نگاهی به مجموعه داستان ما دایناسور بودیم نوشته شهلا زرلكی
داستان‏هایی برای خارپشت‏ها
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2 بدعالی 
۱۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۵:۲۵ تعداد بازدیدها: ۴۰۴۳
داستان‏هایی برای خارپشت‏ها

علی رشوند:مجموعه داستان ما دایناسور بودیم، حاوی ۱۲ داستان كوتاه است به نام‏های یك بعدازظهر معمولی، ما دایناسور بودیم، بهارخواب، جاودانگی، خداوند معبد نپال، آنها تمام تعطیلات باهم بودند، نانا، صابون گلنار، الدورا دور، پاپا نیكلا، مثل صدای باد و یك داستان یك ساعته.

داستان «ما دایناسور بودیم» با توجه به بار معنایی آن این‌طور تلقی می‏شود كه داستان‏ها حالات، رویدادها، خاطرات و لحظاتی را توصیف می‏كنند كه مثل دایناسور‏ها‏ به تاریخ پیوسته‏اند و به عبارتی از حیث عدم‌جاودانگی به دایناسور شبیه هستند. كتاب تقدیم شده است به «خارپشت‏ها‏، خارپشت‏ها‏ی آرتور شوپنهاور». شوپنهاور فیلسوف بدبین مشهور در كتاب «جهان همچون اراده و تصور» می‏نویسد: «اگر ازدواج كنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نكنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود. مانند خارپشت‏ها‏یی هستیم كه برای گرم شدن به هم می‏چسبند و اگر به هم بچسبند خارشان به تن هم فرومی‏رود و اگر جدا شوند، از سرما رنج خواهند برد. زندگی معامله‏ای است كه در هر شكل خرج آن بیش از دخلش است.» در این یادداشت به منظور اجتناب از كلی‏گویی به بررسی سه داستان از این مجموعه می‏پردازم:

یك بعدازظهر معمولی
این داستان به دلیل توصیف حالات و روحیات راوی، پرداخت خوبی دارد. داستان از زوایای مختلف به تشریح یك بعدازظهر كاملا معمولی می‏پردازد. داستانی اندیشه‏گر است كه در آن نویسنده دغدغه انتقال مفهوم به خواننده را دارد. داستان حادثه‏محور نیست. داستان، بعدازظهری را تشریح می‏كند كه قرار است ساعت چهار راوی با دوستانش عصرانه‏ای صرف كنند و به آهنگ موسیقی مهرداد گوش بدهند. عصرانه هم عبارت است از یك كیك ساده، چای و كاسه بلوری كوچك پسته و توت‌خشك. راوی قبل از آمدن دوستانش در ساعت سه تن به چرتی اجباری می‏دهد: «من آن روز ساعت سه زیر ملافه كركی آبی‌رنگم به خواب نرفتم. بیدار هم نبودم كه بگویم در هجوم افكار بیداری دچار توهم شده‏ام. خوب به خاطر دارم همان‌طور كه به عقربه‏ها‏ی همقد نگاه می‏كردم، پلك‏ها‏یم سنگین شد و بعد وارد مرز خواب شدم...» (ص ۱۳) داستان «یك بعدازظهر معمولی» داستان یك اعتراف است. اعتراف به اینكه انسان در بازخوانی خاطرات و یادآوری جزئیات دقیق آن همواره ناتوان است. راوی در بازیادآوری بعدازظهر خیلی چیزها را با جزئیاتش به یاد می‏آورد و خیلی چیزها را هم نمی‏تواند به یاد بیاورد. «عجیب است از آن بعدازظهر بعضی چیزها دقیق و جزء به جزء در خاطرم مانده و بعضی چیزها به كلی از یادم رفته‏اند...» (ص ۱۰) اینكه بعضی چیزها را به یاد می‏آورد ریشه در شهود كابوس‏گونه‏ای دارد كه كی ساعت قبل از ملاقات دوستانش با آن مواجه شده است كه تاییدكننده اصل مقارنت و مجاورت در روانشناسی است. هرگاه دو حادثه شبیه هم اتفاق بیفتد، خودبه‏خود آن دو را با هم قیاس می‏كنیم. همراه شدن كابوس در آن بعدازظهر، دلیل توجه راوی در به یادآوردن جزئیات بعدازظهر آن روز است. داستان «یك بعدازظهر معمولی» داستان یك مكاشفه است. داستان تجربه شهودی است. در داستان راوی بین خواب و بیداری، همپوشانی عقربه‏ها‏ی ساعت را، پایان عمر خود تلقی می‏كند كه به دنبال مصداق آن، در عالم بیرون می‏گردد. عصر همان روز تپش‏ها‏ی محكم قلبش با به اوج رسیدن موسیقی او را به یاد مكاشفه‏اش می‏اندازد و اعتراف می‏كند: «اگر بلند نمی‏شدم به دستشویی نمی‏رفتم ممكن بود به خاطر رهایی از فشار كوبش‏ها‏ی قلبم درست در جایی كه موسیقی به اوج می‏رسید دهان باز كنم و همه‌چیز را به آنها بگویم...» (ص ۱۴) داستان انگشت تاكید بر این نكته مهم می‏گذارد، تجربه شهودی تعادل انسان را به هم می‏ریزد. انتقال تجربه شهودی به جهان مخاطب، ریسك و مخاطراتی دارد. خیلی از انسان‏ها تجربه شهودی خود را بازگو نمی‏كنند. از اینكه در جامعه طرد شوند و انگ دیوانگی و مالیخولیایی بودن بهشان زده شود واهمه دارند؛ در داستان راوی نیز چنین وضعیتی دارد.

جاودانگی
داستان جاودانگی یكی از بهترین داستان‏های مجموعه است. داستانی اندیشه‏گر است. پی‌رنگ داستان پوچی و بیهودگی است. داستان جاودانگی، مبارزه راوی علیه عدم‌جاودانگی است. مرد داستان از بچه‏دارشدن همسرش ممانعت می‏كند. دلیلش هم عدم‌جاودانگی است: «ما جاودانه نیستیم. این را همان شب به زنم گفتم. دلیلی ندارد بخواهیم آدم دیگری را هم دچار این عدم‌جاودانگی كنیم. ما به طرز اندوهناكی جاودانه نیستیم... (ص ۳۲)
در داستان مرد نماینده تیپ روشنفكری است كه درباره جاودانگی می‏اندیشد. این نوع تفكر حتی زندگی زناشویی‏اش را تحت‌الشعاع قرار داده است. در مقابل زن هم به عدم‌جاودانگی معتقد است اما آن را می‏پذیرد و اعتراف می‏كند ما مجبور به زندگی كردن هستیم: «به قول زنم با خواندن چهار تا كتاب كه آدم نباید دچار فكر و خیال شود. درست هم می‏گوید. اگر بنا باشد همه ما زیاد فكر كنیم كه جهان به تیمارستان تبدیل می‏شود...» (ص ۳۴)
مرد داستان نمی‏تواند از تناقضی كه همسرش برای خویش توجیه می‏كند، سر دربیاورد. برای او گریز از عدم‌جاودانگی و نادیده گرفتن آن غیرقابل انكار است.
نگاه راوی به جاودانگی و دنیای اطرافش قابل‌توجه است. آب‏شدگی یخ‏ها‏ی توی لیوان، جادوگر آویزان به رخت‏آویز جلوی راهرو... و قیاس جاودانگی خودش با آنها درخور تامل و بررسی است. در داستان تناقض در تفسیر و معنای جاودانگی وجود دارد. جاودانگی در داستان به معنای طول عمر و بقا در بازه زمانی است. در حالی كه جاودانگی ریشه در معنا و متافیزیك دارد و عالم محسوسات از این قانون مستثنی است: «ما خیلی زودتر از اشیای دوروبرمان از بین می‏رویم. برای من یكی خنده‏دار است این جادوگر ترسناك می‏تواند صدها سال بعد از من و زنم وجود داشته باشد...» (ص ۳۶)
در پایان داستان نویسنده به خوبی نشان داده است مبارزه با عدم‌جاودانگی همواره به نفع عدم‌جاودانگی است و انسان محكوم به فنای فیزیكی و جسمانی است. اگر تعداد اندكی آن را نادیده گرفته‏اند بیشتر انسان‏ها به آن پایبند هستند. «دلم نمی‏آید این گربه را از روی پایم بلند كنم. به ستاره‏ها‏ی زرد شلوارم نگاه می‏كنم كه در پنجه‏ها‏یش مچاله می‏شوند و هوای اتاق گرم گرم است.» (ص ۳۷)

یك داستان یك ساعته
یك داستان یك ساعته داستان آخر مجموعه است. داستان وضعیتی را تشریح می‏كند كه در مدت زمان یك ساعت، راوی قرار است بنا به سفارش تلفنی همسرش، داستانی بنویسد. راوی داستان با مشخصه‏ها‏یی كه در داستان هست از قبیل «من زیاد به تایپ وارد نیستم... من به داستان‏نویسی خیلی علاقه دارم... در كارگاه داستان‌نویسی زیاد شركت كرده‏ام... هنوز داستانی كه به دلم بچسبد ننوشته‏ام... قول داده‏ام تا تمام شدن داستان هیچ كاری نكنم و...» به خواننده معرفی می‏شود.  داستان انگشت تاكید می‏گذارد بر این نكته كه داستان برای شكل‏گیری‏اش نیازمند سوژه، شهود و زمان مناسب است. اگر این سه نباشد، هرچند عزیزی - همسر راوی - بخواهد برایش سفارشی شعری یا داستانی بنویسیم، نمی‏توانیم خواسته‏اش را محقق كنیم. در داستان راوی دارای افكار پریشانی است كه به شدت با نگاه به هر گوشه اتاق، فكرش به آنجا می‏رود و یاد خاطره‏ای می‏افتد و او را از حال و احوال داستان‏نویسی دور می‏كند. به عبارتی در داستان شرایط برای داستان‏نویسی مساعد نیست. 
در پایان باید بگویم، داستان‏های شهلا زرلكی بر اندیشه‏گرایی تاكید دارند. لذا رویدادها و توصیفات طوری است كه در حالی كه داستان می‏خوانیم، منظور نویسنده را به لحاظ دغدغه تفكر و اندیشه‏ای كه دارد در می‏یابیم. این از نكات درخور توجه داستان‏های این نویسنده است.
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >

اخبار مرتبط

صفحه نخست arrow فرهنگ arrow داستان‏هايي براي خارپشت‏ها