گفت‌وگو با اورهان پاموك، نویسنده ترك‌تبار
می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3 بدعالی 
۱۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۵:۲۳ تعداد بازدیدها: ۲۰۸۱
می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم

ترجمه: مجتبا پورمحسن:اورهان پاموك، نویسنده ۵۸ ساله اهل تركیه، این روزها در دانشگاه كلمبیای نیویورك ادبیات تطبیقی تدریس می‌كند. تاكنون بالغ بر هفت میلیون نسخه از آثار این نویسنده، كه در سال ۲۰۰۶ برنده جایزه نوبل شده، در سراسر جهان به فروش رفته است. او به خاطر پرداختن به ماجرای قتل‌عام ارامنه كارش در تركیه به دادگاه رسید. اخیرا از این نویسنده رمان «نام من گل سرخ» به فارسی ترجمه و منتشر شده‌ است. متن حاضر ترجمه خلاصه‌ای از گفت‌وگوی بیگ تینك با اوست.

رمانی را كه می‌نویسید، چطور طرح‌ریزی می‌كنید؟
در مقایسه با داستان‌نویسانی كه به‌عنوان دوستانم می‌شناسم یا به خاطر خود‌زندگینامه‌ها و زندگینامه‌هایشان می‌شناسم‌شان، من برای نوشتن رمان نقشه می‌كشم. من نویسنده به نسبت منظمی هستم كه همه كتاب را پیش از آنكه روی كاغذ بیاورم، می‌نویسم. مطمئنا نمی‌توان همه‌اش را حفظ كرد. نمی‌توانید پیش از نوشتن همه رمان را تصور كنید؛ حافظه و تخیل انسان محدودیت‌هایی دارد. موقع نوشتن كتاب چیزهای زیادی به ذهن‌تان می‌رسد، اما یك بار دیگر طرح‌ریزی می‌كنم، این‌بار فصل را با توجه به پی‌رنگی كه در نظر دارم، طرح‌ریزی می‌كنم. در آثار من هیچ‌گاه شخصیت‌های داستان، كنترل داستان را برعهده نمی‌گیرند. همه چیز تحت كنترل من است و وقتی طرح یك فصل، خوب از كار درمی‌آید، سراغ فصلی می‌روم كه می‌خواهم بنویسم. می‌دانم كه ۱۳ فصل می‌شود یا ۱۷ فصل. گاهی فصل‌ها بلندتر یا خارج از موضوع می‌شوند. اما سعی می‌كنم كنترل كنم و از نوشتنش لذت ببرم. من مثل ماهیگیری هستم كه می‌داند كجا دارد ماهیگیری می‌كند، ممكن است توی مه گم شده باشد، اما بسیار جذاب است. بعضی نویسندگان این‌جوری هستند. نمی‌دانند كتابی كه می‌نویسند، درباره چیست.
آیا این طرح‌ریزی‌ها را جایی می‌نویسید؟
بله، در واقع موقع نوشتن، طرح یك فصل را روی كاغذ می‌آورم. سرفصل‌ها را می‌نویسم: این اتفاق می‌افتد، آن اتفاق می‌افتد، مقداری جزئیات، چند سطر؛ وقتی رمان به سوی فصل‌های بعد پیش می‌رود، در مورد چیزهایی كه می‌خواهم بنویسم، یادداشت برمی‌دارم. بله، مطمئنا اگر تحقیقی لازم باشد، تحقیق می‌كنم.
با چه برنامه زمانی‌ای می‌نویسید؟
من نویسنده منظمی هستم. فكر می‌كنم رمان‌نویسان باید منظم باشند و ساعت كار خوداجباری برای خودشان تعیین كنند. من زمان زیادی كار می‌كنم. اما احساس نمی‌كنم كه دارم كار می‌كنم. من همیشه احساس می‌كنم در درونم بچه‌ای است؛ بچه‌ای معمولی و من دارم بازی می‌كنم. بنابراین وقتی می‌گویم كار می‌كنم، به معنای منفی نمی‌گویم؛ در واقع وقتی این را می‌گویم، تاكید می‌كنم كه وقتی می‌نویسم از زندگی بسیار لذت می‌برم و نوشتن را دوست دارم. اواخر دهه ۳۰ سالگی زندگی‌ام، وقتی دخترم به دنیا آمد، تا ساعت چهار صبح كار می‌كردم و ظهر از خواب پا می‌شدم؛ كمابیش شبیه تئودور داستایوفسكی. بعد وقتی دخترم پنج ساله بود، صبح زود باید او را به مدرسه ببرم و ساعت كارم تقریبا تغییر كرد. حالا ساعت پنج صبح پا می‌شدم، دو ساعت كار می‌كردم، دخترم را بیدار می‌كردم و او را به مدرسه می‌بردم و بعد كار می‌كردم و كار می‌كردم و به دفترم می‌رفتم. من یك دفتر دارم. باید از خانه یا جمع دور باشم. ‌می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم، بسیار منظم.
آیا لذت نوشتن با لذت نقاشی فرق می‌كند؟
بله، مشخصا به تفاوت‌شان واقفم. شاید به این خاطر كه من قویا بر این عقیده‌ام كه در نقاشی استعداد دارم، اما در مورد نویسندگی به مشكل برمی‌خورم و از عقلم استفاده می‌كنم‌. وقتی نقاشی می‌كنم احساس می‌كنم كه با استعدادم نقاشی می‌كنم و وقتی می‌نویسم احساس می‌كنم كه با عقلم دارم می‌نویسم. وقتی نقاشی می‌كنم، فكر می‌كنم نیروی دیگری مرا به نقاشی وامی‌دارد. من - همان‌طوری كه در رمانم،«نام من قرمز » نوشتم - با حیرت تماشا می‌كنم كه دستم روی كاغذ چه می‌كند، چه خطوطی، چه چیز عجیبی، چه چیز زیبایی خارج از اراده من خلق می‌شود. وقتی می‌نویسم، دست خودم را می‌بینم، همان‌طور كه دست شخص دیگر را می‌بینم، می‌دانم كه دارم می‌نویسم. دارم فكر می‌كنم و این را روی كاغذ اجرا می‌كنم. با هم فرق دارند. اما در نتیجه هنگامی كه نقاشی می‌كنم، ساده‌دل هستم. ولی وقتی می‌نویسم، مدبر هستم، دارم محاسبه می‌كنم. اما از سوی دیگر، خب البته نمی‌توان بدون الهام نوشت، لحظاتی كه فكر می‌كنی كس دیگری آنچه را داری می‌نویسی، نجوا می‌كند. موقع نوشتن رمان، چنین لحظاتی را هم دارم. اما دوباره آن بخش‌ها را بازبینی، سازماندهی و طرح‌ریزی می‌كنم، متن را از چشم یك مخاطب می‌بینم و تاثیراتش را محاسبه می‌كنم. نوشتن رمان، تركیبی از الهام و ساخت یك احساس قلبی است كه باعث می‌شود با خود بگویید، اوه، من استعداد دارم، چیزهایی دارد به من می‌رسد و بعد بالا و پایین می‌كنید كه تاثیر كلی كار چگونه خواهد بود. شاید بتوان گفت ویراستار خودتان می‌شوید.
توصیه شما به نویسندگان مشتاق چیست؟
بهترین توصیه این است كه نه به توصیه من و نه توصیه هیچ‌كس دیگری گوش ندهید. خودتان را پیدا كنید، حال و حوصله خودتان را دنبال كنید، پیدایش خواهید كرد. فقط خیلی كار كنید و خیلی بخوانید.
