به بهانه انتشار مجموعهداستان «چهار چهارشنبه و يك كلاهگيس»
بهاره رهنما متولد 1353 اراك – ليسانس زبان و ادبيات فارسي– ليسانس حقوق قضايي و فوقليسانس ادبيات نمايشي. رهنما داستاننويسي را به صورت جدي از دورههاي آموزشي كارگاه حسين مرتضائيان آبكنار شروع كرد. داستانهاي او تاكنون در روزنامهها و مجلههايي مانند شرق، سلام، هفت منتشرشده است. داستان «شمسالعماره» از مجموعه چهار چهارشنبه و يك كلاهگيس در ژورنال «گالريا» در كشور هندوستان به زبان انگليسي ترجمه و منتشر شده است. رهنما همچنين بهعنوان يك روزنامهنگار با روزنامهها و مجلاتي مانند اعتماد ملي، شرق، كارگزاران، شهروند امروز و... همكاري مستمر داشته است.
او اين روزها در حال تمرين تئاتري از اكبر رادي با عنوان «هاملت با سالاد فصل» به كارگرداني هادي مرزبان است... بهانه اين گفتوگوي صميمانه انتشار اولين مجموعهداستان بهاره رهنما با عنوان «چهار چهارشنبه و يك كلاهگيس» است كه توسط نشر چشمه منتشر
شده است.
بهاره رهنما علاوهبر تمام اينها اهل ژستهاي رايج نيست و صداقت و مهربانياش هميشه مهمترين عامل دوستي بوده است. زماني كه فرصتي دست بدهد تا خارج از هياهوي سينما به كتابت و كتاب فكر كنيم... بهاره رهنما ستوني در اعتماد ملي داشت با عنوان فيلم ديدن كه هر شماره با يكي از چهرهها به تماشاي يك فيلم مينشست... اين بار من با او به تماشاي كتاب «چهار چهارشنبه و يك كلاهگيس» نشستم.
موضوع جالب براي من این است كه با وجود اينكه سينما از حوزه مخاطبان وسيعتري برخوردار است و ادبيات همانطور كه ميدانيد در كشور ما چنان مخاطبي نسبت به سينما ندارد و شما مخاطب خودتان را در سينما و تئاتر داريد اين ميل به نوشتن داستان كجا و به واسطه چه نگرش و ايدهاي در شما شكل ميگيرد؟
به نظر من بخش عمده اين خواست به درون انسان برميگردد. يعني شما درون خودتان را كه روي كاغذ ميآوريد خيلي بهتر ميتوانيد توضيح بدهيد تا زماني كه بازي ميكنيد. در اين حالت شما محدوديد و انتخاب شده، از طرفي به نظر من شغل بازيگري در ايران شغل فاعلي نيست اما نويسندگي در تمام دنيا بهعنوان يك شغل فاعل محسوب ميشود. به نوعي نويسنده خداي ماجرايي است كه خلق ميكند. اما در بازيگري حتي در شكل مولفش – كه من به شدت به اين موضوع «بازيگر مولف» اعتقاد دارم – باز هم شما خالق اتفاقي كه در بازي ميافتد نيستي و اصولا در كنارش چيزهاي ديگري هم هست. ادبيات به نظر من هنر فرديتري است. قائم به فرد است. شايد براي آدمهاي خودخواه جالبتر باشد.
داستانهاي شما اصولا داستانهايي ساده با طرح و پيرنگهايي ساده هستند... چيزي كه بيشتر در داستانهاي شما مورد توجه قرار گرفته به نوعي رساندن پيام داستان از طريق رسانهاي كردن زبان است. اگرچه خود من با اين موضوع شايد كنار نيايم و به زبان به اين ديد كاملا رسانهاي خوشبين نباشم ولي به هر صورت فكر ميكنم ما حق نداريم خواست و سليقه خود را به متني كه ميخوانيم تحميل كنيم. پس، از باز كردن اين موضوع ميگذرم.. با توجه به شناختي كه من از شما دارم فكر ميكنم اين داستانها دور از شخصيت شما نبودند، خيلي پيچيده نيستند، ساده هستند و با يك مرور و كمي گوش دادن ميشود به حرف شما و داستانهايتان رسيد...
من در اين لحظه كه دارم با شما صحبت ميكنم هنوز درگير مساله فرم بهعنوان يك مساله اصلي و اساسي نيستم. به عبارتي هرگز سعي نداشتم حتي بهخاطر اداهاي رايج و موجود نويسنده فرمگرايي باشم. شايد خيلي تابع اين مد نباشم. مثلا در همين پنج، شش سال پيش در سينماي ما مد شده بود كه همه بازيگرها يخ بازي ميكردند. منتقدان هم شروع كردند به تحسين كردن. اما كمي كه گذشت همه فهميدند كه كدام نقشها را ميشود باور كرد و كدام نقشها را نه. به نظر من اين رويكردها به فرم و...بايد از شكل ادا و مد خارج شود و آن وقت است كه مخاطب ميتواند با آن ارتباط برقرار كند. اشاره شما به سادگي كارهاي من و نزديكياش با شخصيت من، كاملا اشاره درستي بود. روايتهاي من از پيرامونم روايتهاي سادهاي است. مثل همه انسانهاي ديگر پيچيدگيهاي انساني مربوط به خودم را دارم اما نميخواهم آدمها را گول بزنم. ساده برخورد ميكنم، ساده روايت ميكنم، ساده و روراست و مستقيم حرفم را ميزنم. اين شكل خودم است كه بيترديد در نوشتن من هم تاثير داشته و من هرگز نتوانستم از اين نوع نگاه عقبنشيني كنم. به هر صورت همه اين چيزها بهاره رهنما را تشكيل ميدهد. شايد من هنوز غير از اين روش روشي براي روايت زندگي بلد نيستم.
به كتاب شما برميگردم. اولين چيزي كه در برخورد با كتاب شما من را به خودش جلب ميكند طرح روي جلدي است كه آقاي رستمي زده است. تصوير يك فنجان چاي يا قهوه داغ صورتي با قلبهايي روي فنجان و گوشي با ته رنگ قرمز. برايم جالب بود. حتي اين طرح هم به بهاره رهنما شبيه بود. طرح زنانهاي بود. انگار ميخواست بگويد كه زنها چيز زيادي نميخواهند. فقط كمي فرصت شنيده شدن...
درست است. خودم واقعا اين طرح را دوست داشتم و از ابتدا هم خيلي برايم مهم بود كه بدانم سرنوشت طرح كتاب به كجا خواهد انجاميد. خب به هر حال من آقاي رستمي را ميشناسم و با هم آشنايي داريم. از طرفي چون اين اولين كتابم بود و اصولا من به ناشر معرفي شدم و هيچ امتيازي به خاطر بهاره رهنما بودنم نه دريافت كردم و نه از ديد خودم هم بايد دريافت ميكردم. قطعا بهاره رهنما بودن من در فروش اين كتاب موثر است. اما درباره چاپ كتابم و حتي در مراحل مختلف چاپ من هم مانند بسياري از كساني بودم كه كتابشان را براي اولين بار به نشر بزرگي مثل چشمه ميدهند. من هم طبعا خيلي تابع و حرفگوشكن بودم. برخورد من با ناشر خيلي دانشجويي بود و خارج از هويت ديگر من در سينما و... و به نظر من درستش هم همين است ولي طرح جلد تنها چيزي بود كه دلم ميخواست دربارهاش حرف بزنم يا همانطور كه گفتم بدانم در چه مرحلهاي است و از مدتي پيش از آقاي رستمي تقاضا كرده بودم داستانها را بخوانند. از طريق نشر مجموعه را برايشان فرستاديم. موضوع جالبش اينجا بود كه همزمان شد با موضوع انتخابات و من و آقاي رستمي چندجا با هم برنامه داشتيم. چون به هر صورت شما ميدانيد و من را هم از نزديك و هم بهعنوان همكار ميشناسيد من اصولا (بر خلاف تصور همه) با تصويري كه روي پرده سينما يا سالن تئاتر از من ديده ميشود خيلي متفاوت هستم. از لحاظ شخصيتي و كاري. من اصلا شبيه نقشهايم نيستم. ارتباطي كه در آن برنامههاي انتخابات بين من و آقاي رستمي پيش آمد خيلي خوب، مفيد و به نظرم موثر بود و اتفاق جالب اين بود كه اولين باري كه اين طرح جلد را به من نشان دادند گفتم اين طرح شبيه خودم است! رنگ و لعاب و شلوغي و... همه اينها مثل خودم بود. اصلا اينكه يك كتاب داستان با جلد بنفش چاپ ميشود براي من جالب است. به هر صورت مخاطب من ميداند كه اين كتاب، كتاب يك بازيگر است. يعني از من تصويري در ذهن مخاطب وجود دارد. از نويسنده ديگر مخاطب تصويري در ذهن ندارد. به همين دليل به نظر من اجراي طرح جلد اين كتاب خيلي سختتر از كتابي بود كه نويسندهاش ناشناس است.
از اين گوشهاي داغ حرفي نزديد...اين نياز به شنيده شدن در روح اكثر داستانهاي شما وجود دارد.... حتي ميتوانم با مصداق به شما بگويم در اكثر داستانهاي شما «من» يا «او»ي داستان شما با كلي حرف براي زدن تنها ميماند و در نهايت اكثر داستانهاي مجموعه شخصيت اصلي داستان بهعنوان مثال با «لاك قرمز»، «يك كيف زنانه»، «اجاره خانه عقبافتاده» و... تنها ميماند...
واقعا اين نگاه شما براي من جذاب است. اشاره بسيار خوبي كرديد. من به اين عميقي به اين مساله فكر نكرده بودم. اما صادقانه بايد بگويم بله! اين ميل به شنيده شدن خواست من است. اصلا شايد يكي از دلايلي که اين مجموعه را به مادربزرگم تقديم كردم همين بود. او اولين كسي بود كه مرا به گفتن تشويق كرد. يعني براي من داستان ميگفت و گاهي اوقات هم به من ميگفت اين داستان را حالا تو تعريف كن يا تو ادامه بده. به هر صورت اين حس وجود دارد و آن هم به صورت يك حس هميشگي. من به علت پستي و بلنديهايي كه در چند سال اخير مثل هر آدم ديگري داشتهام نيازمند به اين گوش شنوا بودهام كه البته خيلي هم اين گوشها زياد نيستند. واقعا بازيگري به عقيده من شغل تراژيكي است. آنقدر تصوير من و همكاران من در سطح شهر وجود دارد كه ما حتي گاهي واقعا با دكتر روانكاومان هم نميتوانيم به راحتي حرف بزنيم.
تنها داستاني كه من فكر ميكنم كمي نسبت به بقيه از حال و هواي متفاوتي برخوردار بود داستان «تصميم» بود، درست است؟
كاملا درست است. ببينيد داستان «تصميم» يكي از داستانهاي قديمي اين مجموعه است. همانطور كه ديديد همه داستانهاي من تاريخ دارند به جز يكي، دو مورد كه تاريخ آنها را نميدانم و در دفتر من هم تاريخ نداشتند و دلم نميخواست تاريخ احتمالي داشته باشند. فكر ميكنم تاريخداشتن يك داستان براي يك مخاطب حرفهاي ميتواند كمك خوبي باشد براي درك بهتر از داستان. داستان «تصميم» مربوط ميشود به بيست و دو سالگي من. خب آن زمان فكر ميكردم يك جهان پرزرق و برق و زيبايي منتظر من است كه تشريففرما و با قدمهايم روي فرش قرمز وارد جهان بشوم. اين جهان پر از شور و شوق و انرژي تمام دنياي من بود. اتفاقا بازنويسي اين داستان هم در يكي از روزهاي خوب من شكل گرفت چون واقعا ميخواستم آن انرژي و رها بودن را از اين داستان نگيرم. شايد تفاوتش با داستانهاي ديگر اين مجموعه همين باشد. چون ديگر مثل آن روزها آدم خوشحالي نيستم. واقعا دقت شما در درك داستانها برايم جذاب است چون واقعا همينطور است. در اين داستان فقط انرژي و شادي وجود دارد و در باقي داستانها آنچه هست خستگي است.
شما اكثر داستانهاي مجموعهتان من راوي است. چرا؟
من اين راوي من را دوست دارم. در رماني كه در حال نوشتنش هستم هم واقعا مرا خيلي اذيت كرد و هميشه برايم جذاب است. يك نوع روايت ديگر هم كه من خيلي دوست دارم و در ايران خيلي مهجور است راوي دوم شخص است كه در اولين داستانم به كار رفته است. نميدانم واقعا دليلش چيست. اما شايد ناخودآگاه به همان ميل شنيده شدن يا درد دل برگردد.
فارغ از حاشيهاي كه ناشر بر كتاب شما در باب معرفي نوشته است و اشارهاي به جهان زنانه داستانهاي شما دارد خود شما در برابر اين تفكر در داستانهايتان چه نظري داريد؟
چيزي كه لازم ميدانم بگويم اين است كه من با بروز هرگونه ادا و رفتار و... زنگرايانهاي جنگيدهام و در برابر دوستان بسيار اندك زن اكثر دوستانم را جامعه مردان تشكيل ميدهند. يا دوستان پيمان (قاسمخاني) هستند يا دوستان پدر يا دوستان داييهاي من هستند. نسبت به جمعهاي زنانه خيلي پرهيز دارم و اصولا با زنها خيلي سخت ميتوانم ارتباط برقرار كنم. نكته جالب اينجا است كه با اين نوع رفتار من، داستانهايم به شدت داستانهايي هستند مدافع حقوق زن و... واقعا اين تضاد براي من جالب است ولي واقعيت اين است كه در جامعه ما زن از نظر عاطفي متوجه خطرهاي بيشتري است و من مسلما دوست دارم از زن در اين زمينه دفاع كنم. من فكر ميكنم واقعا خداوند عشق را براي زن آفريده است.
ببخشيد ولي من فكر ميكنم اين داستانها خيلي به هم شبيه هستند و اين يكي از نقدهاي من به اين كتاب است...حداقل تم داستانهاي بسيار به هم نزديك است و شايد اين نزديكي در لحن زبان داستانها و حال و هوايشان تكميل ميشود.
بله ممكن است خيلي از اين چيزها نزديك هم باشد ولي من فكر ميكنم در خيلي چيزها هم تفاوتهاي اساسي با هم دارند. شايد سبكشان با هم فرق ميكند. مثلا «اسب» و «روبهرو» خيلي با داستانهاي ديگر فرق ميكنند.
مثلا داستان شمسالعماره...
داستان شمسالعماره را كه ميدانم شما دوست نداريد. در يك ژورنال انگليسيزبان منتشر شد و اصلا مربوط بود به موضوع نوروز، كه ميخواستند از يك نويسنده زن ايراني درباره نوروز داستاني منتشر كنند كه داستان من براي انتشار در آن ژورنال انتخاب شد. به هر صورت داستاني بود كه بايد خصوصيت ايراني در آن وجود ميداشت. شمسالعمارهاي كه شما دوست نداريد جزو آن داستانها است كه براي من خيلي جنبه شخصي دارد. شايد مثلا «بزك زانتياي سياه» يا «ماما عاشق لاك قرمز بود» اينها خيلي داستانهاي شخصي نيستند.
شخصيتهاي داستانهايتان كجا و چگونه ساخته ميشوند؟ اينجا ديگر فكر ميكنم بازيگري به كمكتان ميآيد.
شايد تاثيري كه در ابتداي گفتوگو شما به آن اشاره كرديد واقعا اينجا اتفاق ميافتد. وقتي كه ميخواهم شخصيتي بسازم دقيقا مثل بازيگري به نمونههايي كه ديدهام فكر ميكنم شايد نويسندههاي ديگري كه كار تصويري نميكنند كمتر اينطور باشند. مثلا در داستان «بزکزانتياي سياه» دقيقا شخصيت اول من يك مرد است و من اين مرد را از مردي كه نزديك من بود و ميشناختمش ايده گرفتم.