مجتبی تقویزاد: از پاس دادن و لیچار از افسر نگهبان شنیدن كه بهتر بود صبح اولِ وقت، دو ساعت زل میزدم توی آینه، دم و دستگاهها را نگاه میكردم. درست كه چندش بود، اما خیلی سخت نبود. فقط چند روز اول خجالت میكشیدم.
هر كسی میآمد یك چشماش به من بود كه نگاهش میكنم یا نه. تا میرفت توی دستشویی، خودم را میزدم به كوچه علی چپ. هر وقت سرم را میچرخاندم، چشمم میخورد به خطهای خرچنگ قورباغهای كه روی دیوار مانده بود: رفیق بیكلك مادر- رحیم پوریوسفی - اعزامی از قزوین - پنجماه خدمت - ۷ /۳/۸۱. دهنِ رضاخان سرویس كه سربازی را ساخت؛ نامزدم شوهر كرد و من هنوز سربازم؛ قادر خلیلی ۵/۶/۷۸. بعد كمكم شروع كردم به زیرچشمی نگاه كردن. نه اینكه خوشم بیاید از این كار، چارهای نبود.
اولین نفری كه رفتم توی كوكش، از انجمن صنفی رانندگان رودبار معرفینامه آورده بود. میخواست راننده كامیون شود حتما. نه اینكه پرسیده باشم، نه، سبیلهاش گفت! آن شكمش كه افتاده بود روی سگك بزرگ كمربند پهنش گفت. كممانده بود، توی انگشت شستش هم انگشتر بیندازد. تا رفت توی دستشویی، سرش را این طرف و آن طرف چرخاند. گفتم جواب این یكی مثبت است. زردی زیر سبیلش داد میزد كه بله! خوب در و دیوار را وارسی كرد و زیپش را كشید پایین و پرسید: «ساعت چنده سركار؟»سرم را كه چرخاندم سمت ساعت دیواری صدای پر شدن ظرف پلاستیكی آمد: «هشت و نیم.» و نگاهش كردم. «اوه اوه، دیرم شد!» ظرف نمونه را داد دستم و به سمت خروجی سالن رفت. جیب كاپشنش باد كرده بود و دست راستش را چپانده بود تویش. زبل بود. این را وقتی با خیال جمع آمده بود جواب آزمایش را بگیرد، فهمیدم. البته كار بیخطرتری هم میتوانست بكند. آنروزها نمیدانستم، بعدتر فهمیدم: خرجش سه تا قرص ضدحاملگی بود، یا جویدن یك برگ كاربن، یا حتی كمی جوهرلیمو زیر زیپش جاساز كند و بریزد توی ظرف نمونه. جواب را كه گرفت چشمكی زد. گفتم: «داداش ساعت چنده!» لبخندی زد: «ساعت دیره سركار، ساعت دیره!» و تندی از سالن بیرون رفت.
نفر دوم پپهتر از این حرفها بود كه بتواند دست تنها كاری بكند. وقتی میرفت توی دستشویی لبش را گاز گرفته بود. تا آینه را دید انگار بادش را خالی كرده باشی، پنچر شد. گفت: «داداش دستم به دامنت. گیر داده باس عدم اعتیاد بیاری. تو تركمها. ولی میگه تا نیاری، عقد بیعقد. قربون شكل ماهت، بذار این نمونه رو بدم آزمایش.» از توی جیب كاپشنش ظرف نمونهای كپی ظرفهای آزمایشگاه درآورد.
«خالیش كن تو ظرف آزمایشگاه. اون كد داره.» دست خودم نبود. سیما هم اگر میفهمید گهگداری سیگار میكشم، میرفت و پشتسرش را هم نگاه نمیكرد. دلم سوخت. گفت دارد ترك میكند. آن روز اصلا نفهمیدم هر كس توی ظرفش چند سیسی برگ برنده داشت. همه فكر و ذكرم پیش سیما بود. چهار سال دوست بودیم. همه اهل فامیل و محل میدانستند. پدرش قشقرقی راه انداخت كه بیا و ببین! توی ۱۸ سالگی عقدش كردم. حالا پدرش گیر داده بود كه بیآبرویی بس است. دست عروست را بگیر و ببر خانه خودت! كدام خانه؟ كارم كجا بود كه خانهام باشد؟ هفت، هشت تا ظرف نمونه برداشتم و بردم خانه. آن شب، تا میتوانستم آب خوردم. جوری كه دم صبحی مثانهام داشت میتركید. چپیدم توی دستشویی و یكی یكی ظرفها را پر كردم. روز اولی ۱۰۰ هزار تومان كاسب شدم. قیافهشان تابلو بود؛ اصلا كاسب و مشتری هم را خوب پیدا میكنند. اولش سختم بود اما یاد سیما كه میافتادم سختی یادم میرفت! گفتم: «تو كه جوابت مثبته!»
چانهاش را اینطرف و آنطرف كرد: «حالا! زدی قاطیپاتی شد، مام حامله شدیم.» زد زیر خنده. مردك عملی دستم انداخته بود، اما نباید كم میآوردم: «میخوای منفی شه جوابت؟»
چشمهاش را درشت كرد و زل زد به من.
«بیست چوب!»
سر تكان داد. یكی از ظرفها را دادم دستش: «بریز تو ظرف نمونهت.»
هركاری دفعه اولش سخت است. مشتریهای بعدی خودشان آمدند و به چند ماه نكشیده خرج سور و سات عروسی جور شد. همهاش چند هفته از خدمتم مانده بود. تمام میشد و عروسی را راه میانداختم و میرفتم سر خانه زندگی، تازه اول بدبختی بود، علف كه نمیشد خورد! كلی از بچههای پایه بالا را میشناختم كه بعد از خدمت بیكار مانده بودند و خیابان متر میكردند. حیف این شغل نان و آبدار نبود؟
«سركار ساعت داری؟»
نگاهش كردم. صورت لاغری داشت و پیشانی بلندی. سیاه میزد. «بیست چوب.»
شقیقهاش را خاراند: «چی بیست چوب سركار؟ نمیخوام بخرم ساعتترو كه!»
دماغم را بالا كشیدم: «كارتو بكن بیا بیرون. ساعت رو دیوار روبهرو هست.»
چشمم را بستم. صدای پر شدن ظرف پلاستیكی آمد.