براي مهدي اخوانلنگرودي
با سطرهاي خالي رسيدم به انتها
دفترها را كسي نديد
دفترهاي نانوشتهي بينام
هيچكس نشناخت امضاي مرا
ميان خطهاي خالي و نقطههاي تهي
نتوانستي پيدايم كني؟!
اما بودم
از خيسيي سپيد سطرها بپرس!
خيال نكن بالاتر از سفيدي رنگي هست
بال پروانهاي كه خشكشده ميان ورقها
يعني كه شمعي به آخر رسيده است
و چقدر آه گم شده در الوار سقفها
چقدر نالهي بينوا، بينا، بينام
در سايهسار سربيي مدادها
كاغذهاي مچاله – دستكم – نشانهاند
كه كسي خواب نداشته در خاموشيي شبها
حالا سراغ مرا بگير
در سكوت پر صداي سربها و سطرها.