تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow رسيدن به نقطه صفر
گفت‌وگو با مسعود سعدالدين، نقاش برای برگزاری نمایشگاه
رسيدن به نقطه صفر
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
22 آبان 1388 - 15:54
رسيدن به نقطه صفر

محسن بوالحسني:اين روزها نمايشگاه نقاشي‌هاي مسعود سعدالدين در نگارخانه «هما» ميزبان علاقه‌مندان به نقاشي است. سعدالدين سه دهه پيش با جريان نقاشي اجتماعي پا به عرصه هنر معاصر گذاشت و با وجود سال‌ها زندگي در خارج از ايران هنوز نگاه، علاقه و رابطه او با هنر انسان‌مدار حفظ شده است، با اين تفاوت كه آن را با موضعي بي‌تعصب، فراگير و دست‌يافتني‌تر دنبال مي‌كند. گفت‌وگو با مسعود سعدالدين را در ادامه مي‌خوانيد.

همانطور كه مي‌دانيد در هر حوزه هنري زبان حرف اول را مي‌زند. اين زبان، زبان مولف اثر يا متن است. نقاشي هم از اين قاعده مستثني نيست. زبان مسعود سعدالدين براي گفت‌وگو با مخاطباني كه نقاشي‌هايش را مي‌بينند چيست و اصولا چه نوع زباني است؟
فكر مي‌كنم نه‌تنها من بلكه هر نقاشي تلاش اصلي‌اش رسيدن به اين جنبه ديداري كار يعني ديدن و آن را تبديل به فرم و نقاشي كردن است. شايد ساده به نظر برسد كه يك نقاش چيزي را مي‌بيند و آن را مي‌كشد اما اين كار فوق‌العاده دشواري است. هم ديدن مقوله دشواري است و هم تبديل كردن آنچه را واقعا ديده است به نقاشي. طي يك پروسه طولاني و به مرور زمان هنرمند به اين زبان خاص خودش دست پيدا مي‌كند چون به هر حال اگر توجه كنيم ما هميشه پرتاب مي‌شويم وسط يك ماجرا، وسط يك داستان. حالا اين چه خود زندگي باشد چه نه. ما به زندگي شكل نمي‌دهيم و ساختارش را نيز ما نمي‌سازيم ولي به‌هر حال به درون آن پرتاب مي‌شويم و شروع مي‌كنيم به زندگي كردن و به مرور سعي مي‌كنيم خودمان را كشف كنيم و فعال شويم تا ما نيز اثري در اين مجموعه داشته باشيم. در نقاشي هم وضع به همين‌گونه است. ما تاريخ و هنري را پشت سرمان داريم و وقتي كار خود را شروع مي‌كنيم در حقيقت وارد اين مقوله مي‌شويم؛ با عناصرش درگير مي‌شويم و سعي مي‌كنيم از درون ذهنيت خودمان و از داده‌هاي تاريخ هنر به يك راه تازه برسيم. يعني درواقع به نوعي تاريخ هنر را به زمان خودمان بكشانيم. چيزهايي كه مهمند اينها هستند: تاريخ هنر، بيوگرافي من نقاش و زماني كه در آن زندگي مي‌كنم. از مجموعه اينها اگر كسي بتواند نقاشي را بسازد خب من فكر مي‌كنم خيلي موفق است و مي‌شود گفت به نهايت آرزوي يك نقاش رسيده است. اما اينكه هر نقاش تا چه حد به اين مساله نزديك مي‌شود بايد ديد و شاهد بود.
مساله‌اي كه هميشه در مقايسه با مقوله‌اي مانند ادبيات دارای اهميت بوده اين است كه هر چقدر ما در ادبيات امروز از نگاه‌هاي آسماني و شايد بشود گفت متافيزيكي به سمت زميني‌شدن و زميني نوشتن مي‌رويم در نقطه مقابل، هنري مثل عكاسي ميل پيدا مي‌كند به سمت كشف آن چيزي كه در ماورا اتفاق مي‌افتد؛ جهان بالايي. آيا در نقاشي امروز نيز اين مساله مصداق پيدا مي‌كند؟ اين مساله را به‌عنوان يكي از گرايش‌هاي هنرمند مولف مطرح مي‌كنم؟
تنوع نقاشي در حال حاضر آنچنان گسترده است كه واقعا نمي‌شود در موردش قضاوت كلي كرد. به‌خاطر اينكه از زمان پست‌مدرنيست‌ها به بعد از دهه 80 موضوعات تجسمي و متعاقبا نقاشي وسعتی پيدا كرد كه تعيين كردن مرزهايش كار بسيار دشواري است و بعد از دهه 90 هم بازگشتي به ميني‌ماليسم شد. در اوايل سال 2000 توجه به نقاشي فيگوراتيو بيشتر بود و هنوز هم ادامه دارد ولي اين مساله دليل بر اين نمي‌شود كه عرصه هنرهاي تجسمي و نقاشي را نقاشي فيگوراتيو اشغال كرده باشد. در حقيقت در كنار همه اين هم بخشي از ماجرا است. به شخصه واژه متافيزيك را دوست ندارم به كار ببرم و بيشتر واژه تعالي‌خواهي (Transendental) را در مورد هنر به كار مي‌برم. به هر حال اين خواست و تعالي‌خواهي يا يك نوع نگاه به بالا و اينكه آدم بخواهد خودش را از آن چيزي كه هست به سمت يك مساله عميق‌تر حركت بدهد؛ اين در ذات انسان هست و انسان مدام با اين ماجرا سر و كار داشته است و هنر امروز نيز به نوعي با اين قضيه درگير بوده و هست. در عين حال اين امر با اين مساله كه امروز هنر مي‌تواند بسيار هم زميني باشد، متناقض نیست.
تابلوهايي كه از شما در اين نمايشگاه به نمايش گذاشته شده است سويه‌هاي رئاليستي دارد. به اين دليل كه فكر مي‌كنم رئال بودن همه حرف اين تابلوها نيست و گاهي رئاليته اين تابلوها بسيار مساله لغزنده‌اي است.
فكر مي‌كنم جهت ذهني من مابين رئاليسم و رويا و در حقيقت بين واقعيت و رويا مدام حركت مي‌كند. البته منظورم جهان آبجكتيو و سابجكتيو نيست چون به اين شكلش اعتقاد ندارم ولي معتقدم همزمان كه در واقعيت زندگي مي‌كنم در تخيل خودم نيز هستم و نمي‌توانم اين دو را به‌صورت كامل از هم تفكيك كنم. به همين خاطر هميشه سعي كردم يك راه‌حل نقاشانه! براي اين مساله پيدا كنم. البته داستان اين مساله كمي طولاني‌تر است و مربوط مي‌شود به اينكه من چگونه با نقاشي فيگوراتيو در 10 سال اخير آشنا شدم و به آن روي آوردم. در اواخر دهه 90 حس مي‌كردم كه هنر به پايان رسيده است و اتفاقا با يكي از دوستان انگليسي‌ام ماجرايي داشتيم به‌عنوان «هنر صفر» كه در مجله تنديس هم گزارشي از اين ماجرا را نوشتم. اين رسيدن به نقطه صفر در هنر باعث شد من حس كنم كه بايد از يك نقطه صفر آغاز كنم. براي اينكه امكاني براي نقاشي به دست بياورم حس كردم بايد نقاشي را از محيط نقاشي بيرون ببرم. يعني منشاء نقاشي بايد از بيرون نقاشي شكل بگيرد نه اينكه منِ نقاش سعي كنم ذهنيتم را به چيزهايي كه ياد گرفتم و در ذهنيت من وجود دارد تحميل كنم بلكه مساله اصلي بايد اين باشد كه يك ضرورت خارجي من را درگير يك انگيزه جديد براي نقاشي كردن كند. به همين دليل رويكردي داشتم به عكاسي؛ عكس‌هايي هم كه موضوعات كار من هستند و من آنها انتخاب مي‌كنم، عكس‌هايي هستند كه من آنها را نگرفته‌ام. متعاقبا انسان‌هايي را هم كه از روي اين عكس‌ها مي‌كشم نمي‌شناسم و عناصري هستند كه براي من آشنا نيستند. سعي مي‌كنم ببينم اينها از صافي من و از ذهنيت من چگونه عبور مي‌كنند و به نقاشي‌هاي من تبديل مي‌شوند. اين مساله اصلي من از ابتداي كار تا امروز بوده است و اين كانسپت را تا حدود زيادي تا امروز حفظ كرده‌ام. رئاليسم در كارهاي من به اين علت نبوده كه مي‌خواسته‌ام كار رئاليستي انجام بدهم، مساله من اين بوده كه حضور اين انسان‌ها يا اشيا يا طبيعت مقدم باشد بر امر نقاشي. مثلا اگر شما دقت كنيد در نقاشي اكسپرسيونيستي قلم زدن و رنگ و... آنچنان شدت و حدت دارد كه آدم در وهله اول با اين قلم و رنگ و... رو‌به‌رو مي‌شود. من درست برعكس اين مساله مي‌خواهم حركت كنم كه نقاشي بعد از موضوع ديده شود. براي كشف دوباره اين «موضوع» براي خودم اين كانسپت را در نظر گرفته‌ام كه از بيرون شروع كنم.
فكر مي‌كنم پيشنهاددهنده بودن نياز و نظر هر هنرمندي است... تلاش شما نيز به گمان من در همين راستا است...
بله. اگر قرار باشد در هنر يك امر تازه‌اي اتفاق بيفتد بي‌شك به همين شكل پيشنهاددهنده اتفاق مي‌افتد. خود من آدم ناآرام و فوق‌العاده كنجكاوي هستم و البته هميشه ناراضي. به‌خاطر همين به هيچ‌چيز نمي‌توانم اكتفا كنم و به همين علت ناچارم هميشه در پي راه‌حل‌هايي باشم كه ديگران در پي‌شان نبوده‌اند و آنها را دوباره براي خودم ترسيم كنم.
تابلوهايي كه در اين نمايشگاه كنار هم چيده‌ايد با چه موضوع و پيش‌فرضي براي نمايش انتخاب شده‌اند؟
اين مجموعه كه به نمايش گذاشته شده است (غير از چند كار) عنوانش «در باغ» است. به دو مفهوم؛ يكي همين در باغ بودن (اصطلاحي كه خود ما ايراني‌ها هم داريم) و ديگري اين است كه پس‌زمينه طبيعت در اين كارها اهميت داشته است و من سعي كرده‌ام توامان اين دو مساله حضور داشته باشند. انساني كه به نوعي اگزيستانسياليستي وجودش به نمايش درمي‌آيد، در حالت‌هايي غافلگير شده يا شكل گرفته شده كه انگار در مواجهه با پرسش يا به تفكري مشغول است. در عين حال طبيعتي كه در كار هست نيز براي اين انسان ساخته شده است. مثل اين است كه اين انسان، طبيعتي كه پشتش حضور دارد را همراه خودش همه‌جا مي‌برد. يعني يك طبيعت ذهني است كه مربوط به اين آدم است، عكس‌هايي كه من انتخاب مي‌كنم معمولا خودشان پس‌زمينه‌هاي ديگري دارند ولي اين پس‌زمينه‌ها اتفاقي است. من معتقدم انسان‌ها هميشه يك پس‌زمينه دارند. آدم‌ها را اگر با دقت نگاه كنيم منظره‌هايشان را پيدا مي‌كنيم.
حقيقت از ديد نقاشي كه تفكرات اومانيستي دارد چه تعريفي دارد؟ شما از واقعيت و رويا حرف زديد. درباره حقيقت چگونه مي‌انديشيد؟
من شما را رجوع مي‌دهم به مقاله‌ام كه همين شماره در مجله تنديس منتشر شده است و تيترش هم اينگونه است: «هنر و حقيقت‌هاي ميرندگان» من به حقيقت هيچ اعتقادي ندارم اما به حقيقت‌هاي ميرندگان اعتقاد دارم. يعني معتقدم در اين كره خاكي هر آدمي حقيقت خاص خودش را دارد و به همين دليل هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. بوذرجمهر يك حرف بسيار عالي مي‌زند و مي‌گويد: «همه‌چيز را همگان دانند» و اين ذهنيت من هم هست كه به حقيقت همه آدم‌ها احترام مي‌گذارم و فكر مي‌كنم آدم‌ها بايد اين بستر را پيدا كنند كه حقيقت‌هاي خودشان را مطرح كنند بدون اينكه دچار محدوديتي شوند. اين بزرگ‌ترين آرزوي من است.
فكر مي‌كنيد نقاشي امروز ما در چه جايگاهي ايستاده است؟
من آنچنان احاطه‌اي ندارم كه بتوانم با شناختي جامع و كامل به اين سوال جواب بدهم. اما به گمان من جهتي كه هنر امروز ايران به سمت آن پيش مي‌رود رو به پيشرفت است. من فكر مي‌كنم ما در موقعيت هيجان‌انگيزي از نظر انديشگي هستم. فكرها، ايده‌ها و جوان‌ها هنر را به سمتي سوق مي‌دهند كه كمي سرراست‌تر و زنده‌تر است. اگر اين جريان همين‌گونه ادامه پيدا كند و دغدغه‌ها، دغدغه‌هاي هنري باشد، فكر مي‌كنم افق‌هاي خوبي در انتظار هنر امروز ايران است. اشكال ما در تاريخ هنرمان اين بوده كه هنوز جايگاه خاصي پيدا نكرده‌ايم. به هر صورت زماني يك اقتدار هنري داشته‌ايم. طبيعتا چند وقتي نگاهمان به غرب بوده است و خودمان را گم كرده‌ايم و امروز در يك مرحله گذار قرار داريم. امروز در حال شناخت و پيدا كردن خودمان هستيم و از آن نگاه به بيرون فاصله گرفته‌ايم. دليل عمده‌اش پرداختن به مساله هويت است. به نظر من اكثر اوقات هم به لايه‌هاي سطحي و ظاهري اين مساله توجه مي‌كنيم مثل پرداختن به خط فارسي و... وقتي از اين مسائل بگذريم به واقعيت فكرها و ايده‌هاي خودمان نزديك مي‌شويم.
شما فيگور آدم‌هاي نقاشي‌تان را متفكر نام‌گذاري كرديد. من اسمش را متمركز مي‌گذارم. به تفكر از چه زاويه‌اي نگاه مي‌كنيد. چرا اين آدم‌هاي متفكر در كارهاي شما اينقدر غمگين هستند؟
شما راست مي‌گوييد، تمركز بسيار واژه بهتري است. اصلا همين تمركز سوژه اصلي زندگي من است. در دانشكده هنرهاي زيبا درس نقاشي مي‌خواندم كه انقلاب شد و به‌خاطر احساس مسووليتي كه داشتم همراه شدم و بعد هم جنگ شد و آن زمان من در دوران سربازي بودم و مجروح شدم و.... مي‌خواهم بگويم يك دوراني با شدت و حدت بسيار براي ما پيش آمد كه در اين دوران ما خودمان را گم كرديم كه از نقاشي چه مي‌خواستيم و اصلا دنبال چه چيزي بوديم. فراموش كرديم. تا بياييم به خودمان برگرديم چند سالي گذشته بود. در دوران خدمت سربازي هم با يكي از دوستانم محمدعلي بني‌اسدي اين حرف‌ها را مطرح مي‌كرديم. ما تمركزمان را از دست داده بوديم و بايد برمي‌گشتيم تا تمركزمان را به دست بياوريم. اين تمركز به‌عنوان موضوع و فرم از همان ابتدا حضور داشته است. يعني خودش به موضوع كار تبديل شده است. عناصر كار من فشرده هستند. همه‌چيز پيرامون يك امر خاص مي‌گردد. ما نمي‌توانيم تصميم بگيريم و كاري انجام دهيم. خيلي‌ها در نمايشگاه از من مي‌پرسند مثلا اين مردي كه دارد اين سنگ را در اين چاه يا حفره مي‌اندازد داستانش چيست؟ جواب من هم بسيار ساده است. من هم داستانش را نمي‌دانم. شيوه كار من خيلي ساده‌تر از اين حرف‌ها است. من اين عناصر را از جاهاي مختلف پيدا مي‌كنم و بعد يك موقعيت مي‌سازم. مساله اصلي من فرم است. اگر آن اتفاق در كار صورت گرفت كار من تمام است و آن را ارائه مي‌دهم. داستان‌ها را آدم‌ها خودشان مي‌سازند. من داستاني نداشته و ندارم.
گفت‌وگوي من و شما درحقيقت گفت‌وگوي دو نسل است. چه بخشي از اين پيوند از اين گفتمان براي شما جذاب است؟ به‌عنوان يك نقاش فكر مي‌كنيد چه حرفي با نسل من داريد؟ منظورم اين است كه به هر صورت هميشه نسل‌ها پس و پيش از هم با هم گفتماني دارند، پيوندي دارند.
اين پيوند و گفت‌وگو هميشه مساله مهمي است. اگر پيوندي وجود نداشته باشد واقعا هيچ‌چيز قابل اعتمادي وجود ندارد. يك منتقد آلماني حرف خوبي مي‌زد و مي‌گفت اگر كسي اعتقاد داشته باشد كه پيوندي با گذشته‌اش ندارد شارلاتان است. اين پيوند به نظر من اساس ماجرا است. اگر هنر اروپا حسني داشته و تا امروز توانسته جايگاه و استحكامي داشته باشد، دليل عمده‌اش اين است كه پيوندهايش را با گذشته حفظ كرده است. يعني روندي را طي كرده و از هر نسلي به نسل بعد انتقال داده و نسل بعد نيز عكس‌العملي نسبت‌به نسل قبل از خودش نشان داده است. اين مساله­ كلي است كه بايد وجود داشته باشد. ما به واسطه عدم اقتدار به نوعي نتوانسته‌ايم با چشم درون خودمان نگاه كنيم. يعني نتوانسته‌ايم با چشم خودمان نگاه كنيم. اين ديدن با چشم‌هاي خود يك اصل است در هنر.
 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >