. غلامي 43 ساله، روزنامه‌نگار و دبير جايزه كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي‌ است. مدت‌ها بود كه دوست داشتم گفت‌وگويي (بي‌تعارفات مرسوم) با او داشته باشم. احمد غلامي تا آن اندازه نقدپذير است و خود به سمت نقد بي‌رحمانه مي‌رود كه تعجب‌برانگيز مي‌شود. يعني كه چه؟ اين گفت‌وگو بخشي از گفت‌وگوي من با او است.

يكي از ويژگي‌هايي كه در داستان‌هاي شما وجود دارد ميل به قصه‌نويسي است. اين در حالي است كه ما دوستان داستان‌نويساني داريم كه هدف اصلي‌شان در نوشتن، پرداختن به فرم و تكنيك است. البته شما در داستان‌هايي هم به فرم علاقه نشان داده‌ايد كه به نظر من اين فرم‌ها نتوانسته‌اند خيلي خوب از آب در بيايند. شما فكر مي‌كنيد قصه‌گويي چه اندازه در ادبيات داستاني مهم به نظر مي‌رسد يا اينكه نظر شما غير از اين است؟
مساله قصه‌گويي در كارهاي امروز من شديد‌تر شده است و شايد در كتاب‌هاي گذشته به اين اندازه نبوده است. به قول شما در كارهايي هم دوست داشته‌ام بگويم كه تكنيك و فرم هم برايم مهم بوده است، دلم خواسته تكنيك‌هاي نو بياورم. مثلا دركتاب «تو مي‌گي من اونو كشتم» همه كتاب براساس ديالوگ است و هيچ چيزي غير از ديالوگ نيست. سه داستان است و هر سه داستان هم براساس ديالوگ‌نويسي نوشته شده است. حتي يك واژه توصيفي هم در آن به چشم نمي‌خورد. در آنجا فرم كتاب را ديالوگ شكل مي‌دهد و همين ديالوگ‌نويسي خودش بخشي از فرم مي‌شود. درست مي‌گوييد، من خيلي اهل بازي‌هاي فرمي نيستم. خيلي دلم نمي‌خواهد خودم را در فرم‌هاي خاص تجربه كنم يا چيزهايي را در فرم به دست بياورم. مسلما به گفتن‌هاي تازه و بديع علاقه دارم اما هرگز تلاشي در فرم‌گرايي نداشته‌ام. خيلي از نويسنده‌ها هستند كه آنها را به فرم مي‌شناسند و در داستانشان يك فرم قوي را پي‌ريزي مي‌كنند و پيش مي‌روند اما من نه. من احساس مي‌كنم چيزهايي براي من مهم و حياتي هستند كه مهم‌ترين آنها تاثيرگذاري و حس‌آميزي است. خيلي براي من مهم است كه يك داستان به لحاظ شخصيت‌پردازي، ديالوگ‌نويسي، تصوير‌سازي حسي باشد و بتواند اين تصاوير را منتقل كند. من خيلي دغدغه فضا دارم. معتقد هستم كه اگر در يك داستان فضاي خوبي ترسيم شود و داراي فضا‌سازي خوبي باشد به نوعي شايد بشود همين را راضي‌كننده‌ترين بخش كار براي مخاطب دانست. درست است كه اين عوامل فرم را تشكيل مي‌دهند ولي خود من خيلي دنبال شگردهاي فرمي و در پي مبهوت كردن خواننده با اين شگردها نيستم. من به دنبال اينكه با شگردهاي فرمي بخواهم آنها را مرعوب كنم، نيستم و حوزه كساني كه دنبال مرعوب كردن و شگفت‌زده كردن خوانندگان خود هستند قرار نمي‌گيرم. شايد توانايي‌اش را هم نداشته باشم اما معتقدم هر داستاني فرم خودش را دارد. داستان بدون فرم و ساختار اصلا نمي‌تواند موفق باشد؛ حداقل در بيان آن چيزي كه دنبال گفتنش است. اما مهم‌ترين مساله اين است كه من خيلي در پي اين شگردها و بازي‌هاي فرمي نيستم. برايم مهم است كه اول آدمم را و بعد فضا را پيدا كنم. ديالوگ برايم خيلي مهم است. مهم‌تر از همه اينها من هنوز ذهنيت كلاسيك دارم. چيزهايي مثل انگيزه روايت دارم. برايم مهم است كه دنبال چه هستم و چه مي‌خواهم بگويم. اين براي من اهميت دارد. اگرچه اين ذهنيت، ذهنيت كلاسيكي است و حتي شايد بعضي اوقات به ادبيات متعهد هم نزديك شود. با اينكه اين نوع ادبيات را اصلا دوست ندارم و حتي قبول ندارم.
شما خيلي علاقه داريد به قول گفته خودتان به انتقال لحن و فضا... اما در بسياري موارد من حس مي‌كنم كه همين لحن هم خوب منتقل نمي‌شود. بسياري از شخصيت‌ها قابل باور نيستند و گويي جاي كار بيشتري داشته‌اند و كمي درموردشان سهل‌انگاري شده است. از طرفي من زبان را در كار شما ابزاري مي‌بينم براي انتقال آنچه مي‌خواهيد به مخاطبتان برسانيد... زبان براي شما چه جايگاهي دارد؟
ببينيد حرف شما كاملا درست است و شما داريد اشكالي از من مي‌گيريد كه كاملا درست است. امروز كه كمي سن و سالم بالاتر رفته است احساس مي‌كنم كه الان به مرحله‌اي رسيده‌ام كه حتي اگر بخواهم يك يادداشت كوچك هم بنويسم سعي مي‌كنم با لحني بنويسم كه قابل باور باشد. در گذشته شايد اينگونه نبود. مثلا در همين كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» زبان ابزاري شده براي انتقال مفاهيم. بنابراين حرف شما درست است. به همين دليل شايد بعضي صحنه‌ها و آدم‌ها در اين كتاب مثل «پويان» جاي كار بيشتري دارند. شخصيت پويان واقعا شخصيت و كاراكتر تكي است. در داستان‌هاي ديگر وجود ندارد. اما شايد همان دغدغه خوب درآوردن اين شخصيت باعث شده كه به قول شما آنقدرها قابل‌باور نباشد. در صورتي كه براي اين شخصيت مهم‌ترين مساله باورپذيري از سوي خواننده است. خب بخشي از اين مساله شايد مربوط باشد به پروسه تكامل يك نويسنده. اما امروز به مرحله‌اي رسيده‌ام كه اگر يك شخصيت ساده، خيلي ساده را خلق كنم (كه مثل پويان چندبعدي نباشد) براي خودم جذاب‌تر است. حتي يك كاراكتر كاملا معمولي كه بتواند با خواننده ارتباط برقرار كند، روي خواننده تاثير بگذارد و خواننده فكر كند كه اين شخصيت را مي‌شناسد. به گفته شما، من اينقدر نگران انتقال معاني بودم كه فكر مي‌كردم اگر اين شخصيت «پويان» از كار دربيايد همه چيز درست شده است. فكر مي‌كنم شخصيت در مرحله اول بايد دست خواننده را بگيرد. مهم اين است كه خواننده شخصيت را باور كند. خيلي از نويسنده‌هاي بزرگ هم گاهي اوقات نمي‌توانند شخصيت داستانشان را به باور مخاطب برسانند. اين ضعفي است كه در بخشي از داستان‌هاي من وجود دارد اما نكته‌اي كه شما مي‌گوييد نكته قابل تاملي در كتاب من است و بايد جدي‌تر به آن فكر كنم. حتي در داستان اول فكر مي‌كنم نويسنده مي‌خواهد خودش را به رخ خواننده بكشد. اما در داستان دوم اين مساله مقداري فرو مي‌ريزد.
برخي مساله‌ها كه در اين كتاب طرح مي‌شود (مانند موضوع اولين داستان اين مجموعه) بسيار جسورانه است... جاي تعجب دارد براي من وقتي مي‌خوانم و فكر مي‌كنم چگونه به انتشار رسيده است؟
نكته‌اي كه خيلي برايم مهم است اين مساله است كه من وقتي مي‌نويسم اصلا به بعدش فكر نمي‌كنم و خودم را حتي گول مي‌زنم كه مثلا اگر در ايران چاپ نشد خارج از ايران اين كار را مي‌كنم و هر چه دلم مي‌خواهد مي‌نويسم. اما نكته‌اي در مورد همه ما صادق است و آن، اين است كه موجوداتي كه ما خلق مي‌كنيم ناقص‌الخلقه به دنيا مي‌آيند. اينقدر نگراني‌هاي متفاوتي داريم كه اين موجودات ناقص‌الخلقه به وجود مي‌آيند. آدم‌هاي خيلي تجربه‌گرايي نيستيم. خيلي كم خطر مي‌كنيم. چالش نداريم. فراز و فرود نداريم. زندگي ما در يك بستر خانوادگي شكل مي‌گيرد و در همين بستر رشد مي‌كند و دچار بحران‌هاي عجيب و غريب نمي‌شويم. خود همين مساله براي ما يك ضرر محسوب مي‌شود. شرايط اجتماعي ما اجازه نمي‌دهد خيلي راحت باشيم. هر چه دلمان مي‌خواهد بگوييم و بنويسيم و شايد خودمان هم جرات اين برهنه‌سازي را نداريم. از طرفي هم بحث سياسي جامعه است كه خيلي مانع است. در نتيجه مجموعه اينها باعث مي‌شود كتابي كه منتشر مي‌كنيم خودمان را هم راضي نكند. وقتي يك خواننده يك رمان خارجي مي‌خواند در نهايت احساس مي‌كند همه چيز را گرفته است اما اين حس راضي بودن در هيچ كتاب ايراني، حتي در قله‌هاي ايراني نمي‌توانيد پيدا كنيد. مي‌توانيد بگوييد «همسايه‌ها»ي احمد محمود يا... قوي هستند اما نمي‌توانيد حس رضايت كامل خود را از كتاب معترف شويد.
يعني مي‌خواهيد بگوييد نويسنده‌هاي ما با يك خودسانسوري ناخودآگاه با ريشه‌هايي كه شما به بخشي از آنها اشاره كرديد، روبه‌رو هستند؟
حتي بالاتر از يك خودسانسوري. ببينيد وقتي نويسنده ما از متن خود به رضايت كامل نمي‌رسد و اين رضايت هميشه حالت عقيمي دارد در نتيجه نمي‌تواند خواننده را راضي كند. مگر اتفاقات بسيار مشخص ايراني و عرفي جامعه كه نويسنده آنها را نوشته و خواننده هم مي‌خواند. مجموعه عوامل سياسي، اجتماعي و فردي ما باعث مي‌شود ما نتوانيم موجودات كاملي خلق كنيم. خود من فكر مي‌كنم موجودي كه از طرف من خلق مي‌شود موجود كامل و بالغي نيست كه خواننده بتواند با آن صد در صد ارتباط برقرار كند. شما ببينيد مثلا يك نويسنده آمريكاي لاتين اگر قرار بود همان شخصيت «پويان» را خلق كند شما وقتي مي‌خوانديد مي‌گفتيد عالي است، اين شكل نهايي اين شخصيت است. اما همين الان سوالي كه شما تلويحا از من به عنوان يك نويسنده و خواننده حرفه‌اي مي‌پرسيد اين است كه چگونه به اين كار مجوز داده‌اند. اين سوال شما دغدغه اصلي من موقع نوشتن من هم بوده است.
در كارهاي شما عشق هميشه يك جنبه ممنوع و پنهاني دارد. عشقي كه به سمت و سوهاي اروتيك هم كشيده مي‌شود. عشق‌هايي سرشار از روابط مرموز و پنهاني و چندبعدي و... روايت عشق‌هاي پنهاني. چرا پرداختن به اين موضوع براي شما جذابيت دارد؟
بگذار يك اعتراف كوچكي كنم كه شايد جالب باشد. يكي از بازي‌هاي ذهني من مثلا وقتي مي‌خواهم آژانس بگيرم معرفي خودم با هويت ديگري است. اين شايد يك نوع شيطنت است. مثلا منشي آژانس مي‌گويد به نام چه كسي ماشين بفرستم. من يك اسم و فاميل جعلي به او مي‌گويم. البته اگر از محله خودمان نخواهم آژانس بگيرم. از اينكه هويت واقعي خودمان را به او نگويم لذت مي‌برم. از اينكه خودم را كس ديگري معرفي كنم لذت مي‌برم. حتي خيلي وقت‌ها دوست دارم نقابي به صورتم بزنم كه كسي مرا نشناسد و بتوانم از هويت خودم بگريزم. اين بازي براي من جذاب است. فكر مي‌كنم جامعه‌اي كه ما در آن زندگي مي‌كنم جامعه‌اي است كه مرتب در پي كنكاش روابط شخصي شما است و اين آرامش را از شما مي‌گيرد كه رو بازي كنيد چون آن زمان دوست دارند با شما شيطنت كنند. در زندگي شخصي‌ام هم اين روابط را محدود و حتي قطع كرده‌ام. با كسي رابطه ندارم. نه به خانه كسي مي‌روم نه كسي به خانه‌ام مي‌آيد. اهل ميهماني نيستم. نوعي از پنهان‌كاري را دوست دارم و فكر مي‌كنم آن چيزي كه در پنهان كاري اتفاق مي‌افتد خيلي جذاب‌تر است تا آنچه در عيان اتفاق مي‌افتد. نمي‌خواهم بگويم آدم بايد غيرشفاف باشد، نه اما مي‌خواهم بگويم همين كار هم در جامعه ما يك بازي جالب است كه من انجام مي‌دهم و دوست دارم. در وراي همه اينها بايد بگويم من اصلا به عشق افلاطوني اعتقادي ندارم.
سليقه من به عنوان يك مخاطب هميشه خواندن داستان‌هايي است كه مرا دگرگون كند؛ شكلي از آفرينش باشد تا بازآفريني. كتاب شما به خاطر همان مولفه‌هايي كه خودتان هم گفتيد از جمله فضاها و لحن‌ها و زبان نرم و راحت - كه به هر صورت مي‌تواند جز حسن‌هاي كتاب شما باشد - مخاطب را به خواندن دعوت مي‌كند. اما توقع من را برآورده نمي‌كند. من وقتي كتاب شما را مي‌خوانم با تمام‌شدنش تمام مي‌شود. با عرض پوزش به نظر من «كفش‌هاي شيطان را نپوش» مجموعه متوسطي است...
من از شما خواهش مي‌كنم حتما اين جمله «مجموعه متوسطي است» را در گفت‌وگويتان بياوريد. من لذت مي‌برم كه شما اينقدر بي‌پروا و به دور از رابطه‌هاي پر از تعارف و نان قرض دادن با من حرف مي‌زنيد. از شما واقعا متشكرم. همه ما به دنبال همان چيزي هستيم كه شما مي‌گوييد. اصلا من بي‌رحم‌تر از شما خودم را مورد خطاب قرار دادم. من گفتم همه ما موجودات ناقص‌الخلقه‌اي را خلق مي‌كنيم كه نه به ما لذت مي‌دهد و نه به خواننده. من امروز نسبت به اين كتاب با فاصله برخورد مي‌كنم و تنها چيزي كه براي من در كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» (كه من هم معتقدم كتاب متوسطي است) باقي مانده همان شخصيت پويان است. افسوس مي‌خورم، اين شخصيت مي‌توانست تراش بيشتري بخورد، كار بيشتري روي اين شخصيت انجام بگيرد تا آن چيزي بشود كه بايد بشود. اگر نويسنده با متن من نزديك نشود مشكل من است. به نظر من نه تنها كتاب «كفش‌هاي شيطان را نپوش» مجموعه متوسطي است، بلكه همه مجموعه‌هاي قبلي من هم مجموعه‌هاي متوسطي هستند و من هيچ ادعايي روي آنها ندارم. اما هنوز به دنبال تجربه كردن و نوشتن كارهاي خوب هستم. من در كل آدم تجربه‌گرايي هستم. خسته نمي‌شوم؛ تا زماني كه كار شاهكاري ننويسم خسته نمي‌شوم.
از كار روزنامه‌نگاريتان براي معرفي داستان‌هايتان چقدر كمك گرفته‌ايد؟
فكر مي‌كنم بخشي از شهرت من به روزنامه‌نگاري‌ام برمي‌گردد نه داستان‌نويسي. شهرت براي نويسنده لازم است. من نسبت به كارهايي كه ارائه داده‌ام مشهورتر هستم. اين اتفاق، اتفاق بدي نيست. يك نويسنده در حد و اندازه من نمي‌توانست اينقدر مطرح شود. اما ژورناليسم اين فاصله را براي من كم كرده است. من نمي‌توانم اين موضوع را كتمان كنم. اين مساله در كشور ما اجتناب‌ناپذير است و من آگاهانه اين كار را كرده‌ام و البته بخش‌هايي از اين مساله هم به من آسيب‌زده است. خب هركدام از ما يك راه را انتخاب مي‌كنيم. كسي مثل «ابوتراب خسروي» مي‌نشيند و مي‌نويسد و با يك كار معروف مي‌شود و كسي مثل من هم ممكن است چندين كتاب بنويسد تا به اسم و رسمي برسد. اما من آنقدر مي‌نويسم تا بهترين كار را خلق كنم.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >