گرمای تهران همچون تابستانهای گذشته غیرقابل تحمل بود و مردم برای در امان ماندن از گرما به باغ عمومی ونك میرفتند؛ هنگام صبح؛ سماور، وسایل چای، قلیان و ناهار را برمیداشتند و ساعاتی در آن فضای سبز ضمن تفرج و تفریح به روزهای گذشته فكر میكردند.
پدر نیز یك بار ما را به شهر ری برد؛ به زیارت حرم حضرت عبدالعظیم(ع)، با اتوبوسی كه قدیمی بود و با هندل روشن میشد. آن روزها رفت و آمدهای مردم به نقاط دور و نزدیك كشور غالبا با پای پیاده یا دوچرخه و یا با استفاده از درشكهها و اتوبوسهای هندلی قدیمی انجام میشد.
سفر و زیارت حضرت عبدالعظیم نیز همچون زیارتهای دیگر آن دوران، آداب و مقدمات خاصی داشت كه از روزها قبل باید برای آن مقدمهچینی میشد. معمولا صبح زود از تهران به راه میافتادیم؛ آنوقت پیادهها یا آنها كه با الاغ و درشكه سفر میكردند؛ در حالی كه از هر دری با هم حرف میزدند، تفریحكنان راه میپیمودند و نزدیك ظهر در یكی از باغهای حضرت عبدالعظیم مثل باغ «لقای شاه عبدالعظیم» و یا یكی از صحنهای حرم اتراق میكردند و غبار خستگی را از خود میزدودند. هر دسته و گروه، روز را با میل خود و البته با زیارت به پایان میرساندند و عصر راه بازگشت را در پیش میگرفتند.
در یك كیلومتری دروازه حضرت عبدالعظیم، مشرف به قبرستان چهارده معصوم، آبانباری بود به نام «قاسمخان» كه آب خنكی داشت و بیشتر زایرین مدتی از وقت خود را در آنجا میگذراندند. نرسیده به سه راه كارخانه سیمان هم قناتی بود كه به آن متكا میگفتند. این قنات آب بسیاری داشت و مردم در آن آبتنی و شنا میكردند.
مردم به حضرت عبدالعظیم (ع) بابالحوائج و «سیدالكریم» میگفتند و معتقد بودند كه هیچ نیازمندی بدون گرفتن حاجت و خواستهاش از درگاه او باز نمیگردد؛ همچنین، طبق روایات، زیارت مرقد او را در ری، مثل زیارت آرامگاه حضرت امام حسین(ع) در كربلا میپنداشتند و نذرهایی مثل؛ نان شیرینی، نان و ماست و خرما و پرداخت پول به مستحق و تقبل خرج راه زایر بیبضاعت، پیاده طی كردن مسیر و احیا در حرم را برای گرفتن مراد انجام میدادند.
ازجمله نذرهایی كه اكثریت مردم به آن اعتقاد بسیاری داشتند و ادای آن را معادل پذیرفتهشدن حاجت خود میپنداشتند، این بود كه چهل صبح جمعه با پای پیاده به زیارت حضرت عبدالعظیم بروند؛ حضرت عبدالعظیم (ع) از چهار پشت به امام حسن مجتبی (ع) میرسد. او كه از عابدان و زاهدان زمان خود بوده، از ستم خلیفه عصر متواری میشود، به ری میرسد و خود را در باغی (كه محل دفن اوست) پنهان میكند، ولی جاسوسان پناهگاهش را به خلیفه اطلاع میدهند. آنگاه ماموران، طاق سرداب را بر سرش میكوبند و او را به شهادت میرسانند. بعدها در آن محل بقعهای برای زیارت ساخته میشود.
دوباره روزها به مغازه پدر میرفتم. پدر و برادرانم به سختی مشغول كار میشدند. من نیز كار كرده یا نكرده، دم غروب خسته و كوفته به خانه برمیگشتم. مادر گاهی اعتراض میكرد و به پدرم میگفت: «چرا عبدالله را به مغازه میبری، او كه به جز كثیف كردن لباسهایش كار دیگری نمیكند!»
با این همه، من همچنان در مغازه پدر مشغول به كار بودم و تهران همچنان در التهاب مسائل سیاسی روز میسوخت.
بیش از یك سال از آن روزها گذشت. من با برادرانم از خانه بیرون رفتم، آسمان تهران دلتنگ بود و بغض، كوچهها را به خویش میخواند و دلتنگی بر تهران سایه افكنده بود. آن روز عدهای از مردم شهر، از میدان بارفروشان، سید بزاز، سرپولك، شوش و محلههای دیگر به راه افتاده و در پامنار، جلوی خانه آیتالله كاشانی جمع شده بودند. بیشترشان كفن پوشیده، جان بر كف و در حالی كه شعار میدادند، منتظر اشاره آیتالله كاشانی بودند؛ این دسته، همانهایی بودند كه در سیام تیرماه سال قبل هم، كفن پوشیده و علیه قوام- نخستوزیر وقت- قیام كرده بودند، اما هرچه شعار میدادند، آیتالله كاشانی از خانه بیرون نمیآمد. بعد از ۳۰ تیر و پیروزی بزرگ ملت ایران (كه مجلس شورا آن را قیام مقدس ملی نامید و قوام را به علت كشتار دستهجمعی مردم، مفسد فی الارض شناخت و اموال و داراییهای او را مشمول مصادره دانست)، مجلس به مصدق اختیارات شش ماهه داد و برای تعقیب مسببین واقعه ۳۰ تیر كمیسیونی تشكیل شد. انتصابات مصدق نگرانی عمیقی در میان مردم ایجاد كرده بود. حمایت او از قوام هم تعجب بسیاری را برانگیخت. وضع مالی دولت و كشور نیز مساعد نبود و سیاست ضدیت با روحانیت سبب ناامیدی بسیاری از مردم میشد و خصوصا شایعه مربوط به اختلاف بین سران نهضت بر این نگرانیها میافزود. شوروی نیز در این بین از تسلیم طلاهای ایران شانه خالی كرد و لایحه مجدد اختیارات یك ساله مصدق بر اختلافات افزود.
مصدق میخواست مجلس را منحل كند، ولی با واكنش نمایندگان روبهرو شد. اختلافات میان سران نهضت، بعد از مدتی و با توجه به رویدادهای بعد، از شایعه به واقعیت درآمده بود. دكتر مصدق با توسل به رفراندوم انحلال مجلس را اعلام كرد. در پی وقوع اختلاف میان شاه و مصدق، ابلاغیه عزل وی در شب ۲۵ مرداد ۳۲ به عنوان كودتای اول دربار اعلام شد و به فرار شاه از كشور انجامید. دكتر مصدق بعد از حوادث ۳۰ تیر، مشاغل كلیدی را به كسانی سپرده بود كه در نهضت مردم نقشی نداشتند. او به توصیههای آیتالله كاشانی نیز وقعی نمینهاد و موجبات فعالیت دشمنان نهضت را فراهم میكرد. انتصابهای او در فلج كردن كار موثر بود. كسانی مثل سهامالسلطان بیات و رضا فلاح بر دستگاه نفت مسلط شدند، كسانی كه قبلا با شركت نفت انگلیس همكاری داشتند و به غارتگران بینالمللی میدان بسیاری میدادند. سرلشکر وثوق همكار نزدیك قوام در كشتار ۳۰ تیر، به معاونت مصدق برگزیده شده بود. شاهپور بختیار سمت معاونت وزارت كار را یافت؛ مصدق در پاسخ آیتالله كاشانی كه نسبت به این انتخابها به وی هشدار داده بود، نوشت: «چنانچه بخواهید اصلاحاتی بشود باید از مداخله در امور مدتی خودداری فرمایید!»
این كار مصدق چندان بالا گرفت كه حتی كسانی كه ضدروحانیت بودند و با كاشانی ضدیت علنی داشتند و او را در زمان زندان و تبعید مورد ضرب و شتم قرار داده بودند، پست و مقامهایی در دولت یافتند.
در این روزها در اطراف دكتر مصدق افرادی بودند كه با ریختن آب به آسیاب دشمنان، سعی میكردند تا آتش معركه را داغتر كنند و بر طبل جدایی میان آیتآلله كاشانی و مصدق بیشتر بكوبند و البته برخی از اطرافیان آیتالله كاشانی هم عملكرد چندان مناسبی نداشتند و با رفتار نابخردانه خود اوضاع را بیشتر از پیش وخیم میكردند. مصدق با مساله مجازات مسببین واقعه ۳۰ تیر با مسامحه برخورد میكرد، چرا كه آنها غالبا در راس مقامات دولتی باقی مانده بودند. مصدق با وجود اینكه وزارت دفاع و اختیارات كامل قانونگذاری را به دست داشت، در این زمینه اقدامی نكرد. از طرفی اگرچه مجلس، قوام را مفسد فیالارض شناخته بود، ولی مصدق به علت خویشاوندی با او و ارتباط طولانی در سیاست، از پیگیری مجازات وی طفره میرفت.
تا قبل از دیماه سال ۱۳۳۱ اعتراض و انتقاد از دكتر مصدق و دولت او به شكل مخفی و غیرعلنی انجام میشد و آیتآلله كاشانی همواره وجود هر اختلافی را نفی و از مصدق پشتیبانی میكرد، اما پیشنهادهای دو دولت انگلیس و آمریكا مبنیبر تشكیل یك كنسرسیوم و دادن سهمی به ایران برای فروش نفت در بازار آزاد (كه مورد توجه مصدق بود) با مخالفت صریح آیتالله كاشانی مواجه شد. او با پرداخت غرامت به دولت انگلیس و یا شركت نفت سابق مخالف بود و میگفت آنها باید به ایران غرامت بدهند.