ترمینال
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 5 بدعالی 
۲۴ خرداد ۱۳۹۰ - ۲۲:۳۰ تعداد بازدیدها: ۴۷۳۵
ترمینال

فرهنگ شهبازی: زن كیفش را روی شانه‌ جابه‌جا كرد و از خط عابر پیاده گذشت. افتاد توی پیاده‌رو و سرعت قدم‌هاش را بیشتر كرد. پیاده‌رو مثل همیشه شلوغ بود. چهارراه اول را كه رد كرد پیچید توی اولین كوچه‌ فرعی. دوباره كیف را گل شانه‌ میزان كرد و از گوشه كوچه گذشت، بعد پیچید توی یكی از كوچه‌های فرعی كه بن‌بست بود. رفت تا رسید به ته كوچه، درست روبه‌روی در آبی رنگ، در فرورفتگی دیوارها.

دستی به روسریش كشید و چندتار مویش را زیر آن برد. شصتی زنگ را فشرد، بعد خودش را كشید كنار و تكیه داد به دیوار، زل زد به سركوچه. داشت با بند كیفش بازی می‌كرد كه صدای مبهمی از توی خانه شنید و به دنبال آن لنگه  در با صدای خشكی باز شد. زن برگشت سمت در و ایستاد جلوی آن. در تاریك روشن خانه، صورت استخوانی مردی پیدا شد. مرد سرش را از در بیرون آورد و تا سر كوچه را پایید: «چرا اینقدر دیر اومدی؟ مردم از خماری.. آوردیش؟»
 زن دوباره دست كشید به روسریش و كیف را از گل شانه برداشت، كمی جلوتر رفت و كیف را بین در گرفت و زیپش را باز كرد. برگشت و تند سر كوچه را سكید. از داخل كیف جعبه  كوچكی بیرون كشید و داد دست مرد. مرد نگاهی به آن انداخت و دستش را برد داخل: «از همونی كه گفتم گرفتی؟»
 زن سرش را تكان داد، دوباره سر كوچه را نگاه كرد و گفت: «آره... حالا بچه‌رو بیار.. باید زودتر برم». مرد مكثی كرد، توی چشم‌های زن نگاه كرد: « ببین... فقط سه روز... سه‌شنبه صبح برمی‌گردونیش... دفعه بعد اگه بیشتر بیاری، می‌تونی یك هفته ببریش». زن پا به پا شد: « باشه‌باشه... بگو زوتر بیاد دیگه»، بعد سرش را برد توی حیاط و صدا زد: « علی جون... مامان... بدو بیا... منم»
مرد رفت توی خانه و همین‌طور كه دور می‌شد، علی را صدا زد: «علی... بابا... بیا مامانت اومده.».
زن دستش را گذاشت روی در و بند كیفش را در مشت گرفت و چشم دوخت توی خانه. بعد دست‌هایش را بهم مالید و دوباره بند كیف را چسبید. با صدایی به سمت در برگشت. پسربچه  كوچك و لاغراندام، به آستانه  در نرسیده بود كه زن دستش را گرفت و از در خانه گذراندش. دستی به موهای مجعدش كشید و خواست راه بیفتد كه مرد دست دیگر پسرك را گرفت و رو به زن گفت: « ببین سیما.. سه‌شنبه برمی‌گرده‌ها... یادت نره‌ها... حواست هم به بچه باشه.»
زن دست پسرك را كشید و راه افتاد سمت سر كوچه، به سر كوچه كه رسید دوباره برگشت و در را نگاه كرد كه به آرامی بسته می‌شد.
با عجله می‌رفت و پسرك هم با قدم‌های تند و كوتاه پشت سرش كشیده می‌شد. سر خیابان كه رسیدند، اولین سواری با اشاره  زن ایستاد: «ترمینال جنوب».
راننده بوق كوتاهی زد و سوار شدند. روی صندلی كه نشستند، زن سرش را تكیه داد به صندلی و نفسش را بیرون داد. بعد دست كرد و از توی كیفش گوشی موبایلش را بیرون آورد و شماره گرفت: «سلام مامان.. توی راه ترمینالیم... وقتی رسیدیم زنگ می‌زنم تا وسایلم رو بفرستی... مامان فقط تورو خدا یادت نره چی گفتم بهت... تورو جون احمد به هیشكی نگو ... جون احمد گفتم... مامان باز شروع نكن... ما كه قبلا حرف زدیم... گریه نكن مامان... خودم بهت زنگ می‌زنم»
راننده از توی آینه، پشت سرش و اندكی هم زن را برانداز كرد و پیچید توی خیابان عریض و دنده را چاق كرد.

نظر ها
افزودن جدید
فروزان   |46.4.195.xxx | 2011-06-15 12:37:49 

سلام ..عالی بود آقای شهبازی..کوتاه و پر از پیام..ذره ای از بیکران درد و رنج یم زن و تلاش برای رهایی.....

آرش   |31.56.218.xxx | 2011-06-15 13:43:45 

امتیاز دادم..اما هرچی فکر کردم دیدم امتیاز واسه این نوشته کافی نیست... فکر کنم رمانِ خوبی بشه...چون درد داره...
موفق و شاد و پیروز باشید...

یسنا   |2.179.67.xxx | 2011-06-18 13:48:33 

سپاس. پاینده باشید

مریم محمدی     |91.99.67.xxx | 2011-07-31 00:19:03 

سلام اول حس کردم با یه موضوع تکراری روبروم اما در انتها غافلگیر شدم یا علی

نسرین  - ترمینال   |2.185.244.xxx | 2012-02-21 21:03:24 

سلام آقای شهبازی کوتاه ولی خیلی زیبا

نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow ترمينال