تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow اخبار تیتر یک arrow اين بيماري عزيز
به بهانه موناليزاي منتشر با شاهرخ گيوا
اين بيماري عزيز
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2 بدعالی 
19 آبان 1388 - 13:46
اين بيماري عزيز

محسن بوالحسني:شاهرخ گيوا متولد 1355، نويسنده‌اي كم‌حرف كه كتابش كانديداي جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعات شده است. او وقتي از كتاب اولش حرف مي‌زند از چاپ بد و درنهايت پخش ناقص و كمش گلايه‌اي كوتاه و كوچك مي‌كند و نهايت حرفش درباره موناليزاي منتشر اين است كه خيلي تلاش كرده خوب بنويسد، حال اينكه توانسته يا نه را به عهده مخاطبانش مي‌گذارد. مي‌گويد اهل بداهه‌نويسي است و آنچه در يك لحظه بايد بنويسد را مي‌نويسد و خيلي اهل نوشتن‌هاي منظم و با قرار قبلي نيست. وقتي نظرش را درباره ادبيات داستاني امروز مي‌پرسم به يك جمله بسنده مي‌كند:«حال داستان امروز ما واقعا بد است!» آنچه مي‌خوانيد ماحصل گفت‌وگوي من با شاهرخ گيوا نويسنده رمان «موناليزاي منتشر» است.

شما تاكنون دو كتاب منتشر كرده‌ايد كه هر دوی اين كتاب‌ها در حوزه رمان هستند. به‌عنوان اولين سوال مي‌خواستم از شما بپرسم چرا رمان را براي نوشتن انتخاب كرده‌ايد و به نوعي اين دو رمان نشان مي‌دهد كه شما علاقه و گرايش بيشتري به اين حوزه داستان‌نويسي داريد. چه ويژگي در رمان‌نويسي مي‌بينيد؟
مي‌دانيد فكر مي‌كنم اين انتخاب من نيست. انتخاب ناخودآگاه من است. من قصه كوتاه نمي‌توانم بنويسم. اين واقعيت مساله است. شايد من بيشتر از سه يا چهار داستان كوتاه (اگر تعريف واقعي داستان كوتاه نوشتن را مدنظر داشته باشيم) ننوشته‌ام. هر زمان كه خواستم اين كار را بكنم حداقل تا 15 صفحه كشيده شده كه آن هم مرا اقناع نكرده است. خود من فكر مي‌كنم روحياتم به قصه كوتاه نزديك نيست. شايد هم توانايي‌اش را ندارم كه داستان كوتاه بنويسم. يادم هست اولين‌باري هم كه قرار شد داستان كوتاه بنويسم وقتي شروع كردم به نوشتن حدود 70، 80 صفحه شد و قرار بود با يك ناشر اين كتاب را كار كنم كه با مشكلاتي روبه‌رو شد و كتاب خوشبختانه منتشر نشد. البته از بابت چاپ نشدنش خيلي خوشحال هستم چون واقعا كار خوبي نبود. واقعا نمي‌دانم چرا موردپسند ناشر قرار گرفته بود!! به هر صورت اينطور بگويم كه شايد توانايي قصه كوتاه نوشتن را ندارم يا شايد برعكس توانايي قصد بلند نوشتن را دارم.
خود شما چه ويژگي‌هايي در رمان مي‌بينيد كه برايتان كشش بيشتري در نوشتن ايجاد مي‌كند؟
به نظر من قصه بلند نوشتن عمق بيشتري را مي‌طلبد. نويسنده براي نوشتن روي هر موضوعي كه دست بگذارد و هر موضوعي كه انتخاب كند اين امكان را ايجاد مي‌كند كه بيشتر بتواند وارد آن مساله بشود و با آن دست و پنجه نرم كند. بيشتر مي‌تواند كنكاش كند و در آن عميق شود. اين است كه من فكر مي‌كنم تاثير‌گذاري و ماندگاري قصه بلند خيلي بيشتر است. شايد هم دليلش قصه‌هاي بلندي بوده است كه من خوانده‌ام و شايد هميشه برايم جذاب و پركشش بوده‌اند و شايد هميشه دلم مي‌خواسته من هم چنين كارهايي خلق كنم.
جهان امروز خيلي با رمان نمي‌تواند كنار بيايد و از طرفي همان­طور كه شما گفتيد علاقه و نظر شما بر رمان‌نويسي است و با توجه به اينكه رمان شما به سليقه بخش خاص داستان‌خوان‌هاي ما پاسخ مثبت مي‌دهد؛ به نظر خود شما داستان بلندتان چه انگيزه‌اي را به مخاطبي كه وقت و حوصله رمان خواندن ندارد، مي‌دهد؟ دوست دارم اين مساله را از ديد خود شما بدانم.
من اين كار را بر‌اساس توانايي خودم نوشته‌ام و اينكه حس مي‌كنم در اين ژانر موفق‌تر هستم. برمي‌گردم به همان حرفي كه زدم. فكر مي‌كنم رمان قالب عميق‌تري نسبت به داستان كوتاه دارد. هرچند به قول شما دنياي امروز خيلي نمي‌تواند با رمان كنار بيايد اما هميشه تلاش من اين بوده كه خوب بنويسم. چيزي كه مي‌توانم با اطمينان درباره‌اش حرف بزنم، همين است. اين اصلي‌ترين دغدغه من بوده است و اينكه بدانم و بخواهم بدانم مخاطب من چه چيزهايي را دوست دارد مساله اصلي من نبوده و نيست. براي من مهم اين است كه قصه چه مي‌خواهد و آن قصه چه ويژگي‌اي بايد داشته باشد كه بهترين باشد؛ اين است كه من را مجاب مي‌كند كه چگونه بنويسم.
نكته‌اي كه در رمان شما قابل اهميت است زبان و لحن باورپذير كار شما است. زبان به‌صورت كاملا واقعي و قابل‌باور در شكست‌ها و برهه­‌هاي زماني مختلف ويژگي‌هاي خاص خودش را دارد و اين مساله آنقدر طبيعي و با پختگي نوشته شده كه گاهي فكر مي‌كنم اين نوع از كار در آوردن زبان و لحن را بايد بيشتر از يك نويسنده كهنه‌كار توقع داشت، كاملا مشهود است كه اين دست بردن به ساحت زبان و لحن بسيار با وسواس انجام شده است.
ببينيد من هميشه معتقدم زبان مهم‌ترين عامل براي ساختن فضا است. نوع كلمات و گفتار آدم‌ها چيزي است كه مي‌تواند به ساخته شدن فضا بسيار كمك كند. اين است كه من اگر برمي‌گردم به زبان آدم­‌هاي 150 سال پيش بايد خودم را نزديك كنم به زبان و گفتار آدم‌هاي آن مقطع زماني، نه اينكه دقيقا هر آنچه آن زمان بوده است را اجرا كنم اما بايد كشف كنم كه چه زباني و چه كلماتي من يا خواننده‌ام را مي‌تواند به آن زمان ببرد و از آن زمان استفاده كنم تا مخاطب من با تمام دانستگي‌اش باور كند كه در مقطع زماني خاصي ايستاده است. اين است كه من تمام سعي خودم را كرده‌ام كه اينها خوب از كار در بيايد حال چه اتفاق خوب يا بدي در اين كار افتاده است واقعا بايد از زبان مخاطبان كار شنيد. من نمي‌دانم در اين كار چقدر موفق يا ناموفق بوده‌ام.
اين كتاب يك‌سري پيش‌زمينه‌ها و پيش‌نيازها؛ هم براي نويسنده‌اش در شناختن لوازم و ابزار خاصي كه به آن نياز دارد و هم براي مخاطبش به‌عنوان كسي كه با اين شناخت روبه‌رو مي‌شود، ايجاد مي‌كند. چقدر تلاش كرديد و از چه منابعي براي رسيدن به اين ابزار و شناخت شرايط زماني و زباني اين رمان كمك گرفتيد؟
بعضي‌ها براي كمترين كاري كه مي‌كنند بيشترين حرف‌ها را مي‌زنند. مثلا مي‌گويند ما براي نوشتن يك روز در يك مساله مهم تاريخي در گذشته، فلان تحقيق‌ها و مطالعات را انجام داده‌ايم و... اما من صادقانه بگويم كه من فقط فكر مي‌كردم اين سوژه‌اي كه در ذهن من است چقدر به اطلاعات نياز دارد و چقدر ارزش اين كار را دارد كه من انرژي صرفش كنم و چقدر بايد زحمت بكشم تا آن چيزي بشود كه مدنظر من است. من در اين حد تلاش كردم. خيلي كتاب‌ها بود كه ورق زدم و خواندم. بخش‌هايي را كه فكر مي‌كردم به درد من مي‌خورد، نت‌برداري كردم و سفرنامه‌هاي ناصرالدين‌شاه را خواندم. صداي ضبط شده مظفرالدين‌شاه را و لحن حرف زدنش را وقتي شنيدم برايم جالب بود. به هر صورت تا جايي كه توانستم و حس مي‌كردم نياز كار من است براي درآوردن آن لحن و زبان تلاش كردم.
ما در اين كتاب دو جريان موازي داريم؛ يكي همان سودازدگي شخصيت‌هاي اصلي در عشق و ديگري مطرح كردن اتفاقات و جريان‌هاي سياسي. براي من پشت نقاب تقريبا و به ظاهر بي‌ربط اين دو مساله يك ارتباط خاص وجود دارد و فكر مي‌كنم بخشي از اين جنون همان سودازدگي و پريشاني است كه ما در مسائل تاريخي گذشته در اين رمان داريم و با آن روبه‌رو مي‌شويم.
در يكي از فصل‌هايي كه در كتاب آمده است و جز فصل‌هاي اولي است كه من نوشتم شخصيت داستان قصه به دليل عشقي كه به تخت‌جمشيد دارد ديگر به آن معنا عشق فيزيكي به زن‌ها را ندارد. درواقع يك جور عشق به تاريخ و گذشته است. البته خيلي بخش‌ها امكان چاپ پيدا نكرد. همان موقع بود كه من فكر كردم كه چقدر جالب مي‌شود اگر من اين عشق را گسترش بدهم و طور ديگري مطرحش كنم. چون به نظرم رسيد همين عشق قابليت آن را دارد كه حرف‌هاي ديگري بزند و همان سوژه مجنون‌وار فكر مي‌كنم اين پتانسيل را داشت كه چيزهايي ديگري را مطرح كند. البته خود من هم دغدغه‌هايي داشتم كه سعي كردم اينها را با هم در هم تنيده كنم. فكر مي‌كنم خوب هم از آب درآمد. خود من از پنج، شش فصل اول و اين درهم تنيدگي عشق‌ها و... راضي هستم و خواننده اگر كمي دقيق شود مي‌تواند به اين نكته برسد كه اين عشق فقط يك عشق فيزيكي نيست اما در فصل‌هاي آخر به‌دليل اينكه به زمان حال نزديك مي‌شد كمي دچار خودسانسوري شدم به دلايلي كه شما مي‌دانيد و بخشي هم به‌دليل محبت دوستان نتوانست در كتاب جايي داشته باشد و از كتاب بيرون آمد! اين است كه من فكر مي‌كنم آن چيزي كه مدنظر من بود و شما هم در سوال‌تان به آن اشاره كرديد در فصل‌هاي اول كتاب بيشتر امكان مطرح كردن داشت. به هر روي من فكر مي‌كنم اين دو مساله مسائلي جدا از هم نبودند و همانطور كه عرض كردم خواننده حرفه‌اي به درك اين مطلب خواهد رسيد.
با دوست ارجمند ديگري نيز درباره مطرح كردن و روايت كردن تاريخ گفت‌وگو مي‌كرديم. شما چقدر به درست روايت كردن تاريخ‌ها نظر داشته‌ايد؟
البته در اينكه من روايت تاريخي نيز در اين كتاب مطرح كرده‌ام شكي نيست. البته نمي‌دانم مثلا در فصل‌هاي اول و دوم چقدر متوجه اين روايت‌هاي تاريخي و اشاره‌هاي من شده‌ايد. اما اينكه دقيقا بخواهم پايبند به عين آن وقايع باشم خير، اينگونه نبوده است. به نظر من ساحت قصه اين نيست كه بخواهم تاريخ را عين به عين روايت كنم. وقايع تاريخي بهانه‌اي بوده‌اند كه من بتوانم حرف خودم را مطرح كنم. اين اشاره‌هاي تاريخي اين فضا را در اختيار من قرار مي‌داد كه بتوانم دغدغه‌هاي خودم را پي بگيرم. دليل اصلي‌اش اين بوده است، حتي اگر خواسته‌ام از آن تاريخ استفاده كنم وقايعي ديگري را آورده‌ام كه مسلما آن زمان اتفاق نيفتاده است. مثلا در فصل دوم وقتي شاه را وارد قصه مي‌كنم و آن زن هراتي را، اينها هيچ‌كدام واقعي نيستند بلكه افسانه هستند. اما همين افسانه در لايه‌هاي قصه اشاره‌اش به يك واقعه تاريخي است كه آن زن هراتي نمادي از سرزمين‌هاي هرات است كه به كمك انگليسي‌ها به شكلي مورد تاراج و... قرار مي‌گيرد.
پس ناخودآگاه شما به تاريخ‌گرايي علاقه دارد و جزو دغدغه‌هايي كه از آن حرف مي‌زديد، هست؟
نه. فكر نمي‌كنم اينطور باشد. چون اگر قرار بر اين بود در فصل‌هاي پاياني هم اين كار را ادامه مي‌دادم. مي‌دانيد در يكي از فصل‌هاي كار يك‌جمله‌اي آورده‌ام كه مي‌گويد: «خوب است برگرديم به عقب و ببينيم چه اتفاقي افتاده است كه ما اينجا ايستاده‌ايم» من فكر مي‌كنم اينطور قصه‌ها شايد بتوانند تلنگري به خواننده‌اش بزند تا برگردد و پشت سرش را نگاه كند و واقعا ببيند چه اتفاقي افتاده است.
من اصلا قصد پليس مخفي بودن در كتاب شما را ندارم. اما فصل چهارم كتاب و آنچه مربوط به كتابخانه و مطالبي كه در كتاب‌ها به‌صورت كد نوشته شده است به‌شدت من را به ياد داستان «شرق بنفشه» شهريار مندني‌پور مي‌اندازد. اگرچه موضوع متفاوت است اما شگرد پيش‌برنده اين فصل بسيار نزديك به آن چيزي است كه در شرق بنفشه اتفاق مي‌افتد.
اتفاقا اين مساله را يكي دو نفر از دوستانم نيز گفته‌اند. خب به هر صورت من اصلا منكر تاثيرپذيري‌ام از برخي داستان‌نويسان بزرگ نيستم اما همانطور كه خود شما هم گفتيد در اين داستان يك قصه ديگر روايت مي‌شود. درست است تكنيك به آن داستان نزديك است، حتي فضا و خيلي چيزهاي ديگر. براي من همين توجيه كافي بود كه اين كار را بنويسم و ادامه بدهم. به هر حال من سعي كردم حرف خودم را بزنم حال اينكه چقدر نزديك شدن به شرق بنفشه در اين داستان آزاردهنده هست يا نيست چيزي نيست كه من امروز بتوانم درباره‌اش نظر درستي بدهم. البته خيلي‌ها اين فصل را در اين رمان بيش از ساير فصل‌ها دوست دارند، چرايي‌اش را نمي‌دانم. در بازتاب‌هايي كه از اين كتاب ديدم و شنيدم حس كردم همين فصل شاخص شده است. حتي آقاي تراكمه و شيرزادي در جلسه نقدي كه در روزنامه اعتماد براي كتاب برگزار شد خيلي دوست داشتند كه اين فصل يك كتاب و قصه مستقل باشد.
من فكر مي‌كنم پايان‌بندي داستان و همان فصل موخره؛ آنگونه كه انتظار مي‌رفت در نيامده است... شايد به نوعي حس من اين باشد كه خواستيد از نوشتن اين كتاب خودتان را فارغ كنيد. همه هشت فصل اين كتاب عنوان‌هايي دارند كه با ساخت آن فصل نزديك است اما اين فصل فقط عنوانش موخره است. چرا؟
راستش را بخواهيد خود من هم خيلي از اين فصل راضي نيستم. فكر مي‌كنم خيلي بهتر از اين مي‌توانست باشد. امروز با فاصله وقتي نگاه به اين فصل مي‌كنم مي‌بينم شايد به‌دليل همين راضي نبودن اسمش را گذاشتم موخره و پرونده‌اش را بسته‌ام. به نوعي شايد دليل اين نارضايتي من و طبعا شما در اين مساله باشد كه من در اين فصل‌هاي آخر كه به امروز مي‌رسد دچار يك خودسانسوري شده‌ام و نتوانسته‌ام دقيقا آن چيزهايي را كه مي‌خواستم مطرح كنم. متاسفانه مشكلات بزرگي كه پيش روي ما است هرگز به ما اجازه نوشتن از آنچه مي‌خواهيم را نمي‌دهد. اين مربوط به من تنها نيست. نوشتن براي من مثل يك بيماري عزيز است. من در اين چاه عذاب‌آور و ترسناك است كه مي‌توانم بگويم خوب هستم و چاره‌اي جز زندگي كردن در اين بيماري عزيز و دوست داشتني ندارم و حاضر نيستم با چيزي آن را عوض كنم. با همه مشكلات و مسائلش هم سعي مي‌كنم كنار بيايم و غير از اين نيز چاره‌اي نيست.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نويد  - انتقاد در جهت اصلاح و نه تحقيروتخريب   |94.183.200.xxx | 2010-07-07 11:26:00 
از نظر من آقاي گيوا در نوشته هاشون بنوعي مخاطب رو بشدت مورد ضرب شتم فخرفروشي قرار ميدن من كتاب (مسيح سين فنجان قهوه وسيگار نيمسوخته) ايشون رو دوبار خوندم اما از طرز نوشتنشون و القاي مطالبشون راضي نيستم.
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >