تازه‌ها :
قبلی بعدی
پاورقی ـ ۳۰
حمله به خانه مصدق
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
۱۵ شهریور ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۸ تعداد بازدیدها: ۱۹۷۷
حمله به خانه مصدق

در مناطقی چون مخبرالدوله، بهارستان، توپخانه، پامنار و... عده‌ای هنوز مقاومت می‌كردند، كودتاگران دست‌بردار نبودند و می‌خواستند قدرت‌شان را كه لحظه به لحظه زیادتر می‌شد، به رخ مردم بكشانند. درست در همین زمان بود كه پدرم تك و تنها به خانه برگشت، در چهره‌اش نگرانی و بلاتكلیفی موج می‌زد.


وقتی از پدر پرسیدم: «چه خبر؟» جواب داد: «آیت‌الله كاشانی سكوت اختیار كرده‌اند. ما هم هرچه منتظر ماندیم تا بلكه چیزی بگوید، نگفت، به ناچار هر كس به خانه خودش برگشت.» پدر می‌گفت: تا فردا حتما معلوم می‌شود كه كدام طرف پیروز خواهد شد!
از تمام نقاط شهر، صدای شلیك گلوله به گوش می‌رسید. پدر و مادرها نمی‌گذاشتند بچه‌ها به كوچه و خیابان بروند، درست مثل مادر من كه از صبح نگذاشته بود هیچ‌یك از ما از خانه بیرون برویم.
خطر دیگری كه در این لحظه‌ها، جان بچه‌ها را تهدید می‌كرد، هجوم طرفداران شاه به كسانی بود كه در كوچه پس كوچه‌ها در حال فرار بودند. حالا دیگر كودتاگران جلو خانه مصدق ازدحام كرده بودند و صدای شلیك گلوله‌ها، رساتر از هر كسی، به گوش مصدق و وزرای هراسانش می‌رسید.
سر و صدای اراذل و اوباش سبب شد تا چند نظامی به طرف خانه مصدق تیراندازی كنند. همه به رادیو گوش می‌دادند. وقتی هم كه زاهدی از طریق رادیو برای مردم پیام می‌فرستاد، صدای «زنده‌باد شاه» عده زیادی شنیده می‌شد. این دیگر آخر كار بود. بلافاصله بعد از زاهدی چند دست‌نشانده دربار به مناسبت پیروزی، پیام‌های كوتاهی فرستادند و با این كار شغل و مقام آینده خود را تثبیت كردند.
از نخستین لحظه‌های آغاز كودتا، تنها مقاومت قابل توجه، توسط چند مسوول نظامی و محافظ متعصب، صورت گرفته بود كه وظیفه نگهبانی از خانه مصدق را برعهده داشتند.
زاهدی یك بار دیگر از رادیو پیامی فرستاد مبنی‌بر اینكه همه جا به اشغال كودتاگران درآمده است. كارخانه‌ها، اداره‌ها، وزارتخانه‌ها و ستاد ارتش و جاهای دیگر. تنها خانه مصدق بود كه هنوز به تصرف آنها در نیامده بود و زاهدی هم در پیام خود تاكید می‌كرد كه فقط خانه دكتر مصدق مانده است.
التهاب و اضطراب همه جا را فرا گرفته بود؛ وزرایی كه با مصدق همراه بودند، قدرت تصمیم‌گیری خود را از دست داده بودند و نمی‌دانستند چكار كنند. حتی یكی از وزیران پیشنهاد كرده بود كه بهتر است آنها دسته‌جمعی خودكشی كنند. مصدق هم كه به حال غش افتاده بود، فریاد می‌زد و می‌گفت: «همه بروید. من می‌مانم تا شهید شوم!»
یكی از وزیران به مصدق پیشنهاد فرار داد، اما مصدق قبول نكرد. وزیر دیگر هم برای اینكه مصدق را راضی به فرار كند، اسلحه‌ای بر شقیقه خود گذاشت و گفت: «اگر نخواهید فرار كنید، من خودم را می‌كشم!»
مصدق به  ناچار قبول كرد. آن وقت نردبانی آوردند و مصدق و وزیرانش از پشت خانه بیرون رفتند و مخفیانه فرار كردند. در همین هنگام بود كه تانك‌ها، صفوف محافظان خانه را در هم شكستند و طرفداران شاه به پشت در خانه رسیدند.
شعبان بی‌مخ، تپانچه‌ای در دست داشت و با شدت بر در خانه مصدق می‌كوبید؛ او هم قصد داشت، مصدق را بكشد.
شعبان بی‌مخ در آن سال‌ها لات ولگردی بود كه آه در بساط نداشت و زندگی خود را به سختی اداره می‌كرد. او با آن چهره غلط‌اندازش، علاوه بر ایجاد درگیری و زد و خورد در مكان‌های مختلف شهر، در بذله‌گویی و مسخرگی هم ید طولایی داشت و همین امر سبب می‌شد تا از طریق شركت در برخی محافل ناجور، بتواند پول سیاهی به كف آورد و شكم خود را سیر كند.
همزمان با اوج‌گیری نهضت ملی، وقتی شعبان بی‌مخ دید كه همه مردم به حمایت از نهضت برخاسته‌اند، او نیز طرفدار مصدق شد، اما بعدها كه نهضت ملی ضعیف شده، به طرفداری از شاه پرداخت و حتی بدنش را هم با تصاویر خانواده سلطنتی خالكوبی كرد.
آن روز شعبان بی‌مخ هرچه سر و صدا كرد، از مصدق خبری نبود. سپس كودتاگران به خانه مصدق حمله كردند و به محض ورود دست به خرابكاری زدند؛ هر چیزی را كه دست‌شان می‌رسید، برمی‌داشتند و حتی خانه پسران مصدق نیز كه مجاور خانه پدرشان بود آن روز تاراج شد. بیشتر غارتگران هم افسران و درجه‌داران گارد سلطنتی بودند كه اغلب‌شان لباس غیرنظامی به تن داشتند. آنها حتی كاشی‌های ساختمان و سیم‌های برق خانه ۱۰۹ كاخ را هم كندند و به‌عنوان غنیمت جنگی به خانه‌هایشان بردند.
ساعتی بعد خیابان پر شده بود از كسانی كه پایه میزی، پرده، چراغی، تكه قالیچه‌ای یا كتابی زیر بغل زده بودند و به خانه می‌رفتند؛ و این چپاول وحشیانه تا شب ادامه داشت.
در همان لحظه‌ها مصدق بر صندلی عقب اتومبیلی تكیه زده بود و از صحنه آن آشوب و اغتشاش بیرون می‌رفت. حالا هواداران مصدق به خانه‌هایشان پناه برده بودند و گریه می‌كردند. روزنامه‌های صبح كه اخبار كودتا را چاپ كرده بودند، اكنون در سطح خیابان‌های شهر دست به دست می‌گشتند.
نظر ها
افزودن جدید
بيرانوند   |77.237.179.xxx | 2010-09-25 09:46:07 

واقعا مصدق خوب بود.مرسي از دكتر جاسبي

صمدي   |77.237.179.xxx | 2010-09-25 09:46:53 

مي خواستم بدونم دكتر جاسبي مكه مكرمه رفتند.

نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >

اخبار مرتبط

صفحه نخست arrow آرﺷﯿﻮ بخشهای خبری arrow آرشیو یادداشت ها