مجتبا پورمحسن:نام كامران محمدي، نويسنده و روزنامهنگاري كه پيش از اين كتابهايي نظير «خدا اشتباه نميكند» و «دفترچهاي كه مثل هيچ دفتري نيست» را خواندهايم؛ اين روزها با مجموعه داستان «قصههاي پيوار و داستانهاي واقعي» پشت ويترين كتابفروشيها ديده ميشود. اين كتاب، مجموعه ۳۹ داستان كوتاه محمدي است كه نشر ققنوس آن را منتشر كرده است. البته محمدي، رمان سهگانهاي را در دست نگارش و انتشار دارد كه اولين آنها با نام «آنجا كه برفها آب نميشوند» اخيرا مجوز گرفته و قرار است آبانماه توسط نشر چشمه منتشر شود. او رمان دوم از اين سهگانه را هم با نام «بگذاريد ميترا بخوابد» به نشر ققنوس سپرده است.
«قصههاي پريوار و داستانهاي واقعي»، در شناسنامه كتاب نوشته داستانهاي ايراني، پشت كتاب هم درج شده رمان. وقتي هم كه كتاب را ميخوانيم، قسمت اول آن يعني قصههاي پريوار انگار يكطوري به هم ربط دارند و قسمت دوم داستانهاي مجزا از هم هستند. در اينباره توضيح ميدهيد.
به نظرم اين خيلي پيچيده نيست. «قصههاي پريوار و داستانهاي واقعي» يك مجموعه داستان است و در شناسنامهاش هم گفته شده مجموعه داستان. اينكه داستانهاي ايراني مينويسند، طبق ردهبندياي كه در كتابخانهها در نظر ميگيرند، يكي از سرشاخهها، داستانهاي ايراني است. تنها چيزي كه اين مساله را قدري براي شما و شايد هم ديگران پيچيده كرده، كلمه رمان است كه پشت كتاب نوشته شده كه آن هم فقط يك اشتباه تايپي است؛ يعني آن شمارهگذاريهايي است كه نشر ققنوس دارد كه چندمين مجموعه داستان يا چندمين رماني است كه از زير چاپ در ميآورد. در صفحه اول كتاب، درست است، يعني نوشته مجموعه داستان، حالا چندمياش را نميدانم. ولي پشت كتاب اشتباها نوشتهاند رمان. احتمالا براي كتاب ديگري بوده و فراموش كردند اصلاحش كنند.
قبول داريد با توجه به اينكه بخش اول كتاب قصههاي پريوار، شخصيت واحدي دارد و يكجوري به هم نزديك ميشوند، اين به گفته شما سوءتفاهم، فقط بهخاطر آن كلمه «رمان» نيست و يكجوري همان ترديد را تشديد ميكند؟
بله، در بخش قصههاي پريوار، اصلا يكي از دلايلي كه من اين كتاب را دو بخشي كردم همين بود. چون داستانهاي پريوار شخصيتهاي واحدي دارند و اتفاقاتي كه وقتي داستانها را پشت سر هم ميخوانيم، از لحاظ رماني يا ارتباطاتي كه با هم دارند، انگار شروع مشخصي دارد و پايانش هم كه به مرگ پري ختم شده و به شكلهايي ميتواند به عنوان يك داستان بلند در نظر گرفته شود. در بخش دوم هم داستانهاي پراكنده و چيزهايي كه ارتباطي با هم ندارند، گذاشته شده است و به نظرم ايرادي هم ندارد. حالا اين هم نوعي از داستان است ديگر.
حالا ميرسيم به تفاوتهاي داستانهاي پريوار و داستانهاي واقعي كه در شيوه روايتشان هم مشهود است؛ يعني شايد داستانهاي پريوار مثل قصههاي واقعي مستقيم روايت نشده، چون بيشتر اوقات روايتها شكسته ميشود. دليل اين تاكيد روي داستانهاي واقعي و قصههاي پريوار چه بوده، دليل مضموني داشته؟ بيشتر قصههاي پريوار مدنظرم است كه اصلا چرا اينها را از داستانهاي واقعي جدا كردهايد؟
بله، قصههاي پريوار به دو علت براي من از داستانهاي واقعي متفاوت است؛ اول اينكه شخصيتهاي واحد دارند. يعني اينكه براي من پري، ستاره و راوي، آدمهايي هستند كه خيلي حس شخصي خاصي نسبت به آنها دارم و احساس ميكنم كه شخصيت پري، شخصيتي خيليخيلي دوستداشتنياي است كه من خودم از او خيلي خوشم ميآيد. با وجودي كه اصلا مابهازاي بيروني ندارد و اصلا نه ستاره، نه راوي و نه پري، هيچ كدام مابهازاي بيروني و واقعي ندارند، كه حالا من شخص خاصي در ذهنم باشد. اما طي زمان اين شخصيت طوري شكل گرفت كه خود من شخصا خيلي دوستش دارم و فكر ميكنم شخصيتي بسيار جالب و جذاب و لطيف و دوستداشتني است.
اتصال اينها بهخاطر وجود شخصيت واحد به هم باعث شد كه به نظرم برسد بد نيست براي خواننده، بستهاي را فراهم كنيم كه با اين بسته، لذت مجزايي از خواندن داستانهاي پراكنده ببرد. اگر ما اينطور فرض كنيم كه ما اين كتاب را دو بخشي نميكرديم و اين داستانهاي پريوار همانطور مثل آنهاي ديگر و لابهلاي آنها پخش ميشدند و يك تكداستان محسوب ميشدند؛ به نظرم بخش زيادي از لذتي كه آدم از خواندن اين بخش پريوار از آن فضاي رويايي و پريگونه واقعا ميبرد، از دست ميرفت. چون به همين دليل هم من اسم آن را پريوار گذاشتهام. حالتي دارد كه انگار پري، خيلي موجود انساني نيست. حتي خودش هم در داستان پيش از خواب، كه پشت كتابم آمده، ميگويد كه «من پريام. من آدم نيستم.» در حالي كه نكته جالب براي خودم اين است كه قصههاي پريوار، داستانهايش نسبت به بخش داستانهاي واقعي، بسيار واقعيترند.
يعني آنها را از مظاهر مضامين اجتماعي خالي كرديد تا پريوارتر به نظر برسد؟
بله، دقيقا همينطور است. يعني مواجهه پري با اين مشكلات، بهشدت واقعي و ملموس براي همه مردم كه شامل فقر و بيكاري و ساير مشكلاتي است كه دارند تا زندان و جنگ و ديگر چيزها، حقيقتا پريوار است. تا جايي كه وقتي شوهرش در داستان پيش از خواب، كه قبل از خواب درد دل ميكند و از مشكلات ميگويد كه اين اتاق خيلي نم دارد و بايد برويم يك جاي بهتر؛ پري ميگويد كه پريهاي دريايي كه از من ترس ندارند. من وقتي كه تو شبها خوابي، دم در ميآورم. يا اينكه ميگويد اگر كارم در اين روزنامه جور شود، چقدر خوب ميشود كه پري ميگويد پريهاي دريايي كه پول لازم ندارند، آنها خيلي پول دارند. طوري با اين موضوع برخورد ميكند كه فكر ميكنم اين يك جور مواجهه تغزلي و خيلي لطيف با مشكلات و مسائل جامعهشناختي است. من اين شكل مواجهه را شخصا دوست دارم و فكر ميكنم كه چنين مواجههاي فقط ميتواند انسان را در شرايط تلخ نجات دهد و زنها در اين موضوع موفقترند، يعني اگر در يك جمله بخواهم خلاصهاش كنم، يكي از اين دو علت ميشود همين اتصال اينها به يكديگر و دوم همين شيوه مواجههاي كه پري با دنيا دارد و به قول شما با اينكه داستانهاي بخش قصههاي پريوار خيلي واقعيترند و با مشكلات صددرصد عيني مردم مواجهند، اما دنياي ديگري دارند كه ما در داستانهاي واقعي آن دنيا را نميبينيم. داستانهاي واقعي، داستانهاي واقعي از دور و برمان هستند كه بعضي از آنها كاملا غيرواقعي و در فضايي سوررئال اتفاق ميافتند و اين موضوع ميتواند در هر مجموعهاي و هر جايي چاپ شود.
فكر نميكنيد با توجه به مضمون پريوار اين داستانها و خالي بودن آنها از مظاهر مضامين اجتماعي، گاهي اوقات اين تاكيد شما بر شيوهاي متفاوت روايت، مخاطب را مقداري سردرگم ميكند كه ابتدا و انتهاي قصه را پيدا كند؟
راستش را بخواهي، نه، اينطور فكر نميكنم. به اين خاطر كه اين داستانهاي پريوار قبلا همه چاپ شدهاند و من مواجهه مردم را با اين قصهها ديدهام. شايد بد نباشد بگويم كه اين داستانها را تقريبا 10 سال پيش نوشتهام. چون من الان حدود پنج سال است كه ديگر اصلا داستان كوتاه نمينويسم و فقط رمان كار ميكنم و اصولا در چهار، پنج سال گذشته به جز دو داستاني كه در اين مجموعهام هم هست - كه به شكل كارگاهي و براي آموزش به شاگردانم نوشتهام، به عنوان نمونه، ولي به نظرم خوب آمدند و نگهشان داشتم- به جز اين دو، باقي همه به 10 سال پيش مربوط ميشوند و اين قصههاي پريوار هم همه همينطور هستند، بهجز «قايم باشك» كه داستان جديدي است، بقيه همه آنهايي هستند كه 10سال پيش نوشته شدهاند. حالا شايد يكي، دو مورد ديگر هم هستند كه جديدتر باشند كه حالا آن يكي يادم نيست. بقيه داستانها همان 10 سال پيش نوشته شدهاند و همان موقع هم چاپ شدند؛ هم در روزنامه و هم به شكل كتاب. در كتاب «خدا اشتباه نميكند» كه سال 80 يا 81 در آمد و مجموعه اولم بود، بيشتر اين داستانهاي قصههاي پريوار در آن بود. حالا خب، با يك ويراستاري جديد با اصلاح و حذف برخي موارد براي چاپ كتاب جديد، تغييراتي كردهاند، اما در واقع همانها هستند. ولي در اين سالها مواجهه مردم را كه چقدر داستانها را ميفهمند و با توجه به ساختارهايي كه ممكن است كمي پيچيده باشد، چقدر احتمال دارد موجب شود كه متوجه داستان نشوند؛ در اين سالها ديدهام و هرگز به اين مشكل بر نخوردم و در بخش قصههاي پريوار اصلا نديدم كه كسي متوجه داستاني نشده باشد.
بله، اما من در مورد ضرورتش صحبت ميكنم. يعني از نظر شما ضروري بوده كه اينطور نوشته شود؟
اينها وقتي آن زمان نوشته شدند، همينطوري آمدند. چون اين داستانها يكجورهايي همه در يك نشست نوشته شدند. اصلا داستانهايي نبودند كه حالا مثلا من كمي بنويسم، بعد بروم فكر كنم، يا تغيير بدهم، نه. همه در يك نشست نوشته شدند و حداكثر شايد يك ويرايش مختصري انجام شده باشد؛ در حد عوض كردن چند كلمه. در حقيقت مثل يك شعر آمدند و مثل يك شعر نوشته شدند. اينكه فرضا در داستانهاي «خدا اشتباه نميكند» آن فلاشبكها و بههم ريختگي ساختاري ميتواند جالب باشد يا اصلا ضروري بوده است يا نه؛ چيزي است كه من نميدانم و فكر ميكنم اين را شايد منتقدها بايد بگويند كه به اين شكل آيا خوب از آب در آمده يا نه. ولي آن چيزي كه به من مربوط ميشود اين است كه اينها به همين شكل آمدند و دقيقا همانطوري كه به ذهن من آمدند، همانطور هم نوشته شدند. اصلا به هيچوجه نه فقط در اين مورد كه در مورد رمان هم همينطور هستم. البته در رمان ممكن است گاهي فكر كنم يا تكنيكي اضافه كنم كه رمان جذابتر شود. اما در داستانهاي كوتاه، حتي داستانهايي غير از داستانهاي پريوار، چون داستانهاي مينيماليستي هستند، آنقدر كوتاه هستند كه ديگر جا براي چنين كارهايي وجود ندارد. اينها با فرم و قالب و تكنيكهايي كه در آنها است، حتي تكنيكهاي زباني مثل تكرار كه در داستانهاي من زياد استفاده شده، به همين شكل با خود داستان متولد شدند. اصلا من از بيرون به آنها چيزي اضافه نكردهام. حقيقتش چيزي كه براي خود من در اين مجموعه جذاب است، همين مساله است. يعني ساختارهاي بسيار متفاوت و متنوعي در آن به كار رفته كه براي خود من بسيار جذاب است. اين مساله باعث ميشود كه داستانها براي خواننده هم جذاب باشد. حالا يك فايدهاش هم ميتواند اين باشد.
در مورد قسمت دوم كتاب يعني داستانهاي واقعي صحبت كنيم. در آنجا همانطوري كه خودتان هم اشاره داشتيد داستانها مينيمال هستند و شايد آنقدر جاي شخصيتپردازي نباشد. اما به نظر ميرسد با توجه به شيوه روايتي معمول آن و نوع روايتش و مسائلي كه در آن مطرح ميشود، گاهي اوقات شايد مخاطب احساس ميكند يك گزارش يا مطلب اجتماعي - شايد هم دردناك- را ميخواند. چه چيزي را سعي كرديد به اينها اضافه كنيد كه اينها را به داستان تبديل كند و آن را از آن حالت گزارش اجتماعي درآورد؟
براي اين نكته بايد مشخصا به داستان مورد نظر اشاره كنيد تا من بتوانم جواب دهم چون در كل كه اعتقادم اينگونه نيست.
مثلا «يا مرگ يا پزشكي» يا همان داستان «گنجشك». اينها خب مسائل اجتماعي چالشبرانگيز جامعه ما هستند. اما اينطور كه روايت شدهاند و با توجه به اينكه شما فرصتي هم نداشتيد و داستان مينيمال بوده، به نظر ميرسد بيشتر حالت گزارش اجتماعي پيدا كرده، چون شيوه روايت شما هم در اينجا نسبت به قسمت اول متفاوت است و خيلي مستقيم صحبت ميكنيد.
به نظر من داستان مينيماليستي بايد در چارچوب اين نوع داستان بررسي شود. ما بايد بدانيم كه اصولا داستان مينيماليستي قرار است چه كند كه حالا ببينيم اين داستانها آن كار را ميكنند يا نميكنند. در داستاني كه شما ميخواهيد در مورد مسائل روزمره مردم باشد و همچنين خيلي كوتاه باشد و جنبههاي زيباييشناسانه آنچناني كه ممكن است حالا در داستانهاي بلند يا رمان آدم انتظار داشته باشد؛ قاعدتا نميتواند در اينها وجود داشته باشد. آنوقت بايد ببينيم چه ميماند از يك داستان كه بايد در داستانها باشد و نيست. البته نميدانم، باز ميگويم اين نظر منتقدها است كه اينها اصلا داستان هستند يا نيستند. من به اين چيزها اصلا فكر نكردم. از نظر من داستان بودند كه آنها را در كتاب گذاشتم و حتي داستانهاي خوبي بودند كه گذاشتم.
اما تلقي شما و خود من هم كه ممكن است همين حس را داشته باشم، چون هر دوي اين داستانهايي كه شما مثال زديد مال 10 سال پيش هستند و شايد آن موقع نوشته شده، الان كه با فاصله آدم نگاه ميكند، فكر ميكنم تحت تاثير موضوع است كه آدم به اين حال دچار ميشود، نه تحتتاثير قالب يا جنبههايي كه يك داستان را داستان ميكند. مثل اين موضوع كه جايي آشغال ميريزند، مينويسند لعنت بر پدر و مادر... اين موضوع اينقدر دستمالي و دمدستي است كه ممكن است آدم احساس كند كه اين موضوع اصلا ارزش داستان نوشتن ندارد. اين موضوعي است كه حالا مثلا يك نفر، يك گزارش در موردش بنويسد يا حالا يك يادداشت در روزنامهاي.
خب، من هم تاييد ميكنم اما ما بعضي وقتها داستاني را انتخاب ميكنيم كه مردم در حالي كه همان موضوع را ميخوانند، ذرهاي شيريني قصه شنيدن را هم تجربه كرده باشند. من چيز بيشتري از اين داستان انتظار ندارم.