دكتر محمدحسن لطفی :آنچه میخوانید یادداشتی است از مرحوم دكتر محمدحسن لطفی، ازجمله وكلای نامدار دادگستری ایران كه برای نخستین بار همكار ارجمند ما آقای دكتر ابوالقاسم تفضلی در كتاب جدید خود تحتعنوان «سرگذشتی پیش نوشته» منتشر كرده است. دكتر محمدحسن لطفی در ۱۲۹۸ در تبریز به دنیا آمد. در ۱۳۱۷ وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و سپس با استفاده از بورس تحصیلی به استانبول رفت و در دانشگاه بوتینگن به اخذ درجه دکتری نائل شد.
در آن زمان دولت تركیه به یك صد دانشجوی ایرانی بورس داد و مرحوم دکتر محمدحسن لطفی هم كه از نخستین «بورسیه»های خوشبخت بود که همراه این عده به استانبول رفت.
قصد تحصیل در استانبول نداشتم
چنانچه پیشتر اشاره كردم من به هیچوجه قصد اقامت و تحصیل در استانبول را نداشتم. با این همه برای حفظ ظاهر در قسمت دكترای دانشكده حقوق اسمنویسی كردم، ولی در ظرف شش ماه اقامت دراستانبول بیش از حداكثر ۱۰ جلسه در كلاسهای درس شركت نكردم، و حتی یك جلد كتاب حقوق نخواندم؛ و در اینجا نیز به سائقه اشتیاق شدید به سفر اروپا و جنون جوانی قسمت اعظم وقت خود را صرف این میكردم كه روزنه امیدی بیابم و راه پاریس را در پیش گیرم و بقیه اوقات را به تماشای زیباییهای وصفناپذیر شهر استانبول و اطراف آن میگذراندم.
یك اتفاق معجزهآسا
در اینجا نیز اتفاقی باورنكردنی كه به معجزه میمانست به یاریم رسید. روزی دوستی كه بسیاربسیار سپاسگزارش هستم (و شاید مایل نباشد نامش رادر اینجا ببرم و همین قدر میگویم كه امروز یكی از پزشكان محترم تهران است) مرا با جوانی ایرانی به نام «حسام وزیری» آشنا كرد و در اثنای صحبت معلوم شد مراد از این آشنایی این است كه «حسام وزیری» به من پیشنهاد كند بهعنوان «بورسیه» وقفیه هومبولد (HUMBOLT) واقع در برلن برای ادامه تحصیل و گذراندن دوره دكترا به آنجا بروم.
تفضلی عزیز، حكایتی كه در اینجا مینویسم ازحیث قرابت هیچ كمتر از داستانهای هزار و یك شب نیست، و اگر خود شما شخصا شاهد این رویداد نبودید جرات نمیكردم این سرگذشت را با شما درمیان بنهم. به یاد دارید كه شبی در استانبول در پانسیون «حزب جمهوریخواه خلق تركیه»، آنجا كه بیشتر دانشجویان ایرانی زندگی میكردند، شما را به گوشه خلوتی بردم و به شما گفتم كه چنین پیشنهادی از طرف آلمانیها به من شده است، و به شما پیشنهادكردم اجازه بدهید از آلمانیها خواهش كنم كه شما رانیز بهعنوان بورسیه «وقفیه هومبولد» همراه من به آلمان بفرستند. شما پیشنهاد مرا ـ نمیدانم به چه علت ـ رد كردید. ولی قول دادی روزی كه من از استانبول با راهآهن به سوی آلمان حركت میكنم طوری حلقه دوستان ما را سرگرم كنید كه متوجه غیبت من در آن روز نباشند. پس از شما همین پیشنهاد را به «حمیدمنطقی» كردم و او نیز نپذیرفت و چند روز بعدآلمانیها آقای «مرتضی نامدار» را (كه گویا اكنون درآمریكا به سر میبرد) بهعنوان بورسیه دوم انتخاب كردند.
تحصیل با پول وقف
كوتاه سخن، من بدینترتیب در زمره طلاب باپول وقف درآمدم، و راه كشور آلمان را در پیش گرفتم، ولی مقصودم ماندن در آلمان نبود بلكه میخواستم از آنجا راهی به سوی فرانسه بیابم. به محض رسیدن به خاك اتریش كه در آن زمان جزو كشور آلمان بود مهمانداری برای من و آقای «نامدار» معین شد و او ما را دو هفته در شهر وین، و دو هفته در شهر زیبای «زالسبورگ» نگاه داشت و جاهای دیدنی را به ما نشان داد. پس از آن به ما گفت وظیفه من نسبت به شما تمام شده است و شما اكنون به هرشهری كه میخواهید بروید و تحصیل كنید.
آقای «نامدار» اندكی آلمانی میدانست ولی من مجبور بودم این زبان تازه را از الفبا آغاز كنم و هنگامی كه این موضوع را با مهماندار در میان نهادم واز او پرسیدم كه به عقیده او كدام شهر برای آموختن زبان آلمانی مناسبتر است او گفت كه فصیحترین زبان آلمانی را مردمان شهر «هانور» حرف میزنند و بهتر آن است كه شما هر دو نخست به آن شهر برویدو پس از آموختن زبان هر دانشگاهی را كه مایل باشید برای تحصیل انتخاب كنید.
در اینجا باید بهعنوان جمله معترضه عرض كنم كه من هیچ تردید نداشتم در این كه تركها و آلمانیها دلشان به حال من نسوخته بود، و این همه خرج را به علت بشردوستی برای ادامه تحصیل من نمیكردند بلكه امیدوار بودند در آینده از وجود من برای نیات خود استفاده كنند. ولی نیت آنها فرقی به حال من نمیكرد. من هدفی داشتم و از هر پیشامد مساعدی حداكثر استفاده را میكردم. آلمانیها دو سال بعد چنان شكست خوردند كه همه نیات قبلی خود را فراموش كردند، و تركها هم از مهمان نمك به حرامی مثل من انتظاری نمیتوانستند داشته باشند.
در هانوفر ویران شده
وقتی كه به «هانوفر» رسیدم دستكم نصف شهر به كلی ویران بود، و هر روز و هر شب، مخصوصا شبها، هواپیماهای متفقین شهر را بمباران میكردند. من در خانهای كه از ده آپارتمان تشكیل مییافت اتاقی پیدا كردم. از طرف «موقوفه هومبولد» هر ماه دویست مارك به من پرداخت میشد كه كاملا كافی بود. چهار ماه را به آموختن زبان آلمانی گذراندم و پس از آن برای ادامه تحصیل به شهر «گوتینگن» رفتم. این را هم عرض كنم كه علت این كه مدت چهار ماه برای آموختن زبان آلمانی كفایت كرد این بود كه هر روز بیاستثنا، حتی روزهای یكشنبه كه تعطیل عمومی بود، از معلمی كه علاوهبر زبان آلمانی اندكی هم فرانسه میدانست درس میگرفتم.
تقریبا هر شب به علت بمباران دستكم سه یا چهار ساعت در زیرزمین ساختمانی كه در آن ساكن بودم همراه ۱۰ خانواده ساكن ساختمان به سر میبردم، و چون در آن زمان خارجی در شهرهای آلمان بسیارنادر بود در تمامی این چند ساعت ساكنان خانه به گردمن جمع شدند و دائم سوالاتی از هر قبیل از من میكردند و من مجبور بودم جواب بدهم و در این ضمن آنها غلطهای مرا تصحیح میكردند وبدین سان پس از چهار ماه من آنقدر آلمانی آموختم كه توانستم نهتنها سر كلاسها بلكه در سمینارها هم حاضر شوم و در بحثها شركت كنم.
آماده ساختن پایاننامه دكترا بیش از یكسالونیم طول كشید. ولی چند روزی پس از آنكه پایاننامهام پذیرفته شد، و قرار شد جلسهای برای امتحان شفاهی معین شود شهر «گوتینگن» سقوط كرد و به اشغال ارتش انگلیس درآمد و همه شیرازهها ازهم گسیخت.
دانشگاه تعطیل شد، و حقوق ماهیانه من هم قطع شد. از آن به بعد با وجه مختصری كه ذخیره كرده بودم فقط میتوانستم كرایه اتاقم را بپردازم و اگر پولی برای خریدن جیره ماهیانه كه به وسیله «كوپن» به هر فردی تعلق میگرفت نداشتم و از روی ناچاری كوپن شكر و كره و سیگارم را با نان خالی و غالبا نان بیات معاوضه میكردم، و با همین نان و آب زندگی میكردم.
دو خانم افسر انگلیسی
تصادفاتی كه پس از آن روی دادند به قدری غریبند كه از نوشتن شان تقریبا شرم دارم. شاید سه هفته از تاریخ اشغال شهر توسط ارتش انگلیس گذشته بود كه روزی به من خبر دادند كه دو خانم افسر انگلیسی میخواهند مرا ملاقات كنند. البته این خبر برای من بسیار ترسآور بود. ولی چارهای جز پذیرفتن خانمها نداشتم. دو خانم نسبتا مسن كه اونیفورم ارتش انگلیس به تن داشتند (و گویا متعلق به صلیب احمر انگلیس بودند) در حالی كه بسته كارتنی بزرگ با خود حمل میكردند وارد اتاقم شدند، و خلاصه حرفشان این بود كه اطلاع یافتیم شما كه ایرانی هستید در این شهر تك و تنها زندگی میكنید، و چون كشور شما جزو متفقین ماست، آمدهایم به شما كمك كنیم، و اگر مایل باشید وسیله بازگشت شما را به ایران فراهم سازیم. فعلا این بسته را (كه حاوی كنسرو گوشت و چربی و شكلات و سیگار و سایر مواد غذایی بود) بگیرید و بگویید كه چه كمكی از ما انتظار دارید.
گفتم كه پایاننامه دكترای من پذیرفته شده است و تا دانشگاه باز نشود و امتحان شفاهی را ندهم و دیپلم دكترا را نگیرم نمیخواهم به ایران بازگردم. فیالمجلس نامهای نوشتند و مرا به كمیته امدادی كه برای یاری رساندن به خارجیان سرگردان تشكیل یافته بود معرفی كردند، و قرار شد من هر هفته به آن جامراجعه كنم و مواد غذایی لازم برای یك هفته غذابدون پرداخت پول از آن جا بگیرم. بدین ترتیب مساله معاش روزانه من دستكم برای چند ماه حل شد.
تدریس فارسی
چهار ماه پس از اشغال شهر و خاتمه جنگ، دانشگاه باز شد و بیفاصله به تقاضای من جلسهای برای امتحان شفاهی معین شد. در پایان جلسه امتحان برحسب تصادف رئیس دانشكده ادبیات برای ملاقات یكی از استادانی كه از ممتحنین من بودند به جلسه آمد، و استادان حاضر مرا به او معرفی كردند واز اظهار لطف در حق من كه در چنان روزهای سختی در آلمان مشغول تحصیل بودهام دریغ نورزیدند. رئیس دانشكده ادبیات به من گفت ما به دستیاری برای آقای پروفسور اشپولر (Spuler ) كه فارسی تدریس میكند نیاز داریم. آیا حاضری این سمت را قبول كنی؟ بدیهی است كه جواب من مثبت بود، وگرچه حقالزحمهای كه به من تعلق میگرفت حقیقتا مبلغ ناچیزی بود، ولی چون وظیفه و گرفتاری من دراین شغل هر هفته بیش از سه یا چهار ساعت وقت نمیگرفت، این امكان برایم پیدا شد كه لااقل دو سال دیگر در آلمان بمانم و با زندگی آلمانیها و ادبیات آلمانی آشنا شوم. در حالی كه تا آن وقت به علت گرفتاری پایاننامه و آمادگی برای امتحان شفاهی كوچكترین فرصتی برای این كار نداشتم... در آخر سال ۱۳۲۷ به ایران بازگشتم.»