كتاب «موزه معصومیت» از چه دریافتی از عشق كمك می‌گیرد؟
مردم را وامی‌دارم كه از نقطه نظر عشاق، با آنها همذات‌پنداری ‌كنند. هدف من در این رمان این نبود كه عشق را روی یك سكو بگذارم و بگویم چقدر شیرین است یا چقدر بزرگ است. به عبارت دیگر من به عشق در این كتاب به‌عنوان یك چیز بد نگاه كردم، حالا نه چیز بد، اما چیزی كه برای همه ما اتفاق می‌افتد. بعد بیاییم تلاش كنیم، تحلیلش كنیم، خوب تشخیص‌اش دهیم و ببینیم كه چطور ذهن و قلب آدم‌ها - وقتی بین‌شان فاصله ایجاد می‌كنیم - به زندگی واكنش نشان می‌دهند. من می‌توانم نقطه‌نظرم را ساده كنم. می‌توان گفت بسیاری از چیزها در ذهن ما، در روح ما، در خون ما عمل می‌كند، وقتی عاشق می‌شویم و یك چیزی كه مهم است این است كه یك بخش از ذهن ما چیزها را به‌طور مشخص می‌بیند، می‌داند كه ما عاشق هستیم و می‌داند درواقع كاری كه می‌كنیم، مطمئنا به عشق ما كمك نخواهد كرد، بلكه برای تحت تاثیر قراردادن معشوق هم خوب نیست. اما با این حال آن كارها را می‌كنیم‌ و وقتی ما عاشقیم - و این نكته مهمی در رمان من هم هست - كه این كارها را انجام دهیم. یك بخش دیگر ذهن ما با غم و اندوه به قضیه نگاه می‌كند و فكر می‌كند این اتفاق ما را شاد نخواهد ساخت. این یك چیز است. دومین چیزی كه در این رمان روی آن تمركز كردم، دیدن تحلیلگرانه هر كاری است كه عشاق انجام می‌دهند؛ انتظار زنگ تلفن، رنجش، خشم، حسادت، احساس حماقت كردن، خشم‌های سرشار از اضطراب، توقع و بسیاری از اوهام، هذیان‌ها و اینكه چطور وقتی عاشق می‌شویم، خودمان را فریب می‌دهیم و گمراه می‌كنیم. شخصیت كمال در رمان «موزه معصومیت» فكر می‌كند كه قرار است در عرض دو هفته یا حداكثر دو ماه نظر معشوق را جلب كند، اما هشت سال است كه در پی او می‌دود.
عشق چطور با موضوعات هر روزه ارتباط دارد؟
در یك جایی از كتاب وقتی شخصیتم شیفته عشق می‌شود و آنچه را عموما رنج عشق می‌نامیم احساس می‌كند؛ می‌فهمد كه موضوعات و چیزهایی كه به محبوبش ربط دارد، موضوعاتی كه آنها در اوقات خوش‌شان با هم شریك شدند، از این توانایی برخوردار است كه او را تسلی دهد. شاید به این دلیل كه خاطرات را یادآوری می‌كند، خاطرات شادی كه آنها با هم شریك بودند. همه ما كمابیش برایمان اتفاق افتاده كه بلیت یك فیلم را در جیب ژاكت قدیمی‌مان پیدا كرده باشیم. ما تا پیش از این فراموش كرده‌ایم كه برای تماشای آن فیلم به سینما رفته‌ایم و حتی به یاد نمی‌آوریم كه این فیلم را دیده باشیم. اما به محض اینكه بلیت را دیدیم، شروع به فكر كردن می‌كنیم. خب، ما نه‌تنها آن فیلم را دیده‌ایم، بلكه صحنه‌های فیلم را هم به یاد می‌آوریم، چرا كه ما با آن احساسات و خاطرات، چیزی مشترك داریم. همه موضوعات این قدرت را دارند و وقتی شخصیت رمان به شدت عاشق است و با طرف مقابل عشقش شاد نیست، شروع به جمع‌آوری چیزهایی می‌كند ‌كه با محبوبش در آن شریك بوده است.
می‌توانید یك برخورد فرهنگی در زندگی هر روزه استانبول پیدا كنید؟
این برخورد بیشتر در سیاست فرهنگی و به‌طور عام در سیاست ادامه دارد. در تركیه همیشه احزاب محافظه‌كاری بوده‌اند كه بر هویت اسلامی خود پافشاری می‌كنند و همین‌طور همیشه احزاب سكولاری هم بوده‌اند كه بر خواست‌های غربگرایانه‌شان تاكید می‌كنند. این برخورد است. این برخورد در فضای عمومی و سیاسی، مشهود‌تر از برخورد در زندگی روزمره است. در زندگی روزانه من در استانبول - كه هم فضای اروپایی دارد و هم فضای آسیایی - شما می‌توانید هر روز از آسیا به اروپا بروید. همه گردشگران به این موضوع توجه می‌كنند. مثل این است كه از منهتن به بروكلین بروید و حالا هیچ‌كس نمی‌گوید كه من از آسیا به اروپا رفتم. این صرفا زندگی هر روزه است. واقعا مردم در زندگی روزمره‌شان فكر نمی‌كنند از كجا می‌آیند. مطمئنا من در كتاب‌هایم بحث می‌كنم، بله، دوگانه شرق - غرب را دراماتیزه می‌كنم. شاید اسمش را بگذارید «برخورد» یا من از آن به «هارمونی» یاد خواهم كرد. شما توجهی نمی‌كنید. برخورد همانجا است و برای خلق یك چیز تازه چیزها از منابع مختلفی می‌آیند. این استانبول است، این فرهنگ من است. من بخش برخورد شرق - غرب را برجسته نمی‌كنم، تاكید من روی این است كه چطور چیزها ناخودآگاه و به‌طور موزون یك‌جا جمع می‌شوند. مساله غرب و شرق و برخورد را سیاستمداران و روزنامه‌نگاران مطرح می‌كنند. لزومی ندارد؛ تمدن‌ها لزوما با هم برخورد نمی‌كنند. مردمی كه ایده برخورد تمدن‌ها را ترویج می‌كنند، راه را برای برخورد واقعی و رنج بشری هموار می‌سازند.
وضعیت داستان‌نویسان امروزه در تركیه چگونه است؟
خب، صنعت كتاب تركیه به سرعت در حال پیشرفت است. اگر رمان‌نویس هستید، هرگز در تركیه دغدغه آزادی بیان ندارید. فراموش نكنید كه تولستوی و داستایوفسكی زمانی رمان‌هایشان را نوشتند كه دولت آثار را بررسی و سانسور می‌كرد. در تركیه به ندرت پیش می‌آید كه به خاطر نوشتن یك رمان به دردسر بیفتید. اما تفسیرهای سیاسی، نوشته‌های ژورنالیستی، كردهای صریح‌اللهجه و تندروها همیشه دردسرآفرین هستند. ولی در رمان‌نویسی مشكلی برای آزادی بیان وجود ندارد. اما بله، در تركیه اظهارنظرهای سیاسی، انتقاد به ارتش و مذهب و خیلی چیزهای دیگر دردسرآفرین است؛ گاهی مشكل قانونی، گاهی هم تهدید به مرگ در انتظار بیان‌كننده است.
قهرمانان شما كیستند؟
من نمی‌خواهم دور و برم قهرمان ببینم. معتقدم در جهانی كه قهرمان ندارد، من خوانده‌ام و بسیار زیاد بشریت را لمس كرده‌ام. لحظاتی هست كه یك فرد را به خاطر شجاعتش، هوش و كار سختش تحسین می‌كنم. ویژگی‌هایی را در یك روشنفكر و یك نویسنده‌ می‌پسندم و آدم‌های زیادی هستند كه این چیزها را دارند. نوام چامسكی كسی است كه تحسینش می‌كنم. یا وقتی نوجوان بودم ژان پل سارتر را خیلی دوست داشتم. روشنفكران مردمی و صریح‌اللهجه را دوست دارم؛ اما از سویی دیگر نقص‌ها و تكبرشان را هم می‌بینم. همه انسان هستند. سیاست من در نگاه به روشنفكران - كه در اكثر اوقات تحسین‌شان می‌كنم - این است كه به كارهای خوب‌شان توجه كنم و نقص‌هایشان را نادیده بگیرم، چون همه شكست می‌خورند و نقص دارند.
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow مي‌نويسم و مي‌نويسم و مي‌نويسم