تازه‌ها :
قبلی بعدی
صفحه نخست arrow بخشهای خبری arrow گزیده اخبار arrow جذابيت پايان‌ناپذير «ك» پراگ
نگاهي به كتاب «كارگل» نوشته ايوان كليما
جذابيت پايان‌ناپذير «ك» پراگ
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
03 مرداد 1389 - 14:26
جذابيت پايان‌ناپذير «ك» پراگ

سعيد طباطبايي:«پراگ» از آن دسته شهرهايي است كه به واسطه نويسندگان نام‌آورش شهره است و در ذهن هر مخاطب ادبياتي جايي خاص به خود اختصاص داده است. شهري پرآوازه همچون پاريس، لندن، رم و برلين.

اما حسي كه پراگ مي‌دهد با حس همه اين ديگر شهرها فرق دارد. يك جورهايي خودماني‌تر است. پراگ با قدمتش، با كارخانه‌هاي در حومه‌اش، با بهارش كه يك‌باره چكمه‌ها و تانك‌هاي ارتش سرخ خزانش كرده بود و با نويسندگان شهره‌اش؛ كافكا، كوندرا، كليما، هاشك، هاول، هرابال و... . ما از پراگي‌هاي نويسنده همين‌ها را مي‌شناسيم، آن خيل ديگر هنوز فارسي به تن نكرده‌اند، اما ما مخاطبان فارسي‌زبان ادبيات داستاني، آثار اين چند نويسنده را خيلي دوست داريم. شاهدش هم تكرر ترجمه، چاپ و شمارگان كتاب‌هاي حداقل كافكا، كوندرا و كليما است. كافكا و كوندرا كه در اقبال‌شان در ادبيات ايران جاي شكي نيست، كليما نيز با اينكه دو سال بيشتر از معرفي او به فارسي‌زبانان نمي‌گذرد خوب مورد توجه قرار گرفته و مخاطبان جدي خودش را در ايران يافته است. اول بار كليماي چك در بهار 87 با مجموعه مقالاتش «روح پراگ» در ايران معرفي شد. كتابي كه فروغ پورياوري ترجمه كرده بود و شش ماه بعد ترجمه دومي از آن به قلم خشايار ديهيمي به بازار آمد. بهار 88 رمان «در انتظار تاريكي، در انتظار روشنايي» و زمستان 88 نوبت انتشار مجموعه داستان «كارگل» به فارسي بود، كه هر دو را نشر آگه با ترجمه فروغ پورياوري به بازار عرضه كرد. اين هر سه كتاب كليما مورد اقبال مخاطبان قرار گرفته همان‌طور كه كوندرا در آغاز معرفي‌اش به فارسي‌زبانان مورد اقبال بود و همچنان مورد اقبال است.
در رمان «در انتظار تاريكي، در انتظار روشنايي» نويسنده، زيستن در حكومت كمونيستي دست‌نشانده شوروي را وامي‌كاود و جنبش‌هاي مردمي را كه در پي‌ ايستادگي در مقابل استبداد هستند به تصوير مي‌كشد آن هم از نگاه راوي كه به ناچار در صداوسيماي دولتی كار مي‌كند. پاول گزارشگر تلويزيون و كارگردان فيلم‌هاي مستند است. او از اعتراض‌ها و تظاهرات مردم معترض فيلم تهيه مي‌كند؛ هرچند اين كار با روحيه او چندان سازگار نيست و ترجيح مي‌دهد به‌طور آزاد فيلم بسازد. رمان كليما روايتگر زندگي پاول، مناسبات و ارتباطات خصوصي و اجتماعي اوست. انساني گرفتار در ميان علاقه‌اش به جامعه‌اي باز و آزاد و منبع درآمدي كه حاصل استبداد است و البته آينده نامشخصي كه پس از فروپاشي استبداد و تعين حاصل از آن در انتظار او و كشور اوست.  اما داستان‌هاي شش‌گانه «كارگل» همان طور كه از نامش بر مي‌آيد درباره «كار» است؛ كارگل. كاري كه ارزش اصلي و برتر جامعه توتاليتر و ‌راه رسيدن به مدينه‌فاضله ‌موهومي است كه آن نوع حكومت‌ها نويدش مي‌دهند و به واسطه همين كار است كه انسان‌ها را استثمار مي‌كنند. كارهايي كه تن و جان آدمي را به مرور مي‌فرسايد و روح را به انقياد مي‌كشد. اما كاري كه كليما از آن ياد مي‌كند حتي اين نوع از كار هم نيست، حتي كار آن زناني كه در كارخانه غيرايمن بمب‌هاي شيميايي كار مي‌كنند و براي اندكي حقوق بيشتر جان خود را به خطر مي‌اندازند هم نيست، بلكه كاريكاتوري تلخ و بدون لبخند از آن است، كار از آن نوع حاشيه‌اي مدنظر اوست، كار در معناي رنگ‌باخته و وانموده، كاري از نوع كار مساح «ك» در قصر كافكا. در كشوري كه به قصر مي‌ماند كار چه معنايي غير از مساحي آقاي ك دارد. «ك» كه فراخوانده شده يا خود را فراخوانده شده معرفي كرده، اما هيچ‌وقت راهي به قصر نخواهد يافت. انگار «كار» در داستان‌هاي نويسندگان چك وجهي طنزآميز و در عين‌حال حياتي دارد. در شوايك سرباز پاكدل، شوايك قبل از آنكه به سربازي فرستاده شود و به سمت مصدري درآيد، دزد و فروشنده سگ است. در تنهايي پرهياهو هرابال، هانتا كاغذ خميركن است و در مجموعه داستان «كارگل» راوي اول شخص ما كه به واقع خود كليماي نويسنده است لاجرم در شش داستان به هيبت قاچاقچي، نقاش، باستان‌شناس، راننده لوكوموتيو، پيك و نغزتر از همه به هيبت مساح در مي‌آيد. يك «ك» ديگر كه به‌خاطر تغيير پستي در اداره امور بيمه اجتماعي درواقع شغلش، يعني نويسندگي ديگر شغل محسوب نمي‌شود. مدير جديد كه او نامش با كه مي‌آغازد اينگونه شغل‌ها را شغل نمي‌داند و نويسنده داستان كه كمي بيش از دو سال ديگر بازنشسته مي‌شود بايد شغلي بيابد كه به كل حق بازنشستگي را از دست ندهد و او به واسطه يكي از دوستانش، دستيار مساح مي‌شود؛ «ك» مساح. اين داستان روايت دستيار مساحي و بيهودگي و رنج اين كار است؛ آنچه فضاي كلي داستان‌هاي اين مجموعه را رنگ زده و عمده جريان اين داستان‌ها است.  در داستان «قاچاقچي» نويسنده‌راوي مي‌رود كتاب‌هايي كه يكي از دوستانش برايش از خارج كشور آورده را دريافت كند؛ كتاب‌هايي ممنوع كه حمل‌شان تا خانه به نويسنده احساس قاچاق مي‌دهد و به‌خصوص تعقيب و گريزي كه با پليس دارد به اين احساس دامن مي‌زند. در داستان «نقاشي» نويسنده ميل به نقاشي دارد و هر از چندي به اين كار دست مي‌زند. براي نقاشي به حومه مي‌رود و شاهد خودكشي است و نهايتا به هيچ مي‌رسد به هيچ كه حاصل نهايي جان كندن است. در داستان «باستان‌شناس» راوي، نگهبان و كارگر يك سايت باستان‌شناسي است. عملياتي ساختماني به علت كشف يك گوشواره طلاي باستاني متوقف ‌شده و داستان روايت يك روز ساده حفاري در اين سايت است، بي‌آنكه اتفاقي بيفتد. در داستان «راننده لوكوموتيو» نويسنده‌راوي به علت رفتن به يك مجلس رقص و همراهي دوستي تا بيمارستان مورد تعقيب پليس قرار مي‌گيرد و گواهينامه‌‌اش به بهانه‌اي واهي توقيف مي‌شود و بعد بايد در يك چرخه بوروكراتيك بي‌پايان به دنبال گواهينامه بگردد، خسته از اين وضعيت دعوت دوستي را به رانندگي لوكوموتيو اجابت مي‌كند و حس آزادي در راندن قطار نشانه حيات و پايان‌بخش اين داستان است. در داستان «پيك» روايت آخرين روزهاي كاري يك پيك در يك سازمان حامي محيط‌زيست است. در اين داستان رو به ويراني بودن جهان در كنار بيهودگي كار به تصوير كشيده مي‌شود. اغلب اين داستان‌ها بي‌واقعه و اتفاق‌ هستند، بيشتر روايت موقعيتند تا هر چيز ديگري؛ روايت موقعيت انسان درگير كار، بيهودگي و توتاليتاريسم بي‌معناي حكومتي. كليما نيز در اين داستان‌ها چون كوندرا داستان را باز مي‌گويد تا سخن بگويد. حرف‌هايي كه بدون واسطه شابلون داستاني گفته مي‌شود و نظرات نويسنده را درباره مسائل گوناگون با خواننده طرح مي‌كند. اين سبك و سياق را بيش از هر نويسنده ديگري كوندرا به كار برده و البته بورخس. داستان‌هايي كه انگار مقاله ‌هستند، اما درواقع داستان‌تر از هر داستاني‌اند. داستان گفته مي‌شود كه انديشه‌اي را باز بسازد نه آنكه سيري از روايت يا شرح حادثه‌اي را بيان كند. اين دو بهانه‌اند، بهانه براي جاني و آني كه گاه بي‌واسطه اين دو امكان انتقال دارد. نويسنده‌اي كه مي‌خواهد بگويد به هر سياقي كه بهتر باشد، مي‌گويد و در چارچوبه قواعد نمي‌ايستد. كليما نيز داستان‌هايش را در اين مجموعه بي‌شرح گزافه حادثه و بي‌پايان اسف‌بار و تاثيرگذار بيان مي‌كند و جهاني خودماني و در عين حال بيهوده‌اي را به تصوير مي‌كشد. در داستان «نقاشي» داستان را با عبارتي از كتاب جامعه پايان مي‌د‌هد و مي‌نويسد: «هيچ از آنچه را كه ديدگانم آرزومندش بود، از آن دريغ نكردم، براي دلم از هيچ لذتي فروگذار نكردم، زيرا دلم از جان‌كندن‌هايم به وجد مي‌آمد و اين بود سهم من از آن همه جان كندن.» و پايان «داستان مساح» چنين است: «حركت كردم، اما براي آخرين بار نگاهي به دور و برم انداختم. دختر هنوز آنجا ايستاده بود. با يك دستش آن موجود كوچولوي كريه‌المنظر را در آغوش مي‌فشرد و با دست ديگرش دستمالي رنگي را تكان مي‌داد، گويي من هم موجود فضايي بودم كه داشتم سياره ويران او را براي هميشه ترك مي‌كردم.»
در غايت، داستان كليما به همين سياره ويران مي‌رسيم؛ سياره‌اي كه ترك آن ممكن نيست مگر در داستان‌ها و فيلم‌هاي علمي - ‌تخيلي. سياره‌اي كه حتي توتاليتاريسم حاكم بر بعضي نقاط آن بي‌معنا است زيرا بيهودگي عظيم‌تر و جامع‌تر است. انسان درگير توتاليتاريسم، كار، فقر و بوروكراسي شايد درنيابد كه گستره بالاي سر او هيچ ندارد. درواقع بعد از دري كه بوروكراسي روي تو بسته است اتاقي هست اما چشم‌اندازي نيست. آن سوي سيم‌خاردار‌هاي مرز، راهي براي رفتن هست، اما مقصدي نيست. آن سوي كارگل، باز هم كار گل است. اما با اين حال در داستان‌هاي كليما نوميدي نيست، ياس نيست؛ چيزي كه هست بي‌تفاوتي است، بي‌اهميتي در آنچه رخ مي‌دهد و چگونه رخ مي‌دهد و البته راوي با تيزبيني و شكيبايي تواما اين موقعيت را تشريح و تحليل مي‌كند. از همين رو است كه در جهان داستاني اين كتاب حادثه داستاني جايي مشهود و متعين ندارد. حادثه در حاشيه است چون فعل و انفعالات جهان همگي از آن حاشيه‌اند و اصل همان زندگي است و جان كندن مدام و سياره‌اي ويران كه ترك‌ناپذير مي‌كند.
نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >