علی رشوند:مجموعه داستان ما دایناسور بودیم، حاوی ۱۲ داستان كوتاه است به نامهای یك بعدازظهر معمولی، ما دایناسور بودیم، بهارخواب، جاودانگی، خداوند معبد نپال، آنها تمام تعطیلات باهم بودند، نانا، صابون گلنار، الدورا دور، پاپا نیكلا، مثل صدای باد و یك داستان یك ساعته.
داستان «ما دایناسور بودیم» با توجه به بار معنایی آن اینطور تلقی میشود كه داستانها حالات، رویدادها، خاطرات و لحظاتی را توصیف میكنند كه مثل دایناسورها به تاریخ پیوستهاند و به عبارتی از حیث عدمجاودانگی به دایناسور شبیه هستند. كتاب تقدیم شده است به «خارپشتها، خارپشتهای آرتور شوپنهاور». شوپنهاور فیلسوف بدبین مشهور در كتاب «جهان همچون اراده و تصور» مینویسد: «اگر ازدواج كنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نكنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود. مانند خارپشتهایی هستیم كه برای گرم شدن به هم میچسبند و اگر به هم بچسبند خارشان به تن هم فرومیرود و اگر جدا شوند، از سرما رنج خواهند برد. زندگی معاملهای است كه در هر شكل خرج آن بیش از دخلش است.» در این یادداشت به منظور اجتناب از كلیگویی به بررسی سه داستان از این مجموعه میپردازم:
یك بعدازظهر معمولی
این داستان به دلیل توصیف حالات و روحیات راوی، پرداخت خوبی دارد. داستان از زوایای مختلف به تشریح یك بعدازظهر كاملا معمولی میپردازد. داستانی اندیشهگر است كه در آن نویسنده دغدغه انتقال مفهوم به خواننده را دارد. داستان حادثهمحور نیست. داستان، بعدازظهری را تشریح میكند كه قرار است ساعت چهار راوی با دوستانش عصرانهای صرف كنند و به آهنگ موسیقی مهرداد گوش بدهند. عصرانه هم عبارت است از یك كیك ساده، چای و كاسه بلوری كوچك پسته و توتخشك. راوی قبل از آمدن دوستانش در ساعت سه تن به چرتی اجباری میدهد: «من آن روز ساعت سه زیر ملافه كركی آبیرنگم به خواب نرفتم. بیدار هم نبودم كه بگویم در هجوم افكار بیداری دچار توهم شدهام. خوب به خاطر دارم همانطور كه به عقربههای همقد نگاه میكردم، پلكهایم سنگین شد و بعد وارد مرز خواب شدم...» (ص ۱۳) داستان «یك بعدازظهر معمولی» داستان یك اعتراف است. اعتراف به اینكه انسان در بازخوانی خاطرات و یادآوری جزئیات دقیق آن همواره ناتوان است. راوی در بازیادآوری بعدازظهر خیلی چیزها را با جزئیاتش به یاد میآورد و خیلی چیزها را هم نمیتواند به یاد بیاورد. «عجیب است از آن بعدازظهر بعضی چیزها دقیق و جزء به جزء در خاطرم مانده و بعضی چیزها به كلی از یادم رفتهاند...» (ص ۱۰) اینكه بعضی چیزها را به یاد میآورد ریشه در شهود كابوسگونهای دارد كه كی ساعت قبل از ملاقات دوستانش با آن مواجه شده است كه تاییدكننده اصل مقارنت و مجاورت در روانشناسی است. هرگاه دو حادثه شبیه هم اتفاق بیفتد، خودبهخود آن دو را با هم قیاس میكنیم. همراه شدن كابوس در آن بعدازظهر، دلیل توجه راوی در به یادآوردن جزئیات بعدازظهر آن روز است. داستان «یك بعدازظهر معمولی» داستان یك مكاشفه است. داستان تجربه شهودی است. در داستان راوی بین خواب و بیداری، همپوشانی عقربههای ساعت را، پایان عمر خود تلقی میكند كه به دنبال مصداق آن، در عالم بیرون میگردد. عصر همان روز تپشهای محكم قلبش با به اوج رسیدن موسیقی او را به یاد مكاشفهاش میاندازد و اعتراف میكند: «اگر بلند نمیشدم به دستشویی نمیرفتم ممكن بود به خاطر رهایی از فشار كوبشهای قلبم درست در جایی كه موسیقی به اوج میرسید دهان باز كنم و همهچیز را به آنها بگویم...» (ص ۱۴) داستان انگشت تاكید بر این نكته مهم میگذارد، تجربه شهودی تعادل انسان را به هم میریزد. انتقال تجربه شهودی به جهان مخاطب، ریسك و مخاطراتی دارد. خیلی از انسانها تجربه شهودی خود را بازگو نمیكنند. از اینكه در جامعه طرد شوند و انگ دیوانگی و مالیخولیایی بودن بهشان زده شود واهمه دارند؛ در داستان راوی نیز چنین وضعیتی دارد.
جاودانگی
داستان جاودانگی یكی از بهترین داستانهای مجموعه است. داستانی اندیشهگر است. پیرنگ داستان پوچی و بیهودگی است. داستان جاودانگی، مبارزه راوی علیه عدمجاودانگی است. مرد داستان از بچهدارشدن همسرش ممانعت میكند. دلیلش هم عدمجاودانگی است: «ما جاودانه نیستیم. این را همان شب به زنم گفتم. دلیلی ندارد بخواهیم آدم دیگری را هم دچار این عدمجاودانگی كنیم. ما به طرز اندوهناكی جاودانه نیستیم... (ص ۳۲)
در داستان مرد نماینده تیپ روشنفكری است كه درباره جاودانگی میاندیشد. این نوع تفكر حتی زندگی زناشوییاش را تحتالشعاع قرار داده است. در مقابل زن هم به عدمجاودانگی معتقد است اما آن را میپذیرد و اعتراف میكند ما مجبور به زندگی كردن هستیم: «به قول زنم با خواندن چهار تا كتاب كه آدم نباید دچار فكر و خیال شود. درست هم میگوید. اگر بنا باشد همه ما زیاد فكر كنیم كه جهان به تیمارستان تبدیل میشود...» (ص ۳۴)
مرد داستان نمیتواند از تناقضی كه همسرش برای خویش توجیه میكند، سر دربیاورد. برای او گریز از عدمجاودانگی و نادیده گرفتن آن غیرقابل انكار است.
نگاه راوی به جاودانگی و دنیای اطرافش قابلتوجه است. آبشدگی یخهای توی لیوان، جادوگر آویزان به رختآویز جلوی راهرو... و قیاس جاودانگی خودش با آنها درخور تامل و بررسی است. در داستان تناقض در تفسیر و معنای جاودانگی وجود دارد. جاودانگی در داستان به معنای طول عمر و بقا در بازه زمانی است. در حالی كه جاودانگی ریشه در معنا و متافیزیك دارد و عالم محسوسات از این قانون مستثنی است: «ما خیلی زودتر از اشیای دوروبرمان از بین میرویم. برای من یكی خندهدار است این جادوگر ترسناك میتواند صدها سال بعد از من و زنم وجود داشته باشد...» (ص ۳۶)
در پایان داستان نویسنده به خوبی نشان داده است مبارزه با عدمجاودانگی همواره به نفع عدمجاودانگی است و انسان محكوم به فنای فیزیكی و جسمانی است. اگر تعداد اندكی آن را نادیده گرفتهاند بیشتر انسانها به آن پایبند هستند. «دلم نمیآید این گربه را از روی پایم بلند كنم. به ستارههای زرد شلوارم نگاه میكنم كه در پنجههایش مچاله میشوند و هوای اتاق گرم گرم است.» (ص ۳۷)
یك داستان یك ساعته
یك داستان یك ساعته داستان آخر مجموعه است. داستان وضعیتی را تشریح میكند كه در مدت زمان یك ساعت، راوی قرار است بنا به سفارش تلفنی همسرش، داستانی بنویسد. راوی داستان با مشخصههایی كه در داستان هست از قبیل «من زیاد به تایپ وارد نیستم... من به داستاننویسی خیلی علاقه دارم... در كارگاه داستاننویسی زیاد شركت كردهام... هنوز داستانی كه به دلم بچسبد ننوشتهام... قول دادهام تا تمام شدن داستان هیچ كاری نكنم و...» به خواننده معرفی میشود. داستان انگشت تاكید میگذارد بر این نكته كه داستان برای شكلگیریاش نیازمند سوژه، شهود و زمان مناسب است. اگر این سه نباشد، هرچند عزیزی - همسر راوی - بخواهد برایش سفارشی شعری یا داستانی بنویسیم، نمیتوانیم خواستهاش را محقق كنیم. در داستان راوی دارای افكار پریشانی است كه به شدت با نگاه به هر گوشه اتاق، فكرش به آنجا میرود و یاد خاطرهای میافتد و او را از حال و احوال داستاننویسی دور میكند. به عبارتی در داستان شرایط برای داستاننویسی مساعد نیست.
در پایان باید بگویم، داستانهای شهلا زرلكی بر اندیشهگرایی تاكید دارند. لذا رویدادها و توصیفات طوری است كه در حالی كه داستان میخوانیم، منظور نویسنده را به لحاظ دغدغه تفكر و اندیشهای كه دارد در مییابیم. این از نكات درخور توجه داستانهای این نویسنده است.