پاورقی ـ ۱۶
سرمای زمستان در مدرسه
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
۲۷ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۸ تعداد بازدیدها: ۲۲۱۹
سرمای زمستان در مدرسه

زمستان از راه رسیده بود و سرما و برف غیرقابل تحمل شده بود؛ هم توی مدرسه و هم توی خانه. كلاس ما یك بخاری داشت كه با زغال‌سنگ كار می‌كرد، اما درست وسط زمستان زغال‌سنگ مدرسه تمام شد.


 آن وقت دیگر سرما حسابی آزاردهنده بود؛ از شدت سرما همه دور هم جمع شده بودیم و می‌لرزیدیم. بیشتر از همه هم معلم‌مان خانم افشار احساس سرما می‌كرد. از دو سه روز پیش بارش برف سنگین شدت سرما را زیادتر كرده بود و حالا من كه همیشه به برف و برف‌بازی علاقه بسیاری داشتم، دیگر مثل گذشته از بارش برف خوشحال نمی‌شدم. از پنجره به حیاط مدرسه كه خالی بود و در سكوت فرو رفته بود، چشم می‌دوختم و از شدت سرما نمی‌فهمیدم كه خانم افشار چه می‌گوید. از خودم می‌پرسیدم كه آیا همه مدرسه‌ها مثل مدرسه ما هستند؟ چراكه در این صورت دیگر هیچ‌كس نمی‌توانست در زمستان درس را به خوبی فرابگیرد. حتی من كه شاگرد ممتاز كلاس بودم به‌خاطر سرمای شدید هوا دیگر تمركز چندانی روی درس‌ها نداشتم و نمی‌توانستم حواسم را به صحبت‌های معلم جمع كنم. خود خانم افشار هم دیگر مثل گذشته پرشور و پرانرژی نبود. او دائم دست‌هایش را به هم می‌مالید و یا در حالی كه دست‌هایش را توی جیب بالاپوشش فرو برده بود، پشت میزش كز می‌كرد. آن روز، مدرسه زودتر از همیشه تعطیل شده بود. من توی خانه، زیر كرسی نشسته بودم و در حالی كه می‌كوشیدم تا حواسم را به درس‌ها جمع كنم، از پنجره بیرون را نگاه می‌كردم؛ برف هر لحظه بیشتر و بیشتر شدت می‌گرفت. روز بعد هم خبر رسید كه مدرسه تعطیل است. خیلی خوشحال شدم. بیرون هوا به شدت سرد شده بود. دویدم توی حیاط و شروع كردم به برف‌بازی.
آن شب، وقتی پدر به خانه آمد و خبر تعطیلی مدرسه را از مادر شنید، گفت: «بی‌شك مدرسه‌ها را به‌خاطر كمبود زغال‌سنگ تعطیل كرده‌اند.» پدر می‌گفت: «این روزها زغال‌سنگ حكم كیمیا را پیدا كرده است!»
روز بعد مدرسه دیگر تعطیل نبود. وقتی وارد كلاس شدیم، دیدم كنار بخاری، گوشه كلاس، پر از چوب و تخته است. سرایدار مدرسه آمد و بخاری را روشن كرد و چند تكه چوب داخل آن انداخت. آن وقت هنوز ۱۰ دقیقه‌ای نگذشته بود كه دود چوب‌ها تمام فضای كلاس را پر كرد. وقتی خانم افشار به كلاس آمد و ماجرا را فهمید، موضوع را به ناظم گفت، اما هیچ فایده‌ای نداشت؛ برای در امان بودن از سرما، به ناچار باید دود را تحمل می‌كردیم.
این ماجرا ۱۰ روز تمام ادامه داشت؛ ۱۰ روزی كه به بچه‌ها خیلی سخت گذشت. وقتی خانم افشار درس می‌داد، ما نمی‌دانستیم كه باید به صدای سرفه‌های یكدیگر گوش بدهیم یا به حرف‌های او. اوضاع هم سخت بود و هم خنده‌آور. تا اینكه بعد از ۱۰ روز زغال‌سنگ رسید و وضعیت بهتر شد.
سرما در خانه هم خیلی آزاردهنده بود. شب همه دور كرسی جمع می‌شدیم و من مجبور بودم مشق‌هایم را پای چراغ گردسوز بنویسم. چراغ گردسوز را معمولا روی یك سینی می‌گذاشتند، روی سینی اغلب یك سه‌پایه بود و روی سه‌پایه هم ظرف غذا. در نتیجه، هركس كوچك‌ترین حركتی می‌كرد، چراغ گردسوز می‌لرزید و می‌خواست بیفتد. من هم كه بچه بسیار پرتحركی بودم و نمی‌توانستم مدت طولانی پای چراغ گردسوز بمانم، چندبار ظرف غذا را روی كرسی چپه كردم و صدای اعتراض مادرم بلند شد كه خشمگین و در عین حال مهربان می‌گفت: باز هم كه نتوانستی جلو دست و پایت را بگیری، حاجی؟!
وقتی هم چراغ گردسوز را می‌گذاشتند پایین، باز فایده‌ای نداشت. سرما خیلی سخت بود، همان بهتر كه چراغ گردسوز روی كرسی باشد تا من خیلی آهسته و آرام مشق بنویسم و درس بخوانم. وقتی از زیر كرسی بیرون می‌آمدم، سرما توی جانم لانه می‌كرد، دست‌هایم كرخت می‌شد و نمی‌توانستم خوب مشق بنویسم. به همین خاطر این‌طور وقت‌ها دست‌خطم خرچنگ قورباغه می‌شد. گاهی وقت‌ها سرما بازیگوشی‌ام را كم‌تر می‌كرد. آرام‌تر می‌شدم و سرجایم می‌نشستم. ترجیح می‌دادم خودم را كنترل كنم و همان‌جا زیركرسی مشق‌هایم را بنویسم و درس‌هایم را بخوانم. شب از نیمه گذشته بود. حالا باران می‌بارید. خانه در سكوت فرو رفته بود و جز صدای زوزه‌ باد كه تمام پنجره‌ها را می‌لرزاند، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد.
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow آرﺷﯿﻮ بخشهای خبری arrow آرشیو یادداشت ها