گفت‌وگو با علی شروقی، نویسنده مجموعه داستان «‌شكار حیوانات اهلی»
جهان ذهنی از نگاه یك نویسنده اهلی
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3 بدعالی 
۲۲ تیر ۱۳۸۹ - ۰۵:۲۴ تعداد بازدیدها: ۲۳۸۱
جهان ذهنی از نگاه یك نویسنده اهلی

مجتبا پورمحسن:اخیرا از علی شروقی، منتقد و روزنامه‌نگار، مجموعه داستانی منتشر شده‌ است. نخستین كتاب این نویسنده جوان با عنوان «شكار حیوانات اهلی» مجموعه‌ای از سه داستان كوتاه است.

كتاب «شكار حیوانات اهلی» مجموعه داستان خاصی است. از این نظر كه سه داستان دارد؛ یك داستان خیلی بلند و دو داستان كوتاه. چطور شد به این نتیجه رسیدی كه كتاب را به این صورت منتشر كنی؟
راستش من قصه‌های دیگری هم داشتم كه بشود به مجموعه اضافه كرد، ولی زیاد اصرار نداشتم كه هرچه قصه چاپ نشده دارم، در این مجموعه بگذارم. چون یك سری قصه‌های قدیمی بود كه خیلی دوست‌شان نداشتم؛ یا بعضی‌هاشان باید خیلی زیر و رو می‌شدند تا چیزی ازشان درمی‌آمد‌. با بعضی از قصه‌ها هم از پایه و اساس مشكل داشتم و علاقه‌ای نداشتم كه‌ در این مجموعه بگذارم‌شان.
بعضی‌ها معتقدند هرچه نوشته‌ای باید بگذاری چاپ شود. اما من خودم در مورد قصه‌های قدیمی و چاپ نشده‌ام‌، اگر ببینم قصه‌هایی بی‌ارتباط و بی‌شباهت به تلقی اكنون من از شیوه نگارش و خود موضوعی كه داستان حول محور آن شكل گرفته هستند‌، دیگر دوست ندارم آنها را چاپ كنم. معتقد هم نیستم كه هر چه نوشته‌ام حكم فرزندم را دارد و همان‌قدر برایم عزیز است. موقع آماده كردن «شكار حیوانات اهلی»، از بین قصه‌های قدیمی فقط «سمت انقلاب» را در كتاب گذاشتم كه البته اسمش اول چیز دیگری بود و كلی هم تغییر كرد. دو تا قصه دیگر، جدید بودند و لزومی ندیدم به‌خاطر حجیم شدن مجموعه، قصه‌هایی را كه دوست ندارم بگذارم توی كتاب. فكر كردم همین‌ سه قصه كه حال و هوایی تقریبا مشابه هم دارند، كافی است.
اما به نظر می‌رسد دو داستان كوتاه‌تر این مجموعه خیلی ارتباطی با داستان «شكار حیوانات اهلی» ندارند. تو در هر دو داستان می‌خواستی متفاوت‌نویس باشی؛ ‌چه در زمینه نثر، چه در مورد روایت. در داستان «پشت مرغداری حسن فریدونی»، فرم روایت خیلی به رخ كشیده شده و فكر می‌كنم این به داستان آسیب‌زده، یعنی مخصوصا از نیمه‌های این داستان به بعد ما با یك نویسنده روشنفكر مواجه هستیم كه می‌خواهد متفاوت بنویسد و این خیلی از داستان بیرون می‌زند.
ممنون می‌شوم اگر كمی مصداقی‌تر حرف بزنی‌، اینكه می‌گویی از نیمه دوم به بعد منظورت دقیقا كجای قصه است؟
جایی كه مرز بین خیال و واقعیت برداشته می‌شود. اما داستان تو اینطور شروع نشده، از آن به بعد ولی به این شكل درمی‌آید. البته ممكن است تو چنین قصدی نداشته باشی، من چنین برداشتی داشته باشم، كه روایت خیلی به رخ كشیده می‌شود و به نظر من به كل كار آسیب می‌زند.
در پشت مرغداری حسن فریدونی، از همان اولش هم‌آمیختگی بین خیال و واقعیت وجود دارد. اول قصه راوی از نقاشی وارد آن فضای مه‌گرفته قصه می‌شود و زمان‌ها با هم قاطی می‌شوند. اما این‌ آمیختگی همان‌طور كه می‌گویی از یك جایی به بعد بیشتر می‌شود؛ قصه هر چه جلوتر می‌رود، ذهن راوی آشفته‌تر ‌می‌شود و این آشفتگی ذهنی راوی یك مقدار فضا و روایت را به هم می‌ریزد، حالا ممكن است نظر تو اینطور باشد كه این تغییر زمان و تغییر روایت در نیامده یا توی چشم زده، این را تو كه خواننده قصه یا منتقد آن هستی و از بیرون به آن نگاه می‌كنی، بهتر از من می‌بینی تا من كه نویسنده‌ آن بوده‌ام. فقط می‌توانم بگویم آن آمیختگی و بردن زبان و روایت به سمت آشفتگی از آغاز در ذهنم بود.
می‌رسیم به داستان سومی. ‌چون می‌خواهیم در مورد داستان دوم مبسوط صحبت كنیم و درواقع به نظر من هر كاری كه تو نتوانسته‌ای در آن دو داستان انجام بدهی، در این داستان انجام داده‌ای. در مورد داستان «‌سمت انقلاب» آنچه خیلی به چشم می‌آید، نثر داستان است، جملاتی كه حتی گاهی پنج سطر هم می‌شود. یعنی بعد از پنج سطر ما نقطه را می‌بینیم. علامت‌های معترضه و ویرگول‌های مداوم كه البته اذیت نمی‌كند و یك جوری به تاخیر افتادن ماجرا در ذهن راوی را می‌رساند. من فكر می‌كنم این مساله شاید به كار داستان «شكار حیوانات اهلی» با یك ذهن خیلی مغشوش آمده باشد‌، ولی در مورد داستان «‌سمت انقلاب» صرفا به نظر من یك تمهید است، تزئینی است و اتفاقی كه می‌افتد، آنقدر پیچیده نیست‌ و فكر می‌كنم تو با توجه به اینكه خودت منتقد هستی و دست به قلم و نقدهای خوبی هم می‌نویسی، كاش اینها را در داستان «سمت انقلاب» می‌دیدی.
خب، البته منتقد بودن باعث می‌شود آدم خواه‌ناخواه یك نگاه بیرونی هم نسبت به كار خودش پیدا كند. اما یك نویسنده هر چقدر هم كه منتقد باشد، نمی‌تواند به كار خودش همان‌قدر از بیرون نگاه كند كه به كار دیگران. تو خودت هم نویسنده هستی و هم منتقد و قطعا با این مساله روبه‌رو بوده‌ای. یك منتقد ‌هر چقدر هم كه بخواهد از قصه خودش فاصله بگیرد و صرفا از چشم منتقد به آن نگاه كند‌، باز یك جایی آن فاصله به هم می‌خورد، ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم آنقدر منتقد كار خودمان باشیم كه منتقد كار دیگرانیم. با این همه اگر بخواهم در بین آن مجموعه رتبه‌بندی كنم، «شكار حیوانات اهلی» قصه الان و نگاه الان من است. بعدش قصه اول است كه همین قصه هم فكر می‌كنم مقداری ایرادهایی كه می‌گویی به آن وارد است و شاید نیاز باشد كه كمی طولانی‌تر باشد. در آخر قصه «‌سمت انقلاب» است، كه همان‌طور كه گفتم یك قصه قدیمی بود و بازنویسی شد، اما باز هم آن چیزی كه می‌خواستم از كار در نیامد و اینكه می‌گویی آن جملات بلند دیگر به دردش نمی‌خورده، شاید به این خاطر باشد كه اصلا دیگر اساس خود قصه برای من خیلی جذابیتی نداشت و فقط یك‌سری ماجراهای حاشیه‌ای‌اش برای من جالب بود. یعنی آن اتفاق‌های فرعی كه راوی قصه در موردشان صحبت می‌كرد كه آنها اتفاقا چیزهایی بود كه در بازنویسی اضافه شده بود‌. این‌ تضاد بین سبك و موضوع قصه هم كه می‌گویی شاید به این خاطر باشد كه در «سمت انقلاب» شیوه نگارش من در اكنون به یك قصه قدیمی و ناهمخوان با این شیوه تحمیل شده است.
كاملا با تو موافقم. اما حالا می‌رسیم به آن دو داستان دیگر. وقتی كتابی سه داستان دارد كه یك داستانش ۶۰ صفحه است و دو داستان دیگر مجموعا ۳۰ صفحه، این داستان بلند خیلی مهم است؛ آن هم داستان «شكار حیوانات اهلی» است كه اعتقاد دارم تو هر كاری كه خواستی در داستان اول با فرم روایتی بكنی و هر كاری كه خواستی با فرم نثر در داستان «سمت انقلاب» بكنی و نشده؛ در داستان شكار «حیوانات اهلی» اتفاق افتاده. شاید مخصوصا در صفحه‌های ابتدایی داستان خیلی هم مهم نیست كه ماجرا چیست، چون ما داریم خود شخصیت را كشف می‌كنیم. خود تو هم به كار از این زاویه نگاه می‌كردی؟
راستش اول قصد نداشتم حتما بیایم و در آغاز قصه، شخصیت اصلی را معرفی كنم. اما قصه اینطور پیش رفت‌. اصولا به اینكه بیاییم و همه چیز را خیلی محاسبه شده در قصه پیاده كنیم، چندان معتقد نیستم و البته به این هم كه قلم را صرفا به دست شهود و الهام بسپاریم همانقدر بی‌اعتقادم.
نه، منظورم این است كه خود تو از این زاویه وارد ‌این داستان شدی كه نثر و فرم روایتی را به شكل دیگری متفاوت كنی تا داستان از دل فرم روایت و فرم نثر درآید؟
صددرصد. فرم و درآمدن داستان از دل شیوه روایت برایم مهم است. دوست ندارم بی‌اعتنا به شیوه روایت و فرم و زبان، فقط ماجرا را گزارش كنم. به نظر من داستان در شكل روایت و زبان و نثر و سبك نویسنده است كه اتفاق می‌افتد. گاهی ممكن است محتوا و مضمون قصه‌های چند نویسنده به هم نزدیك باشد، اما آن چیزی كه نوع نگاه هر نویسنده را مشخص می‌كند، همان فرم و شیوه روایت و سبك هر نویسنده است. البته گاهی ممكن است وقتی آدم دارد سیاه‌مشق‌هایش را می‌نویسد، یا تمرین می‌كند، نوع نگاه و سبك خیلی با هم نخوانند و یك جور سردرگمی در كار وجود داشته باشد. قطعا مدعی نیستم كه در قصه «شكار حیوانات اهلی» به یك شكل و سبك نهایی و غیر‌قابل تغییر رسیده‌ام، ‌اما در این قصه همان‌طور كه می‌گویی برایم خیلی مهم بود كه از طریق فرم روایی، قصه را پیش ببرم‌.
دوستی به شوخی می‌گفت،‌ این داستان خیلی خوب است. درست مثل علی شروقی است.
اگر منظورت شباهت من به شخصیت‌های این قصه است كه اگر بگویم بله، شبیه هستیم، قضیه قدری خطرناك می‌شود. اما واقعیت این است كه به هر حال آدم هرچه قدر هم سعی كند از نقد مولف و این قضایا فاصله بگیرد، باز نمی‌تواند این حقیقت را انكار كند كه ‌قطعا نویسنده وجوهی از شخصیت خودش را در قصه‌اش می‌آورد، حالا گاهی آنها را منتشر می‌كند بین تمام شخصیت‌ها و گاهی در یك شخصیت متمركزشان می‌كند. البته به نظر من معمولا وجوهی از شخصیت نویسنده در تمام شخصیت‌های داستانی‌اش وجود دارد، حالا ممكن است در یك شخصیت بیشتر باشد، در یكی كمتر... ‌و خیلی وقت‌ها اینها به شكل غیر‌مستقیم‌تر و پنهان‌تری وجود دارد. خودم وقتی به «شكار حیوانات اهلی» نگاه می‌كنم، می‌بینم خیلی از ویژگی‌های آن شخصیت یا حداقل نمودهای بیرونی رفتارهایش، شبیه من نیست و این خیلی برایم عجیب است. وقتی قصه را می‌خوانم می‌بینم، آن شخصیت خیلی با خودم فاصله دارد‌. ولی كسانی بودند كه من با آنها صحبت می‌كردم و می‌گفتند نه، این خود توست. اما به نظر خودم، یك نفر دیگر است، ویژگی‌های رفتاری و واكنش‌هایش خیلی با من فرق می‌كند. ممكن است كه نگاهش و حسش یك جاهایی با نگاه و حس من یكی باشد، اما رفتارهای بیرونی‌اش خیلی فرق می‌كند و نمی‌توانم بگویم، راوی قصه خودم هستم.
یكی از زیبایی‌های این داستان فحش‌ها و بدگویی‌ها است. درواقع او به كسی خطاب نمی‌كند، دارد با خودش خلوت می‌كند، ‌یكی از ویژگی‌های خیلی قشنگ این داستان همین فحش‌ها بود. حتی اگر فحش‌های خیلی بدتر هم می‌داد، اصلا ركیك به نظر نمی‌رسید و درواقع یك جورهایی برای بیان بود. فكر می‌كنم خیلی دقت كردی كه تكرار و تعداد آنها آنقدر نباشد كه مخاطب را اذیت كند. اینجاست كه آدم فكر می‌كند، این شخصیت باید خیلی شبیه خودش بوده باشد كه این‌قدر ناخودآگاه این را قشنگ درآورده باشد.
اصولا شخصیتی كه تو او را خوب می‌شناسی‌، چه خودت باشی و چه دیگری نزدیك به تو، خودش زبان و لحنی را كه باید داشته باشد، به تو نشان می‌دهد. یعنی من مطمئنا اگر بنشینم و فكر كنم «این آدم الان باید چند تا فحش بدهد كه زبانش طبیعی در بیاید؟»، قطعا داستان اغراق‌آمیز و ادایی و تصنعی می‌شود‌. ‌ممكن است وقتی دارم دوباره داستان را می‌خوانم فكر كنم این دو تا فحش حالا اینجا خیلی خوب نیست و درشان بیاورم. این فرق می‌كند با اینكه قبل از اینكه بنویسم، به تعداد فحش‌ها ‌فكر كنم. اگر شخصیت قصه خود تو یا شخصیتی باشد كه تو او را خوب می‌شناسی‌، زبان و لحن را هم خودش نشانت می‌دهد. البته باز هم تاكید می‌كنم، من راوی قصه خودم نیستم.
نه، من خود تو منظورم نیست. منظورم آن شخصیت‌هایی است كه دور و برت دیده‌ای و با آنان زندگی كرده‌ای.
راستش من خودم كارهایی را بیشتر دوست دارم كه نویسنده در آنها از خودش – آن خودی كه همه از او می‌شناسند- فاصله می‌گیرد و خود پنهان‌تر اما حقیقی‌ترش را در قصه توزیع می‌كند. یعنی كدهای آشكاری نمی‌دهد كه همه فوری بفهمند این یارو خود اوست و اگر هم چنین كدهایی می‌دهد، آنها را با كدهای دیگری تركیب می‌كند و بدین ترتیب شخصیتی می‌سازد كه هم بسیار شبیه چهره آشنای اوست و هم بسیار بی‌شباهت به این چهره. ممكن است كسی كه زندگی مرا از نزدیك دیده، شباهت‌هایی بین این زندگی و زندگی شخصیت قصه‌ام پیدا كند‌، اما در عین حال در همان قصه چیزهایی ببیند كه هیچ ربطی به زندگی و تصویری كه او از من و این زندگی ساخته نداشته باشد. چیزی كه مورد علاقه من است، شخصیت‌پردازی به این شیوه است، اما در مورد آنچه راجع به فحش‌ها گفتی‌، كاملا حرف تو را قبول دارم.
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow جهان ذهني از نگاه يك نويسنده اهلي